۱۳۹۵ دی ۳۰, پنجشنبه

گریز دلپذیر

آنا گاوالدا را در یک غروب دلفریب تابستانی شناختم. در یک کافه وقتی یکی از دوستان خوبم کتابی از او برایم آورده بود. دوستان خوب آدم سلیقه ی داستانی آدم را خوب می شناسند. 
خواندن صد و پنجاه صفحه داستان گریز دلپذیر برای من چندان سخت و وقت گیر نبود. صفحه های کتاب کم کلمه بودند و پر هیجان. نمی دانم چطور، نه تنها توی این داستان که توی باقی کارهای گاوالدا هم، می توانم خیلی راحت خودم را بگذارم جای تک تک آدم هاش. جای گرانس و البته لولا، رو راست اگر باشم حتا می توانم خودم را جای کارین هم بگذارم
داستان حکایت یک گریز دلپذیر است از زندگی همراه کسانی که می شود با آنها فرار کرد. آدم هایی که قضاوتت نمی کنند و هرگز کسی برای آن ها جای تو را نمی گیرد. یک رفاقت تام و تمام یک مهربانی بی چشم داشت. آن ها چهار نفر بودند و من احساس می کردم هر لحظه می توانم جای هرکدامشان باشم 
برای من خواندن این کتاب در دو شب متوالی پیش از خواب، دست همان گریز دلپذیر بود از خستگی های این روزهایم و آرامشی زیبا و ماندگار همراهش آورد
دروغ چرا خیلی دلم می خواهد آنا گاوالدا را از نزدیک بببینم، هرچند بیشتر دلم می خواهد او برایم همان نویسنده محبوب با موهای کوتاه و لبخند جمع و جور باقی بماند. من تیپ ظاهری او را می ستایم زیبا و ساده درست مثل گرانس. گرانس با یک برق لب و ریمل زیبا می شد، بله! همین کافی بود برای زیبا شدنش. او مسلح به چیزی بود ورای صورتش، او یک زن جوان پر از انرژی بود یک جور انرژی که آدم را زیباتر می کند
آنا گاوالدا بخوانید و سرشار از لذت شوید!

۱۳۹۵ آبان ۱۹, چهارشنبه

دنیای آن ها!

کمی به سردرد جان سوز امروزم چیره شدم.سری به فیس بوک می زنم. بعد از ساعتها زل زدن به صفحه ی مانیتور دیگر دلم می خواهد این عینک را بردارم و چشم هام را بمالم. بی اختیار مثل اغلب اوقات دستم پیش از آن که عینک را بردارم به صفحه عینک می خورد. صفحه چرب می شود. سعی می کنم خبری که درباره ی انتخابات امریکاست نخوانم. ولی نمی شود. می خوانمش. ویدئوی ترامپ و هیلاری را که حرف های به اصطلاح آخرشان را گفته اند دو بار می بینم. ویدئو حدود پنج دقیقه است یا کمتر. احساس می کنم باز دارد سرم درد می گیرد. یادم می آید به سالها پیش خودمان. صرف نظر از اینکه ممکن است بالا آمدن ترامپ به نفع که بشود و به ضرر که. زل می زنم به آدم هایی که برای او کف می زنند وقتی مثلن از طبقه کارگر دفاع می کند! چطور او از طبقه کارگر دفاع می کند! با خودم می گویم به من ربطی ندارد. 
ذهنم می رود به سمت مشکلات ریز و درشتمان این روزها. به استرس های حرفه ی محقق بودن. به طبقه ای که کمتر کسی او را می بیند که بخواهد حرفش را بفهمد. سر درد دارد آرام بر می گردد و من سعی می کنم فکر نکنم. کمی صفحه را جا به جا می کنم. چشمم می خورد به عکس دختری بیست و چند ساله با صورتی آراسته و چهره ای معمولی. با خودم می گویم به نظر کرم اورآل فلان را که چند روز پیش توی داروخانه دیدم زده. تتیر خبر نوشته "ملکه زیبایی ایرانی تبار در شوی فلان تلویزیون می رقصد". نه او هرگز کرم به این قیمت را نزده لابد برای ملکه زیبایی شدن باید لوازم آرایش فلان مارک را مصرف کرد. هیچ ایده ای ندارم چه چیزی بهتر است. هیچ وقت هم نداشتم. 
می خواهم با خودم رو راست باشم. دنیای امروز دنیای ما نیست، دنیای ملکه های زیبایی و مشاوران املاک است. دنیای آدم هایی که تقریبن وقتی برای فکر کردن ندارند. آن ها وقتشان را صرف این می کنند که بفهمند چطور باید بی دردسر پول درآورد. کسی دلش دردسر نمی خواهد که مثلن بخواهد اون کله ی وا مونده را به کار بیندازد. 
فکر می کنم اگر فردا اسم ترامپ در بیاید شاید این اولین بار است که ما در تجربه ی یک رویداد از امریکایی ها جلو تریم. ما هم یک روزی وقتی بقیه سرشان بند این بود که چطور سر هم کلاه بگذارند یا این که کجای بدنشان را ببرند پیش دکتر قلمبه کنند یا مدام مثل خلها عکس سلفی از خودشان آپلود کنند**، بیدار شدیم و دیدیم سالهاست خواب بوده ایم.
** البته آن روزها هنوز مد نبود که روزی یک عکس سلفی توی اینترنت بگذارند چون آن روزها هنوز اینستا و فیس بوک و تلگرام و هزار کوفت و هزرمار دیگه مد نبود!


