هفته گذشته باز به خاطر همان بیماری نه چندان عجیبی که اسم
خارجی اش اس وی تی است و روایت فارسی اش می شود این که قلبت یک دفعه بی هشدار شروع
می کند به تند تند تپیدن جوری که مثلن هی کمرت از صندلی که رویش نشسته ای فاصله می
گیرد، باز روانه ی بیمارستان شدم. وقتی پرستار اورژانس آن گیره لباس الکترونیکی را
به سر انگشتم وصل کرد و فهمید ضربانم به صد و نود و سه رسیده با خودم گفتم کارت
درسته پنج تا از پارسال تا امسال کم کردی، پرستار پرید تا ویل چیر بیاورد. همان
لحظه بود که احساس کردم نوشتن حسب حال چقدر لذت بخش است وقتی مثلن آدم تا عمر دارد
وقتی ویل چیر می بیند یاد هم خانه اش می افتد که بار اولی که ویل چیر آوردن پرستار
برای تو را دیده رک و راست با حالتی بین نگرانی و البته خنده ای که باز هم انگار
از همان نگرانی و البته نوبرانه بودن یک رویداد ناشی شده بود گفته «متاسفم زهرا!
ویل چیر آورد!»
حالا من مانده ام توی اتاق پرستاری تنها با قلبی که صد و
نود و سه تا در دقیقه می زند، دارم برای خودم می خندم. پرستار وقتی می رسد من را
هدایت می کند روی ویل چیر، مانده از خندیدن من. یک سرنگ بی سوزن می دهد دستم و می
گوید «بلو ایت!» همه ی این ها توی یکی دو دقیقه رخ داد ولی اگر کسی بود که من را
توی آن لحظه ثبت می کرد قد مسلم فکر نمی کرد مشکل من قلبی است چون آدمی که دارد
توی یک سرنگ فوت می کند و نیشش تا بنا گوش باز است و البته روی ویل چیر نشسته به
بیماران بخش منتال شبیه تر است.