۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه

آرزوی سر دستی

یکی از این چراغ های جادوی کوچیک نصیبم شد و یک بچه غول ازش دراومد و زل زد توی چشمم و گفت « هی خانوم! یه آرزو کن» و بعد پیش از اون که من بخوام آرزو کنم یهو با دست پاچگی دراومد که «فقط گفته باشم که ، یه دونه از اون سر دستی هاش، ما تو کار آرزوهای بزرگ مُزرگ نیستیم.»
من که حواسم جمع چال لپ غول غولک بود که نمی دانم از خجالت بود یا گرمای هوا یا چه که دور چالش قرمز شده و چیزی دود مانند داشت از کنارش به هوا می رفت، پرسیدم «آرزوی سر دستی دیگه چه کوفیته؟»
بچه غول کله ی تراشیده اش را خاراند و با تته پته گفت « مثلن یک جور آرزو که برآورده کردنش راحت باشه، من یه بچه غولم ها، می فهمی که؟»
با نومیدی گفتم « از تو هم دردی از من دوا نمی شود... هی » با انگشت کشیدم زیر چانه ام همین که فکر کردم خانم آرایشگر یک تار موی کوچک آن جا جا گذاشته است، انگار چراغی چیزی توی کله ام روشن شد پرسیدم «ببین زورت به این می رسه؟ می شه منو بفرستی پاریس می خوام نزدیکی های برج ایفل یه قهوه فرانسوی بخورم؟»
دیدم که مثل بز دارد پایین را نگاه می کند تاکید کردم «هان؟ می تونی؟»
غول غولک جواب داد «شرمنده اخلاق ورزش کاریت، من که نمی تونم ویزای تقلبی برات صادر کنم.»
مثل کسی که ارث جد پدری اش را طلب داشته باشد گفتم «پدر سگ! پس چه جوری آرزو برآورده می کنی؟»
او هم با پررویی زل زد توی چشم هام و با حاضر جوابی گفت  « خب یه آرزوی قانونی کن!»
کمی تامل کردم وآرزو کردم « می شه امروز شنبه باشه، ساعت 5 باشه، من برم خانه هنرمندان جلسه داستان خوانی؟ »
همین که شنید رو ترش کرد که «آخه چرا شنبه ؟»
-        کوفت و زهرمار!! چرا نه؟
دست زد به کمر و دیدم دود است که دارد از کله اش و بلند می شود. فکر کردم نکند بخار شود و بپرد و هیچی به هیچی.
:  ویکنده خب، همه تعطیلن! شنبه بشه دیگه من تعطیل می شم نمی تونم برت گردونم ها! از ما گفتن.
-        ویکنده؟! خبرت چرا غرب زده شدی تو؟ به جهنم! پس دوشنبه باشه، ولی همون جا ویزا میزا هم نمی خواد.
چند لحظه پیش غول غولک دستی به انگشترش کشید و من دارم پرت می شوم به سمت دوشنبه روزی که بروم خانه هنرمندان. 



۱۳۹۱ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

خوش شانسی هنچاردی!


 از بین شخصیت های زیادی که توی داستان های مختلف خواندم و گاهی نوشتم و ترجمه کردم، یکی هست که بدجوری توی ذهنم مانده، آقای هنچارد!  داستان «مشکل خانگی» را چهار سال پیش به گمانم ترجمه کردم، یکی از داستان های مجموعه ی فانتزی ست که نمی دانم آیا روزی می رسد که من این مجموعه را چاپ شده ببینم؟ بگذریم. هنری کاتنر در بند دوم داستان هنچارد را این طور توی ذهن شما جا می دهد که :

سر در آوردن از آن، کار چندان ساده ای هم نبود. از زیر آن پارچه گلدار کتان  صدای خش، خش و کر، کر می آمد، گاهی وقت ها پقی صدا می داد یا تالاپ و تلوپی می کرد، یکی دوبار هم تاپ و توپ خیفی راه افتاد طوری که قفس پنهان روی پایه چوبی قرمزش تکان خورد. آقای هنچارد باید حسابش را می­کرد که ما جماعت کنجکاوی هستیم. ولی وقتی ژاکی گفت خیلی خوب است که آدم پرنده نگه دارد فقط درآمد که « هان بارک الله ! از اون قفس فاصله بگیر، می شنوی؟»

یک تفاوت اساسی بین او بسیاری از آدم ها هست، هنچارد بسیار آدم خوش شناسی ست. همان اوایل داستان است که کاتنر در تایید این حقیقت می نویسد:

بعضی از مردم خیلی خوش اقبال هستند. آقای هنچارد هم یکی از آنهاست. اغلب اوقات کف خیابان پول پیدا می­کرد. چند باری که تاس ریختیم یا پوکر بازی کردیم بی هیچ تلاشی یک ضرب برد. تقلب هم نکرد –فقط خوش شانس بود.
یادم می آید یک بار همگی داشتیم از راه پله های چوبی بالای پرتگاه به طرف ساحل پایین می رفتیم ، آقای هنچارد به یک تکه سنگ بزرگ که روی یکی از پله ها بود، لگد زد . سنگ کمی بالا جست و بعد افتاد روی یکی از پله ها ، چوب پله کاملاً پوسیده بود. و ما مطمئن بودیم که اگر آقای هنچارد که داشت جلو می رفت روی قسمت پوسیده پا بگذارد همه چیز فرو خواهد ریخت، ولی اشتباه می­کردیم.

حالا من بی آن که بخواهم وارد این بحث شوم که چطور آن قفس برای او خوش اقبالی می آورد، می خواهم تصور کنم که ما یکی از آن قفس های بزرگ که گاهی سر و صدایی از آن در می آید توی لاندری قایم کرده ایم . مثلن پشت ماشین لباس شویی، حالا می شود با خیال راحت تصور کرد که از امروز قرار است راه و بی راه شانس بیاوریم. که حرف سوپروازیر بنده هم بی راه نباشد که دو هفته پیش همین طور که می خندید به من گفت « زهرا یو آر وری لاکی...» و در جواب سوال من که پرسیدم  چه طور همچین فکری کردید وقتی همه عکس این موضوع رو به من می گن، گفت « بی کاز یو کن فایند می ایزیلی.» یک جوری این حرف را زد که فکر کردم شاید واقعن نوعی شانس باشد که آدم سوپروازیر سابقش را که روزی شخصن از دیدن رویش فراری بوده به سادگی پیدا کند!
ü     این اولین روز از روزهای خوش شانسی من است! (اینم شعار من در روزی که شمایل قفسی را پشت لباس شویی تصور کردم.)

۱۳۹۱ اسفند ۱۸, جمعه

International women's day


می خواهم خیلی ساده راجع به روز زن چیزهایی بنویسم. ولی خب می بینم خیلی هم ساده نیست. افرادی که این نوشته را می خوانند (اگر دو جنسه ها را در نظر نگیریم) یا مرد هستند و یا زن، اگر مرد باشند شاید من چندان حالشان را درک نمی کنم چنان که هم جنسان خودشان ولی اگر زن باشند، حتی اگر ایرانی هم نباشند یک وقت هایی توی زندگی شان بوده که یک آن احساس کنند واقعن جنس دوم هستند!؟ آیا برای این که یک زن هستند قضاوت می شوند؟ من این را بارها و بارها حس کرده ام این جور وقت ها آدم نمی داند باید بنشیند و یک دل سیر برای خودش گریه کند یا این که بی خیال این جور حرف ها بشود و بزند و به در بی خیالی و هی بی خیالی پشت بی خیالی. یک وقت هایی هم هست که آدم نه گریه پیشه می کند و نه بی خیالی و آن وقت ها همان لحظه های طلایی زیستن اند. هر چند، اگر پیش از این نگریسته باشی، اگر پیش از این بی خیالی را تجربه نکرده باشی شاید هرگز این گونه مبارزه کردن را نخواهی فهمید.
نیازی نیست که برای زنان روز بزرگداشت تعیین کنیم. نیازی نیست برایشان دسته گل بفرستیم یا مثلن امروز را کمی مهربان تر باشیم. فقط نیاز است همیشه فکر کنیم همان قدری از زیستن حق دارند که مردان. 

۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

تایم کات!



مثلن ممکن است آدم یک جور خواب هایی ببیند از این مدل ها که من هر شب هر شب می بینم. ولی بعضی هاشان واقعن عجیبند.
نمی دانم چطور می شود آدم سرش را بگذارد روی بالش و خواب ببیند تلویزیون خانه ی پدری اش را روشن کرده و همین طور که دارد از توی یخچال شیر برمی دارد که بریزد توی لیوان و صبحانه ای بخورد و بزند به چاک و برود پی بدبختی اش، می شنود که گوینده ی اخبار دارد چیزی راجع به سخنرانی رئیس جمهور می گوید، بعدن یک دفعه با شنیدن صدای رئیس جمهور شیر بپرد به گلوی آدم چرا که صدای سید محمد خاتمی است که دارد راجع به سفر اخیرش به یکی از کشورهای اروپایی می گوید و وقتی بر می گردی همان لبخند قدیمی اش را چاشنی کلمه ها کرده.
 آدم با این که خواب است ولی فکر می کند دارد خواب می بیند. من توی خوابم رفتم سمت اتاقم، فورن رفتم ها بی آن که تکلیف آن قطره شیری که پریده به گلویم را روشن کنم، همین طور که سرفه می کردم و همه را از خواب پرانده بودم، کسی هم اعتراضی نداشت که چرا سر صبحی این قدر شلوغ می کنی، لپ تاپم را روشن کردم و رفتم توی یکی از سایت های خبری دیدم و آن جا هم چیزهای عجیب غریبی نوشته،قیمت دلار را چک کردم و دیدم ششصد و چهل تومان است! چنان هیجان زده بودم که نمی دانستم کجای دنیا ایستاده ام! تازه فهمیدم که اصلن من چرا خانه ی پدری ام هستم؟! ولی اعتنایی نکردم.
 تلفن را برداشتم و شماره ی میم گرفتم، صدایش کمی خسته بود ولی خوش اخلاق بود، گفت: «چه خبره سر صبحی؟»
 گفتم: « تو هم مگه ایرانی؟!»
کمی مکث کرد و ادامه داد:« باز دچار اون فراموشی شدی؟»
گفتم: «کدوم؟»
گفت: « باش تا بیام دنبالت بریم آمپولتو بزنی!»
گفتم:«آمپول چی؟»
با بی حوصلگی گفت: «چند ماهی هست، این مشکل برات پیش اومده، یهو ریست می شی به چند وقت قبل»
گفتم: « فاااااا....»
درآمد که:« الان فکر می کنی کِی باشه؟»
کمی فکر کردم و گفتم: « من مالزی ام!»
گفت:« به فنا رفتیم. باش تا بیام.»
نگران بودم که اگر آمپولم را بزنم چه چیزهایی باز یادم می آید و اصلن ایده ای نداشتم آن وقت و ساعت که تلفن توی دستم مانده و خودم را توی آینه می بینم که موهای مصری بلوطی رنگی دارم توی چه سالی دارم زندگی می کنم. اصلن شک داشتم کی هستم. فقط می دانستم خاتمی رئیس جمهور است و خانه ی پدری ام شبیه قبلن هاست، زیر چشم هام کمی گود افتاده و واقعن نمی دانستم این که میم می گوید توی خواب است، یا بیداری، توی خواب نمی دانستم خواب دیده ام یا توی خواب بیدار بوده ام که دلار ششصد و خورده ای تومن می ارزد!

۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه

مردمانی که دیده نشدند!