۱۳۹۵ شهریور ۱۸, پنجشنبه

پاییز در پراگ

بعد از سالها که در فصل ها گم شده بودم، این اولین پاییزی ست که دوستش دارم. شاخه ی بالایی درخت بلندی که صاف رو به روی اتاق کارم است کمی زرد شده. دیروز از پاول پرسیدم نوامبر پراگ چطور خواهد بود و او از شراب هایی گفت که در پاییز باز خواهند شد و من در خیالم این را می آمیختم با عکسی از آن خیابان مشهور در پراگ با برگ های زرد و پاییزی که کمی به قرمزی می زنند. هیچ وقت اینطور با تمام وجود دلم نخواسته بود با صدای بلند بخوانم «زردها بیهوده قرمز نشدند» می شود خیال بافت و روی خیابان های باران زده ی پراگ، قدم زد. پیانوی ایستگاه اوترخت که اغلب آخر هفته ها سرش شلوغِ نواخته شدن است، روی همان پل است توی خیال من و عجیب زیر باران خیس نمی شود. مردی با موهای کوتاه قهوه ای با انگشتان نسبتن ظریف و کشیده دارد قطعه ای را می نوازد. آدم توی خیال می تواند تصور کند کسی در پراگ، دارد همین آهنگ را می زند که بشود همراهش خواند « قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار». این پل تمامی ندارد صدای مرد می آید که می خواند « صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست» راست می گوید، اینجا توی خیال من آسمان پراگ پیدا نیست. فقط زمین خیس و باران خورده است ، تصویر مردمان آرام آنجا را نمایان می کند. آنها ایستاده اند و متحیر مرد را نگاه می کنند که چطور به زبانی بیگانه و با احساسی غریب می خواند و در هیچ کدام لحظاتش متانت نگاهش زائل نمی شود. من او را نمی شناسم، دیگر نمی شناسم، شاید استاد فلسفه غرب باشد یا شاید همان مردی باشد که یک بار اتفاقی با او همسفر شدیم، در کوپه ی قطار فرانکفورت. پل دراز می شود تا افق جایی که بشود شاید آسمان را دید آسمان را زیر نور کج پاییزی.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

يونيكورن

بنا بود برويم بروكسل و از اتوبوسي كه قرار بود ما رو به ترمينال برسونه جا مونده بوديم، معلوم نبود بشه با اتوبوس بعدي خودمون رو به ترمينال برسونيم يا نه! حامد چند بار زير لبي گفت "خب ياد بگير بابا كاري نداره، نبايد با اتوبوس مى رفتيم، وگرنه الان رسيده بوديم". راست مى گفت.  منظورم اينه كه كليه بخش هاي حرفش صحت داشت

