۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه

SVT


نمی دانم این چند دقیقه استراحت بین این همه کار عقب مانده موجب شد دوباره رو بیاورم به حسب حال نویسی یا آن لحظه ی تلخ خند توی بیمارستان هفته گذشته بود که بعدش پیش خودم گفتم چرا آدم چیزی ننویسد که بعد ها بشود خواندش و شاید زندگی را به خاطر آورد.
هفته گذشته باز به خاطر همان بیماری نه چندان عجیبی که اسم خارجی اش اس وی تی است و روایت فارسی اش می شود این که قلبت یک دفعه بی هشدار شروع می کند به تند تند تپیدن جوری که مثلن هی کمرت از صندلی که رویش نشسته ای فاصله می گیرد، باز روانه ی بیمارستان شدم. وقتی پرستار اورژانس آن گیره لباس الکترونیکی را به سر انگشتم وصل کرد و فهمید ضربانم به صد و نود و سه رسیده با خودم گفتم کارت درسته پنج تا از پارسال تا امسال کم کردی، پرستار پرید تا ویل چیر بیاورد. همان لحظه بود که احساس کردم نوشتن حسب حال چقدر لذت بخش است وقتی مثلن آدم تا عمر دارد وقتی ویل چیر می بیند یاد هم خانه اش می افتد که بار اولی که ویل چیر آوردن پرستار برای تو را دیده رک و راست با حالتی بین نگرانی و البته خنده ای که باز هم انگار از همان نگرانی و البته نوبرانه بودن یک رویداد ناشی شده بود گفته «متاسفم زهرا! ویل چیر آورد!»
حالا من مانده ام توی اتاق پرستاری تنها با قلبی که صد و نود و سه تا در دقیقه می زند، دارم برای خودم می خندم. پرستار وقتی می رسد من را هدایت می کند روی ویل چیر، مانده از خندیدن من. یک سرنگ بی سوزن می دهد دستم و می گوید «بلو ایت!» همه ی این ها توی یکی دو دقیقه رخ داد ولی اگر کسی بود که من را توی آن لحظه ثبت می کرد قد مسلم فکر نمی کرد مشکل من قلبی است چون آدمی که دارد توی یک سرنگ فوت می کند و نیشش تا بنا گوش باز است و البته روی ویل چیر نشسته به بیماران بخش منتال شبیه تر است.

۱۳۹۱ آذر ۳, جمعه

نامه به دوستی که دور است ولی همیشه هست.


سخت ترین بخش ماجرا این است که تو برای کسانی چیزی بنویسی که متوجهش نشوند. تو هی کلمات را پس و پیش کنی جا بدهی شان کنار هم، بگردی پی کلمه هایی که بهترین باشند. و نتیجه ندهد. این خیلی دردناک است نه از این حیث که صاحب اثر بی اجر و قرب می ماند از این حیث که چیزی خلق می شود بی سرنوشت و سرگردان.
اینجاست که بارها با خودم مرور می کنم برای خلق اثر نباید پی انگیزه بود. باید فقط نوشت. دلم تنگ روزهایی ست که خطی فقط می نوشتم و تو با یک جمله حتی چنان شادم می کردی که دلم می خواست جای یک خط چند صفحه می نوشتم. این که کسی از نوشته ای حس تو را بخواند یعنی یک دنیا برای منی که بزرگ ترین توانایی ام پشت هم چیدن کلمات است. انگار که شبیه سازی پیچیده ای جواب بدهد. لبخند تو، نگاهت یا جمله ی دل نشینی که حال من را به نوشتن نزدیک تر می کرد اجر این چیدمان جادویی بود.
کلمات بزرگ ترین جادوی بشرند، بی آن که بدانند. چنان پر قدرت اند که گمانمان نیست. شاید هنوز چنان بالغ نشدم که بنویسم بی آن که بازخوردی از مخاطبم بگیرم. شاید هنوز چنان بالغ نشدم که این انتظار کشنده از مخاطب را در خودم کشته باشم. هنوز به کودکی مانندم که وقتی شعری از بر می کند منتظر می ماند که برق شعفی شاید توی چهره ی مخاطبانش بنشیند. چنین انتظاری روح آدم را می خراشد، انگار که روح آدمی یک لوح گچی باشد که مدام کسی با ناخن می کشد رویش ، آرام آرام با عبورِ آرامَش از کنار چیزی که تو به خون دل خلقش کردی.
و این ندیدن ها یا دیدن ها و عبور کردن هاست که روزی لوح دل آدم را از کمر می شکند چنان که دیگر به هیچ مرهمی متصل نشود.
زهرا

۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

زنی که توی ذهن من است!!!!