نمی دانم اصفهانی بودن است یا چه که این روزها هرچه سری به اخبار می زنم یک موضوع نظرم را جلب می کند، اعترض کشاورزان اصفهانی.
مردمان زیار چند روز پیش یک لوله حاوی آب را که به سمت شهر یزد می رفت شکستند و آب به آسمان رفت و پایین ریخت. اتفاق به همین سادگی ها نبود، چند اتوبوس را هم آتش زدند و نمی دانم دیگر چه کرده اند. از آن طرف مردم یزد که چشم به راه همین آب لوله کشی شده بودند بی آب شدند و برای آب آشامیدنی پشت سر تانکر های آب صف کشیدند تا آب بخرند.
در باب این مسئله امروز چند مقاله خواندم، آن چه من را ترغیب به نوشتن کرد یک نکته مهم است، ما زمانی به قضاوت چنین واکنش هایی می نشینیم یک مسئله ی مهم را فراموش می کنیم و آن این که عملکرد مورد نظر توسط چه قشری از جامعه سر زده؟! آیا ما با کشاورزان سر و کار داریم یا مهندسان کشاورزی؟! با کارخانه داران مواجهیم یا کارگران؟
کشاورزان اصفهان و شهرستان های متبوعش چند سالیست به خاطر کم آبی در مضیقه هستند، تامین آب برای آن ها به این سادگی ها نیست که ما توی مقاله های خودمان می نویسیم. اگر بود تامین می کردند چون آب در کنار زمین تنها وسیله ی امرار معاش آن هاست. امرار معاش هم که حتمن همه می دانیم یعنی چه!
آن چه این روزها مدام بررسی می شود این است که مثلن چرا کشاورزان زیاری حس هم نوع دوستی شان گل نکرد و نگران مردمان یزد نشدند و دست به چنین کاری زدند. جواب این مسئله کمی پیچیده است، شاید برای خاطر این که مردم زیار از چیزی چنان خسته شدند که دیگر مجالی برای فکر کردن نداشتند، شاید هم برای این که ما این سالها چنان به مسائل حاشیه ای پرداختیم که معیشت اقشار آسیب پذیر چندان برایمان اهمیتی نداشته، شاید مردمان زیار احساس کردند ندیده انگاشته شدند!!! چرا که آب رودخانه ای که تا چند سال قبل به سادگی در زمین هایشان جاری می شد مدتی ست که بی آن که به آن ها برسد با لوله کشی به شهرهای دیگر می رود، کشاورزان که نمی توانند پی آب کوچ کنند، می توانند؟ پس دو کار بیشتر نمی توانند بکنند، اول این که پی جستن حرفه ای تازه باشند و دوم این که به هر رقمی هست چیزی را که فکر می کنند حقشان است بازپس بگیرند.
قدر مسلم عده ای راه کار اولی را انتخاب کردند ولی چنان چه شاهدیم عده ای هم راهکار دوم را، به نظر من این کار توجیه پذیر است که کشاورزان شهرستان زیار چند قفره اتوبوس را هم آتش بکشند، برای این که بیشتر دیده شوند، اتفاقی که توی چند سال گذشته هرگز نیفتاده ( ولی هرگز این گونه توجیهات دال بر صحه گذاشتن بر چنین واکنشی نیست ).

۱۳۹۱ اسفند ۸, سه‌شنبه

ارمغان Outlook برای من!


این روزها مدام دلم می خواهد به گذشته برگردم مثلن به سه سال قبل، شاید اگر برگردم و جور دیگری ادامه دهم حالا این چیزی که هستم نبودم و مثلن مهندس برق نسبتن خسته ای بودم که عصرها بعد از آن که از سرکار بر می گشتم، کتابی ورق می زدم یا با دوستان صاحب عقیده و روشنفکر یا روشنفکر نمایم (هر کدام که هستند و هستم) قدمی در یکی از پارک های شهر خودمان می زدیم و شاید برنامه می ریختیم که مثلن تعطیلاتی که در پیش داریم سری به طبیعت بکری بزنیم یا مثلن ویزا بگیریم و برویم جایی که برای ما میسر شود بادی میان موهایمان بوزد به قول رفیقی.
امروز اما داستان کمی فرق می کند، باز نشسته ام میان چند راه آن را که بهتر است انتخاب کنم و باز راهم را بکشم و بروم تا برسم به سه، چهار سال بعد (اگر برسم!) و آن وقت باز فکر کنم چه باید کرد.
امروز بعد از یک سال باز تصمیم گرفتم از این نرم افزار مهربان اوتلوک استفاده کنم شاید برای این که این روزها خیل ای میل ها کمی بیشتر از قبل است و باید کمی حواسم را جمع تر کنم که چیزی از قلم نیافتد و کاری فراموش نشود. در کشاکش باز خوانی بعضی ای میل ها که از قبل در صندوقچه ی من مانده رسیدم به چند ای میل که برایم جالب بودند، بعضی شان حتا آدم را از آن چه که هست غمگین تر می کند، بعضی هم لبخندی به لب آدم می نشاند، این میان ولی متنی پیدا کردم از آقای دکتری که چند سال پیش همکار ما بود، دکترای برق قدرت که از قضای روزگار با آن که در حیطه ی شغلی و تحصیلی خودش موفق بود، دستی در ادبیات داشت و گاهی شعری هم می گفت و البته تا جایی که یادم هست خطی خوش هم داشت. بعضی آدم ها سخت از یاد آدم می روند نمی دانم من هم در یاد ایشان هستم یاخیر!
گاهی آدم لازم دارد کسی کمی به موفقیت تهییجش کند نه که مدام از سختی های راه آدم را بترساند. می شود به جرات اینجا به چیزی اعتراف کرد، امروز این متن من را که بیش از یک ماه بود در اندوهی غریب غوطه می خوردم، اندوهی که هنوز هم سرجایش هست، کمی جا به جا کرد و یادم آورد چطور سالهای عمرم را به رسیدن چیزی که امروز کمی از آن دور افتاده ام گذرانده ام.

درود
آخرین باری که شما را زیارت کردم در کشاکش دوراهی تصمیم بودید و منکه تمام زندگیم در منگنه تصمیم گیریهای کوچک و بزرگ گذشته، به فراست آن حال را دربیان شما حس کردم. به یاد روزگار زار خودم در آن پنجشنبه ای افتادم که یکهو تصمیم گرفتم موقعیت و درآمد خودم را بعنوان یکی از مدیران رو به رشد شرکت برق بیندازم دور و بروم بدنبال ادامه تحصیل  و بشوم همانی که یک "معلم زاده" را باید! ولی فارغ از سختیهایی که قطعاً در این گذار هست به شما اطمینان میدهم حداقل از دید این بنده، مطمئناً کار بسیار درستی را در پیش گرفته اید و اهمیت آن نه فقط منباب تحصیل است و لیسانسی را به فوق لیسانس تبدیل کردن است، که ، در نوع خود موجد گونه ای عروج است از آنچه عامه جامعه به آن متعلق و مشغول و دلخوشند، به آنچه شایسته یک بانوی سلیم النفس ایرانی است. علیرغم آنکه میخواستم یکی دوجمله بیشتر ننویسم ، کلام مطول شد و نیکوتر آنکه ختم شود به بخشی از قطعه "چاوشی" مهدی اخوان  که شاید مناسب حال است و شاهد این مقال
بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند 
گرفته كولبار زاد ره بر دوش..... فشرده چوبدست خيزران در مشت 
گهی پر گوی و گه خاموش ......در آن مهگون فضای خلوت افشانگيشان راه می پويند 
ما هم راه خود را می كنيم آغاز

سه ره پيداست 
نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر ...حديثي كه ش نمی خوانی بر آن ديگر 
نخستين : راه نوش و راحت و شادی
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی 
دوديگر راه : نيمش ننگ ، نيمش نام 
اگر سر بر كني غوغا ، و گر دم در كشی آرام 
سه ديگر : راه بی برگشت ، بی فرجام 
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است 
بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي برگشت بگذاريم 
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟ 