من وقتي هشت، نه ساله بودم با يك دوچرخه ى سبز يشمى، كه نمى دونم چرا سبز يشمى آن سالها رنگ مورد علاقه ي من بود، تا سال دوم راهنمايي حتا وقتي يك كيف سبز يشمي احمقانه داشتم هنوز مورد علاقه ام بود و فكر مى كردم خيلي رنگ شيكى ست. بله من با يك دوچرخه سبز يشمي قهرمان تور دو فرانس كوچه ي شهيد نصر آزاداني بودم. يك وقتهايي هم دوچرخه را از وسط هال رد مى كردم و مى رفتم كه قهرمان كوچه ي صفوي بشوم

گويلرمو، دِ مكزيكن، يك روز كه اتفاقي من رو در قطار ديده بود گفت، يكهو به خودت ميايي و مى بيني داري ركاب مى زني و تلفني درد و دل مى كني! بعد دستهاش رو جوري نشان داد كه دارد پخش اتوموبيلي را تنظيم مى كند، ادامه داد، مثل وقتي رانندگي مى كني و يه چيزي گوش مى دي!

همه چيز بر مى گشت به يك روز بعد از ظهر تابستاني وقتي من كلاس نمى دانم چندم دبستان بودم، حبيب پسر دايي مامانم كه البته دايي پسر دايي ام هم الان مى شود،  و هم سن من است با مامانش مهمان ما بودند. بنا شد ما پياده باهم برويم دو تا كوچه اونور تر و يك سماقپالون از خونه دايي رضا بياوريم. هرگز سماقپالونى نبرديم
چون اولن ما پياده نرفتيم و در ثاني وقتي به خونه ي دايي رضا رسيديم يك سر لجن مال بوديم. واقعن بوديم. بين راه حبيب گفت مى خواي يه دستي برم؟ در اين كه من از او عاقل تر بود شك است چون گفتم اين كار را نكند ولي اگر عاقل تر بودم تركش نمى نشستم. چند ثانيه يك دستي رفت و بعد ما وسط مادي دست و پا مى زديم

امروز با "يونيكورن" ده كيلومتر ركاب زدم، درست مثل روزهايي كه احساس مى كردم دارم با آن دوچرخه سبز يشمي خيلي خفن مى شوم، احساس مى كنم دارم خفن مى شوم.  
راستش اينجا اگه دوچرخه سوار خوبي نباشي، خيلي ناجور مايه ى آبرو ريزيه

گاهي بايد از ترس هاي احمقانه بچگى فاصله گرفت.


۱۳۹۵ فروردین ۱۹, پنجشنبه

این همه وقت

چطور می شود کلمه ها ذهن آدم را تخلیه کنند؟ داستان اینجا تمام می شود در ذهن خالی از کلمات یک انسان معمولی.

خوبیش اینجاست که می شود صدای آدم ها را حتا وقتی سال ها نشنیده ایم بشناسیم سریع و از ورای فاصله های زیاد. آن روز یا شب یا هرچه که بود وقتی تلفن را بر می داشت حتا وقتی هنوز صدایی از پشت تلفن نشنیده بود می دانست اوست که زنگ می زند. صدا خوب نمی آمد ولی شک نداشت اوست؛ قصد نداشت وقار صدایش را بازیچه ی یک تشخیص زود هنگام و شتاب زده کند. برای همین کمی درنگ کرد و از او خواست تا بلندتر صحبت کند و این طور چند ثانیه ای زمان خرید. که می توانست باشد؟ وقتی یک نفر با یک شماره ی عجیب و غریب و در بدموقع ترین زمان روز تماس می گیرد درست وقتی انتظار می رود مشغول کار مهمی باشی؟ خود اوست که تماس گرفته ولی باید با اطمینان حرف زد. نمی شود جلوی پنچ شش نفر آدمی که زیر جلکی دارند تو را می پایند بی گدار به آب زد . پرسید می شود کمی بلند تر صحبت کنید البته با ظرافت و همان دلبرانگی همیشگی جوری گفت «کنید» که انگار می گفت «کنی» مگر چند نفر آدم وقت ناشناس در کل شش ملیارد نفر آدم روی کره زمین وجود دارند که یکهو ناغافل زنگ بزنند؟ 

از پنجره کمی صدای جیرجیرک لا به لای نسیم پاییزی می آمد داخل. اتاق با دیوار های آبی روشن و یک پنجره بزرگ رو به خیابان بیشتر شبیه یک اتاق انتظار بود تا جایی برای زندگی. اتاق انتظاری با یک کتاب خانه پر از برگه های نیمه نوشته و تا خورده و یک میز بزرگ که ساخته شده بود برای نوشتن. دختر گفت سعی می کند کمی بلند تر صحبت کند صدای جیرجیرک ها ولی از آن بلند تر نمی شد و بنا داشت صدای آن ها را به پشت گوشی برساند. صدایش را کمی بلند تر کرد و گفت «خیلی خنگی» خندید. از همان خنده های دانه ای هزار تومن که با دوتاش می شد یک قهوه ترک توی کافه «زیر پله ای» خورد.

غروب ها همین که آدم حرف بزند وبرسد به چهارباغ باید چیزی بخورد. باید برود کافه ای جایی. کافه ای بود زیر پله های یک مرکز خرید تازه ساز که اسمش زود فراموش می شد. چقدر اشتباه می کنند این صاحبان کافه ها که اسم می گذارند روی آن میز و صندلی هایی که هرکدام هزار داستان شنیده اند از مردم. عصرها می نشستند و او آخرین نوشته هایش را می خواند. آن عصر پاییزی یک قسمت از مجموعه ی جدیدی را خواند که بنا داشت بلخره چاپش کند.
«کلمه ها
مثل هجا هایی ناپیدا
در تاریکی یک چای غرق می شوند،
و مابی آن که بدانیمچیزی را می نوشیم
                        که از گلویمان جوانه خواهد زد.»
کافه ها همیشه تاریک تر از زندگی معمولی ند و آدمها آنجا آرام تر از حد معمول خودشان، می شود زل زد توی چشم های طرف مقابل. گفت «وقتی می خونی، احساس می کنم یه شرم دخترونه توی نگاهت هست». دختر خندید، شرم دخترانه ترکیب خنده داری بود. چرا باید یک دختر زمان خواندن یک اثر شرم داشته باشد؟ ادامه داد «وقتی شعر می خونی بدتره».
بله، خوبی اش اینجاست که حافظه ی آدم ها جا برای حفظ صدای همه دارد به خصوص صدای کسانی که انتظار داریم فراموشمان نشود. چرا باید خنگ باشد او که حتا پیش از جواب دادن می دانست، وقت نشناس ترین دختر پرروی روی زمین است که گوشی تلفنش را از یک جای دنیا برداشته و بعد از نمی دانم چقدر وقت زنگ می زند. بار قبل وقتی گوشی تلفن را برداشته بود و تماس می گرفت روی اسکله ی شهری بندری در شیلی بود، جایی در امریکای لاتین، نقطه ای دور از مدنیت. اسکله ای که می گفت بیشتر از پنج سال است نه کشتی آنجا پهلو گرفته نه قایقی کسی را پیاده کرده. گفته بود برای دوره ی مدیرت توریسم یا همچو چیزی بهآن جا سفر کرده.
با تردیدی ساختگی پرسید «شیما؟! تویی؟» دو تا از همکارهاش داشتند نگاهش می کردند. گفت چهارتا صفر افتاده از کجا زنگ می زنی؟ جوری حرف می زد انگار همین دیروز گپ مفصلی زده اند. خندید. غالبن زیاد نمی خندید. اوقاتی که مشغول کار بود اصلن نمی خندید ولی شیما انگار شبیه تمام فیلم های طنز تلخ دنیا بود. طنز تلخی طولانی که هر چند سال یک بار می آمد برای روتوش تمام بدخلقی ها.

دختر سعی کرد چیزی از صدای جیرجیرک ها را پر کند توی گوشی، هنوز وقتی با او حرف می زد  مثل دختری دبیرستانی می شد، که می خواهد دلبری کند و دلبری نمی داند. سرخوش و خالی از دنیای پر تلاطم اطراف. گفت «از مریخ تماس می گیرم»، بعد درآمد که  «نه، نه، از اون دنیا. مگه خبر نداری من مرده ام؟» باهم خندیدند. گفت از یک جلسه ی مهم بیرون آمده و مجبور است به جلسه برگردد. جلسه ی سیاستگزاری فلان یا مدیریت بهمان بود. هر دو خوب می دانستند چقدر این جلسات مهم نتایج احمقانه ای دارند. دنیا بدون این جلسه اگر دنیای بهتری نباشد جای بدتری نیست ولی بی شک حال آن ها بدون آن جلسه حال بهتری بود.
 صدا مدام قطع می شد و با تاخیر می رسید. صدا ها همیشه با تاخیر می رسند. درست مثل آن داستان سه صفحه ای که آخرین بار برایش خوانده بود. آنجا صدای زن آن قدر با تاخیر رسیده بود که مرد هرگز آن را نشنیده بود و نفهمیده بود بد نیست اگر برای آن شب کمی پرتقال بخرد. و اگر می خرید ... لابد اگر برای خرید پرتقال سر کوچه می ایستاد آن فاجعه رخ نمی داد. چطور تاخیر در یک صدا نتوانست جلوی فاجعه ای را بگیرد. گفت « تاخیر داره» لختی منتظر ماند تا بشنود  «پرتقال یادت نره».