امروز عجیب زنی توی وجود من رخنه کرده و اصلن خیال بیرون آمدن ندارد.
انگار دلم شور بچه ام را بزند چند بار خواستم بلند شوم سوئیچ ماشین را بردارم بروم دو تا خیابان بالاتر جلوی مدسه اش بایستم تا زنگشان بخورد. بعدن چشم بیندازم میان دختر بچه هایی که دارند آرام و تند ازتوی حیاط رها می شوند توی کوچه تا پیداش کنم که چطور کیف صورتی اش را به کول انداخته و کمی دمق می آید. دو سه نفری هم هستند لابد، بچه که تنها نمی ماند دو سه تا رفیق همیشه دور و برش هستند! اگر به پدر مادرش برود.
بعدن بیاید بنشیند توی ماشین به اصرار کمربند را ببندد و بعد بپرسد نتیجه ی انتخابات امریکا چه شد. لابد وقتی بفهمد کاندیدای مورد علاقه ی والدینش برنده شده لبخندی می زند و شاید حتی پای بوگندویش را از توی کفش در بیاورد و من مجبور شوم پشت چراغ قرمز چشم غره ای نصیبش کنم. بعدن کمی غر بزند و سر راه از بیکری یک بسته نان خامه ای بخرد که مثلن ما را خوشحال کند و باز بپرد بالا و صدای پخش ماشین را که من کم کرده ام، بلند کند.
هی خانم! خانم محترمی که توی کله ی من هی بالا و پایین می روی یک لحظه محض رضای خدا گوش بده. خانم محترم من فقط یک سوال دارم ورای سوالاتی مثل این که تو که الان نه دختر بچه ای داری و نه ماشینی سوال مهم این است که این دختری که توی خیال هی حواست جمعش است که بدوی پیَش تا جلوی در مدرسه علّاف نشود موهایش چه شکلی ست؟ احتمالن ... اگر خوب یادم باشد احتمال زیاد .. یعنی آن دختر بچه جیغ جیغویی که توی کله من پرسه می زند موهایش یک جورهایی فرفری است توی هم فر خورده و بلند است یک گل سر کوچک پارچه ای هم یک جایی توی کله اش خود نمایی می کند مثل این که یک جور دست غیر واقعی نگهش داشته باشد. 

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

نون پیچ پیچی


چه کار سختیه رسپی نوشتن اونم راجع به پخت نون، ولی من تلاشم رو می کنم.
مواد لازم :
نیم کیلو آرد گندم
یک لیوان شیر یا آب (بهتره نصف نصف از شیر و آب استفاده کنید ولی اگر همه رو از آب استفاده کردید مشکلی پیش نمی آد)
خمیر ترش دو قاشق مربا خوری
بکینگ پودر یک قاشق مربا خوری
نمک یک قاشق مربا خوری
شکر یک الی دو قاشق مربا خوری (بسته به این که دوست دارید نون شما چقدر شیرین باشه حتی م یشه تا سه قاشق هم توی مایه خمیر ریخت)
روغن مایع دو قاشق سوپ خوری
زرده تخم مرغ و کره برای روی نون
 
آرد و خمیر ترش و بکینگ پودر و نمک و شکر رو توی یک ظرف با هم خوب مخلوط کنید. بهتره پیش از مخلوط کردن آرد رو خوب الک کنید. بعد نصف مقدار مایعی که دارید (شیر یا آب) رو اضافه کنید، و مدام خمیر رو ورز بدید. روغن مایع رو اضافه کنید و بعد باقی مایع رو. اگر دیدید خمیر هنوز توی ورز دادن به دستتون می چسبه کمی آرد اضافه کنید. بعد از این که خوب ورز دادید خمیر رو توی یه ظرف در دار بگذارید که دو ساعت بمونه. بعد از دو ساعت حجم خمیر شما تقریبن دو برابر شده.
برای درست کردن نون هایی که توی عکس می بینید تکه های خمیر رو بردارید و به شکل استوانه های دراز و کم قطر درشون بیارید. این کار رو راحت می شه روی تخته کرد اگر تخته مناسب ندارید یه تکه سفره یک بار مصرف روی میز یا کابینت بندازید و خمیر رو با دست باز کنید. سه تا از این استوانه ها درست کنید و توی سینی از قرارشون بدید بالای همه رو با دست به هم بچسبونید و بعد مثل گیس ببافیدشون. نهایتن انتهای خمیر ها رو هم به هم بچسبونید. بگذارید نیم ساعت توی سینی در هوای آزاد بمونن. (بیشتر نه) اگر حجم نون هاتون زیاد شد بهتره چند جای نون رو با کارد برش بزنید و برای چخت آماده کنید.
 