۱۳۹۱ بهمن ۳۰, دوشنبه

بهار... نارنج

روزگاری حالم که می گرفت پا می شدم خودم را می بردم توی یکی از کافه های شهر خودمان که تو لهجه ی مردمانش را دوست نداری، که قبل ترها می گفتی چقدر شیرین است این لهجه ی اصفهانی و حالا فهمیده ای که چندان علاقه ای نداری کسی به این لهجه برایت حرف بزند، بله خودم را می بردم به یکی از این کافه ها. یکی از کافه های حوالی پاساژ چهارباغ یا یکی از کافه های جلفا، شاید هم کافه ی دنجی توی مرداویج. می نشستم و یک قهوه سفارش می دادم، یا مثلن یکی از آن انواع و اقسام چای که توی منو چشمک می زد، یا شاید یکی از آن نوشیدنی های سنتی که طرف می خواست لابد به قیمت خون بابایش به من قالب کند.
اصلن نوش جانش بگذار قیمت خون پدرش را برای یک لیوان شربت بهارنارنج بگیرد. بگیرد و یک لیوان بهار نارنج بدهد، بیا تکرار کنیم، بهار ... نارنج چقدر عاشقانگی دارد این اسم لعنتی... بهار ... نارنج می ارزد که آدم قیمت خون بابای کافه چی را پایش بدهد. یک لیوان شربت بهار نارنج، زعفرانی باشد لطفن. می شد نشست و توی آمد و رفت مردم گم شد. تو اگر بودی قهوه سفارش می دادی، ترک لطفن، بعد که قهوه می رسید می خواستی یک مدت فقط بویش کنی. آدمی زاد است خب، دلش می خواهد، ولی هرچقدر هم بوی قهوه آدم را مست کند، عاشقانگی بهار نارنج... لامصب همین که اسمش می آید دلت می خواهد چند بار تکرارش کنی... بهار... نارنج... بهار...
می دانی درد من چیست؟ حق با توست، تکرار مکرّرات شده ام. (فکر کن چقدر وقت بود از تشدید روی کلمه استفاده نکرده بودم اصلن یادم رفته بود محض خاطر چی از این سه تا دندانه ی احمقانه استفاده می کنند!) یک چیزهایی توی شهر من هست، که هرجای دنیا بروم آن جا نیست. مثلن این که خیابان هاش هر زهرماری باشند، همچین مال خودم هستند ولی حیف! مثلن این که توی شهر ما یک رودخانه بود... که یادت هست همین پارسال گفتی بنشینیم کنارش گفتم نه خیر بنده ترجیح می دهم توی خانه روی مبل لم بدهم؟ بله توی شهر من دیگر چندان رودخانه ای درکار نیست. این پل های زرد وامانده هم که فقط داغ آدم را تازه می کنند. حق با شهرادری است که می گوید گور پدر میراث فرهنگی، زنده باد متروی شهر اصفهان.
نمی دانم چرا هرچی سعی می کنم بکشم بیرون از این شهر لعنتی باز خرده خاطرات احمقانه ای هست که من را مثل براده آهنی می چسباند به این شهر کوفتی که مثلن من تویش تو را می شناسم که دوست داری نویسنده ی مشهوری باشی، یادت هست یک روز زنگ زدی و دو سه ساعت حرف زدی اینقدری که دستم خواب رفته بود و گوشی و تویش مانده بود؟ شهر من پر است از نقطه های امید بخشی که کسی گوشه ای دارد برای خاموش کردنش چشم و گوش تیز می کند. حس خوبی ست وقتی همین تویی که نمی شناسمت، با همان ته لهجه ی اصفهانی ات آمدی جلو و پرسیدی شما ادبیات فارسی خوانده اید؟
ما کنار کاشی های خاک گرفته ی شهرمان مثل عروسک هایی خسته چشم هامان باز مانده و مدام توی خیابان های شهر های غریب که راه می رویم از هم یاد می کنیم.

·    ارجاعاتی که به دوم شخص مفرد در این متن داده می شود مطلقن یک فرد را در بر نمی گیرد، این «تو» مجموعه ایست از بسیاری «تو» که من می شناسم. 


۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

غم روی غم


1
گفتم یک جور بی رحمانه ای خوب است این لامصب!
 انگار یک چیز مزخرفی از جنس هیچ باشد که حال من را به این قطعه متصل کند و این که او چطور از این حال خبر دار شد؟ با گفتن یک جمله که می شود یک چیزی شبیه آن قطعاتی که توی ناژوان گوش می دادیم برایم بفرستی؟ نیازی نبود که برایش بنویسم چقدر از بودن خودم سیرم،که کاش باز می رفتیم یک جایی پشت زمان گورمان را گم می کردیم. که دلم می خواست شخصیت مرده ی یکی از کتاب هایی بودم که خوانده بودیم.
                            
          چرا توی این یکی فقط هی غم را روی غم می گذارند؟
2
انتظار برخورد منصفانه از دنیا به خاطر این که شما آدم خوبی هستید مثل اینه که از یک گاو وحشی انتظار داشته باشید بهتون حمله نکنه چون شما گیاه خوار هستید ! (دنیس هولی)
3
فیلم آرگو را ببینید، خودتان را بگذارید پشت دوربین و ببنید، درست است که این فیلم برای بازار امریکایی ها ساخته شده ولی خیلی هم غیرمنصفانه نیست.  
4
نیازی نیست که باز بنویسم چقدر حالم خراب است، می دانم. هر بار که آدم یک جایی می نویسد چقدر حالش خراب است یک پله حالش بدتر می شود. خوب نیستم عزیز من مدام مسیج و اس ام اس روانه نکنید به این سادگی ها خوب نخواهم شد. 
5
دیشب نوشتم، وقتی آدم ها می نشینند راجع به صادق هدایت مدام بحث می کنند که چرا خودکشی کرد، خنده ام می گیرد از بلاهتشان. آدم ها همیشه چیزهایی دارند توی صندوقچه ی قلب خودشان مخفی که نمی نویسندش، که شاید همان ها هم دلیلی بشود که از خجالت زندگی در بیایند و بزنند به چاک. ای میلم اما نرسید. کاملش را همین جا بخوان. اگر آمدی!