پایین پل کنار رودخانه ای که هنوز فصلی نشده بود نشسته بودند. روی یک تخته سنگ پشت به پشت هم. ماه کامل بود. بنا بود نیم ساعت هیچ حرفی نزنند. فقط به صدای طبیعت گوش بدهند. هنوز ده دقیقه نگذشته بود که درآمد «از همین مسخره بازی هات خوشم نمیاد ها». جوابی نشنید. ادامه داد «زندگی مثل همین رودخونه است.» می دانست چقدر جمله ی کلیشه ای حال بهم زنی تحویل طرف داده، پس ادامه داد «من از بچگی آدم موندن نبودم». و در تمام نیم ساعت بعد فقط یک جمله شنید «من هم از بچگی آدم رفتن نبودم.»

خاطره ها مثل صداها هرگز نمی میرند. درست مثل پیاز گلی زیر خاک. خاطره ها در خاک ذهن چنان می مانند که اگر سرمایی به گرمایی و گرمایی به سرمایی بدل شود جوانه بزنند. خاطره ها را خودمان می سازیم ولی اسم هامان را خودمان انتخاب نمی کنیم. همین است که اسم ها خیلی زود غریبه می شوند. اسمش را وقتی دید، خواب و بیدار بود از کابوس پریده بود یا تشنگی نمی دانست، دید چراغ روشن مانده و او لابد با دهانی نیمه باز و سری آویزان از گوشه تخت، جوری خوابیده که انگار از هوش رفته است. اسمش را روی گوشی موبایل دید. درنگ کرد انگار لحظه ای لازم بود تا به یاد بیاورد آن اسم متعلق به کیست. ایمیل را باز کرد مثل پیاز نرگسی که توی برف گل می دهد.
سلام،
امیدوارم خوب باشی. امروز تصادفن و به این دلیل که موبایل شرکت رو خونه جا گذاشته بودم، موبایل خودم رو روشن کردم و جالب بود که تو همین امروز تماس گرفتی بعد از این همه وقت. بعد از جلسه چند بار بهت زنگ زدم، ولی تماس برقرار نمی شد.  کاری که باعث شد تماس بگیری رو ایمیل کن، می خونم. شاد باشی.
مگر آدم باید کاری داشته باشد که بعد «این همه وقت» تلفن را بردارد و به کسی زنگ بزند؟ جواب داد
سلام، زنگ زده بودم خواب دیشبم رو برات تعریف کنم. شاد باشی. 
 می دانست او ساعت ها به این یک جمله خواهد خندید. و این خنده ها برای «آن همه وقت» تا بار بعدی که صدای هم را بشنوند کافی ست.   


زهرا میرباقری
 فروردین 1395 

۱۳۹۴ بهمن ۱۹, دوشنبه

غریبه ها و شهرها

مدت هاست داستان نخوانده ام. نه که نخواهم، چیزی ندیده ام که توجهم را جلب کند. دروغ چرا، با وجود این که سالهاست زبان محاوراتم شده انگلیسی، با اینکه حتا گاهی توی خواب ها هم فارسی حرف نمی زنم ولی هنوز لذت خواندن یک داستان وقتی فارسی است برایم هزار برابر می شود. وقتی داستان ها را به انگلیسی می خوانم انگار اتفاق نمی افتند. نمی فهمم چرا؟! شاید غربت است بین من وقتی دارم داستانی را به زبانی غیر از فارسی می خوانم و من آن طور که دوست دارم راوی برایم راویت کند.
گاهی اوقات وقتی از کنار خانه های مردم اینجا می گذرم وقتی می بینم مثلن دارند برای رفتن به یک پیک نیک حاضر می شوند، وقتی دارند با تلفن حرف می زنند و سرشان را از پنجره کرده اند بیرون وقتی دارند قدم می زنند و حواسشان به بچه هایشان هست، هرگز احساس نمی کنم می توانم یکی از آن ها باشم. انگار آن ها برای من مثل فیلم هایی هستند که دیده ام. هنوز انگار باور نکرده ام من هم می توانم یکی از این آدم ها باشم. انگار غریبه ام. انگار ندارد من غریبه ام.

ما آدم های غریبه ی ریزه میزه از این کشور به آن کشور می رویم و ساده از کنار آدم هایی می گذریم که هرگز درک نمی کنند ما چقدر وقتی از کنارشان می گذریم احساس غربت می کنیم. احساس اینکه به جایی که هستیم تعلق نداریم. شاید باید یک داستان تازه بنویسم. اگر این زمان کوفتی کش بیاید. اگر بشود، شاید به زودی توی یک از روزهای خوب آفتابی در جایی که نمی دانم کجاست! 

۱۳۹۴ آبان ۲۱, پنجشنبه

نوسازی

یکم
نوشتنم می آید. چند روزی هست. دلم کاغذ و قلم می خواهد یک بعد از ظهر آفتابی با کلاه و کرم ضد آفتاب کنار دریا. شاید همین آخر هفته بار و بنه بردارم و بروم یک جایی همین اطراف. مشکل بزرگ ملبورن این است که مدام باد می آید. آدم هایی که با کاغذهای سرگردان و دسته نشده سر و کار دارند خوب می فهمند باد چطور دشمن جانسوزی ست.
باید کمی استراحت کرد و بعد بنا کرد به نوشتن. چطور می شود نوشت از همه چیز نمی دانم.

دوم
یکی از آن روزهای بارانی کوالالامپور بود یکی از آن ها که وقتی باران تمام می شود هوا گرم می شود چنان که انگار نه انگار تا همین چند دقیقه پیش نمی شد توی خیابان ها بدون سقفی بالای سر راه بروی. یکی از همان روزها بود. به دعوت «چوآ» پیرمرد چینی بامزه ای که ممکن است تا ابد صدایش توی ذهن من بماند، رفته بودیم به یک رستوران سنتی چینی، چیزی شبیه مهمانی شب عید ما، چیزی شبیه سبزی پلو با ماهی، با آداب و رسوم چینی. و من تنها ایرانی جمع واین مهمانی یک مهمان ویژه داشت، پیرمردی که پیشتر ها توی همین شرکت ما کار می کرده، و حالا نیوزلند زندگی می کرد. گپی زدیم و از تعداد گوسفندهای نیوزلند گفت و وا گفت. پرسیدم «چند سالی هست از مالزی رفته اید»، دستی به ریش نداشته اش کشید و گفت «دو سال»، کمی فکر کرد و گفت «دو سال و نیم». بعد گفت «هرچی سن بالا می ره سرعت عمر هم بیشتر می شه».
تکرار کردم به استفهام! گفت وقتی بیست ساله باشی دو سال ده درصد عمر توست ولی وقتی چهل ساله باشه دو سال پنج درصد عمر توست.
سوم
دارم پیر می شوم، این را از سرعت گذشت روزها می گویم. سه سال پیش بود، در خانه پدری ام،  با وجود اینکه بعد از مدت ها خارج از ایران بودن تقریبن کسی به من زنگ نمی زد، خانمی تماس گرفت. صدایش، صدایش یادم هست شبیه صدای مخملی خانم های چادری بود. درست شبیه عروس های محجبه ی آقای رمضانی، می شد تصور کرد چطور صورت سفید و ابروهای کمانی را زیر سیاهی چادر پوشانده. لابد چادرش کش هم داشت.، شاید هم صدایش نبود لحنش، بله لحنش شبیه همه ی اینها بود، کلمات بازیچه زبان ما می شوند وقتی دارند ما را از هم تفکیک می کنند. از من خواست برای مصاحبه به آدرسی بروم. مصاحبه ای برای استخدام، و من هرگز برای استخدام تقاضایی نداده بودم. وقتی آدرس را خواند احساس می کردم لابد عوضی زنگ زده، گفتم اشتباه گرفته اید و او برای اطمینان بیشتر اسم کامل من، اسم پدرم و شماره ی شناسنامه ام را خواند. من همان بودم، اما نمی دانستم این زن با صدای مخملی کیست، که دروغ می گوید!
بعدها فهیمدم این من بودم که اشتباه می کردم،  بله من عصر همان روزی که از آن مصاحبه آمدم نوشته داده بودم که اشتباه می کرده ام. من اشتباه می کردم، آن زن صورت سفید و ابروهای کمانی نداشت. آن زن خانمِ...، من حتا هنوز هم نمی دانم  اسم آن زن چه بود، تنها چیزی که یقین دارم این است که اگر بچه اش سالم دنیا آمده باشد، لابد الان سه ساله است و توی خیابان های شهری که امروز کمتر به من تعلق دارد تاتی تاتی می کند.
چهارم
بعضی شب ها کابوس هایشان شبیه واقعیت اند. همین پریروز وقتی بعد از حدود بیست ساعت کار بی وقفه (که پایانی بود بر تمام تلاش های ترم گذشته) خوابیدم. بهتر از بگویم به رختخوابم رسیدم و خوابیدم. خواب می دیدم گروهی به اجبار خانه ی پدری ما را نوسازی می کردند، قاب می کوبیدند و نقاشی می کردند و تابلو های زیبا می گذاشتند. هر چه من داد و بیداد می کردم که چرا شما دارید نوسازی می کنید کسی جوابی نداد. مرد جوان بلند قامتی آمد و گلوی من را فشار داد و به فریاد گفت «ما هر دو سال یک بار خانه ی همه ایرانی های خارج از کشور را نوسازی می کنیم. این کار لازم است».
و تو هر کدام از سوراخ های پشت قاب یکی از آن میکروفون های کوچک فسقلی جاساز می کرد.


