بنا بود برويم بروكسل و از اتوبوسي
كه قرار بود ما رو به ترمينال برسونه جا مونده بوديم، معلوم نبود بشه با اتوبوس
بعدي خودمون رو به ترمينال برسونيم يا نه! حامد چند بار زير لبي گفت "خب ياد
بگير بابا كاري نداره، نبايد با اتوبوس مى رفتيم، وگرنه الان رسيده بوديم".
راست مى گفت. منظورم اينه كه كليه بخش هاي حرفش صحت داشت.
من وقتي هشت، نه ساله بودم با يك
دوچرخه ى سبز يشمى، كه نمى دونم چرا سبز يشمى آن سالها رنگ مورد علاقه ي من بود،
تا سال دوم راهنمايي حتا وقتي يك كيف سبز يشمي احمقانه داشتم هنوز مورد علاقه ام
بود و فكر مى كردم خيلي رنگ شيكى ست. بله من با يك دوچرخه سبز يشمي قهرمان تور دو
فرانس كوچه ي شهيد نصر آزاداني بودم. يك وقتهايي هم دوچرخه را از وسط هال رد مى
كردم و مى رفتم كه قهرمان كوچه ي صفوي بشوم.
گويلرمو، دِ مكزيكن، يك روز كه
اتفاقي من رو در قطار ديده بود گفت، يكهو به خودت ميايي و مى بيني داري ركاب مى
زني و تلفني درد و دل مى كني! بعد دستهاش رو جوري نشان داد كه دارد پخش اتوموبيلي
را تنظيم مى كند، ادامه داد، مثل وقتي رانندگي مى كني و يه چيزي گوش مى دي!
همه چيز بر مى گشت به يك روز بعد از
ظهر تابستاني وقتي من كلاس نمى دانم چندم دبستان بودم، حبيب پسر دايي مامانم كه
البته دايي پسر دايي ام هم الان مى شود، و هم سن من است
با مامانش مهمان ما بودند. بنا شد ما پياده باهم برويم دو تا كوچه اونور تر و يك سماقپالون
از خونه دايي رضا بياوريم. هرگز سماقپالونى نبرديم.
امروز با "يونيكورن" ده كيلومتر
ركاب زدم، درست مثل روزهايي كه احساس مى كردم دارم با آن دوچرخه سبز يشمي خيلي خفن
مى شوم، احساس مى كنم دارم خفن مى شوم.
راستش اينجا اگه دوچرخه سوار خوبي
نباشي، خيلي ناجور مايه ى آبرو ريزيه.
گاهي بايد از ترس هاي احمقانه بچگى
فاصله گرفت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر