۱۳۹۵ دی ۳۰, پنجشنبه

گریز دلپذیر

آنا گاوالدا را در یک غروب دلفریب تابستانی شناختم. در یک کافه وقتی یکی از دوستان خوبم کتابی از او برایم آورده بود. دوستان خوب آدم سلیقه ی داستانی آدم را خوب می شناسند. 
خواندن صد و پنجاه صفحه داستان گریز دلپذیر برای من چندان سخت و وقت گیر نبود. صفحه های کتاب کم کلمه بودند و پر هیجان. نمی دانم چطور، نه تنها توی این داستان که توی باقی کارهای گاوالدا هم، می توانم خیلی راحت خودم را بگذارم جای تک تک آدم هاش. جای گرانس و البته لولا، رو راست اگر باشم حتا می توانم خودم را جای کارین هم بگذارم
داستان حکایت یک گریز دلپذیر است از زندگی همراه کسانی که می شود با آنها فرار کرد. آدم هایی که قضاوتت نمی کنند و هرگز کسی برای آن ها جای تو را نمی گیرد. یک رفاقت تام و تمام یک مهربانی بی چشم داشت. آن ها چهار نفر بودند و من احساس می کردم هر لحظه می توانم جای هرکدامشان باشم 
برای من خواندن این کتاب در دو شب متوالی پیش از خواب، دست همان گریز دلپذیر بود از خستگی های این روزهایم و آرامشی زیبا و ماندگار همراهش آورد
دروغ چرا خیلی دلم می خواهد آنا گاوالدا را از نزدیک بببینم، هرچند بیشتر دلم می خواهد او برایم همان نویسنده محبوب با موهای کوتاه و لبخند جمع و جور باقی بماند. من تیپ ظاهری او را می ستایم زیبا و ساده درست مثل گرانس. گرانس با یک برق لب و ریمل زیبا می شد، بله! همین کافی بود برای زیبا شدنش. او مسلح به چیزی بود ورای صورتش، او یک زن جوان پر از انرژی بود یک جور انرژی که آدم را زیباتر می کند
آنا گاوالدا بخوانید و سرشار از لذت شوید!
ارسال یک نظر