۱۳۹۴ مهر ۹, پنجشنبه

تلقین قارچ جادویی

سخت پیش می آید حالم چنین شود. دیروز ، یعنی دیشب آنقدر انقلابات درونی داشتم که نشستم به نوشتن یک داستان کوتاه البته بعد از آن که یک سیب خوردم و پیش از آن که قلبم برود روی توربو. این اصطلاح را حامد برای قلب من اختراع کرده، اسم خودمانی همان بیماری ست که پیشتر ها راجع به آن نوشته ام.
بله توی یک سال گذشته کم پیش آمده روزهایی که این جور باردار نوشتن باشم. یک حالت هایی از انتظار، انتظاری برای دو پایان، دو جور رهایی، رهایی از بند درس های یک ترم و رهایی از تنهایی مدام. شک ندارم رسیدن بهار، همین بهار کم رمق و حال و بی حال، هم بی تاثیر نیست.
حالا برای خودم یک چای سبز درست کردم ، به یک ساعت درس جلسه دو هفته پیش گوش کردم. باقی را گذاشتم برای بعد از اینکه چند کلمه ای می نویسم. امروز با خودم فکر می کردم چطور است کسب و کار خودمان را راه بیندازیم. یعنی یکی از کارهایی که همیشه آرزویش را داشتیم. به قول حامد برای خودمان کار کنیم و مدام چشممان به دست دانشگاه ها و آموزش عالی و هیومن ریسورس شرکت ها نباشد.

شاید باور نکنید، ولی همین الان که داشتم می نوشتم در آفیس باز شد و یک چینی وارد شد. می نویسم چینی چون واقعن تنها چیزی که می شود راجع به این انسان یقین کرد همین چینی بودنش است. او جدید ترین عضو آفیس ما در طبقه ی سوم است و فکر می کنم با حضور او که قدش به زور به یک متر و سی سانت می رسد و جنسیتش هیچ از طاهرش معلوم نیست. جنس مان در این آفیس جور شده است.  خواستم بگویم که دیدن او صاف در کنار «الگو» که یک ایتالیایی بسیار بلند قامت و لاغر است همین دو روز پیش به من القا می کرد، یک بست از آن قارچ های جادویی سحر آمیز* را زده ام. شاید همین تصویر شبه فانتزی موجبات نوشتن داستان هایی را فراهم کند. 


* روایت قارچ های جادویی سحر آمیزمان را به زودی خواهم نوشت.