روی خمیر رو کمی زرده ی تخم مرغ بمالید و توی فر یا کیک پز بگذارید. از اونجایی که من فر ندارم مجبورم فر رو با یک ماهیتابه و فویل آلومینیومی شبیه سازی کنم. کمی قبل از پخت زیر ماهیتبه رو روشن می کنم و شعله پخش کن می گذارم.
اگر از فر استفاده کردید یا کیک پز بعد از حدود ده دقیقه روی نون ها کمی کره بمالید و بگذارید یکی دو دقیقه بگذره و بعد درش بیارید.
ولی برای افرادی که مثل من فر ندارند برای این که روی نون ها طلایی بشه باید بعد از پنج شش دقیقه نون ها رو پشت و رو کنید و بگذارید پنج دقیقه دیگه بمونه. در نهایت نون ها رو باز پشت و رو کنید و کره بمالید. دو دقیقه بعد نون ها حاضرن.

اگر دوست دارید می تونید به خمیر کشمش اضافه کنید یا گردو. اگر هم دوست داشته باشید می تونید نصف قاشق چای خوری زعفرون دم کنید و موقع اضافه کردن مایع به خمیر اضافه کنید.
نکته بعدی اینه که بهتره آب یا شیرتون کمی گرم شده باشن.
    

۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه

مایی و منی را به منا قربان کن*



« و گفت: ابراهیم علیه السلام اسماعیل را گفت: ای پسر! در خواب دیدم که ترا قربان همی باید کرد. گفت: ای پدر اگر نخفته ای آن خواب ندیدی.»  --  ذکر شیخ ابوعلی دقاق


مدت هاست که سعی می کنم از نوشته های مناسبتی پرهیز کنم. ولی عید قربان داستانش کمی فرق می کند. حکایت عید قربان حکایت متفاوتی ست با رویکردی متفاوت در این سال ها. مثل بسیاری از حرکت های روشن فکری این سال ها اتفاق هایی هم در رابطه با عید قربان افتاده، اتفاق هایی با شعارهایی نظیر «جای کشتن یک گوسفند درختی بکارید» یا چنین چیزی. این که چطور شد عید قربان به مسلخ گوسفندان بدل شد حرف من نیست ولی موضوع جالب برای من دقیقن این جاست که چطور یک روز با چنین عظمتی بدل شد به روزی که ایرانیان از آن به «عید عرب» و «روز گوسفند کشی» و غیره یاد می کنند.
شاید اغراق نباشد اگر ادعا کنم عید قربان روز رستگاری بشریت بود اگر لختی به چرایی این عید فکر می کردیم، که اگر چرایی این عید را ندانیم کشتن گوسفند و کاشتن درخت هر دو در یک راستا و دقیقن چیزی مخالف چرایی این عید است.
یادم هست روزی سرکلاس ادبیات دبیر خوش ذوق ما داستان مردی را تعریف کرد که تصمیم گرفت برای خاطر خدا از چیزهایی که بیش از همه دوستشان دارد بگذرد، از مال و اولاد و همسر! نه که کارد بردارد و سرشان را گوش تا گوش ببرد، نه! از همه شان گذشت! چقدر این روایت به دل آدم می نشیند. رسیدن به حقیقت برای آن مرد چنان ارزش داشت که حاضر شد بگذرد از هر آنچه موجب آرامشش بود و رفع نیاز، که شاید بی نیازی را در حقیقت جویی می شود خلاصه کرد. مسئله رسیدن به نقطه ای ست که ابراهیم به آن رسید.  به نقطه ای که می شود از همه آن چه که تعلق خاطری به آن داریم بگذریم، برای ابراهیم چیزی از فرزند دیر یافته اش عزیز تر نبود، چه رنجی از این بالاتر که پاره ای از وجودت را ذبح کنی، هبوط آن قوچ لحظه ی آرامش بود، بعد از آن تلاطم نفس بین ایمان داشتن و نداشتن لحظه ی به آرامش رسیدن است.
منسکی که از این عید مانده شاید فقط نمادی است از کل داستان، شاید کوچک ترین جزء است از کل، همه ی حجاج به قصد عرفان به حج نمی روند، گاهی به قصد رفتن و باز کردن دِینی ست از سر، گاهی برای خودنمایی و گاهی به دلیلی که کسی نمی داند، ولی عید قربان عید کشتار نفس است، برای رسیدن به حقیقت.
آن ها که نادانسته از این روز فقط قربانی کردن حیوانی را آموخته اند مورد بحث این نوشته نیستند، روی سخن با کسانی ست که کمی فکر می کنند، ولی نه آنقدر که برای مخالفتشان شعاری در خورد بیابند. روشن فکری فقط به مخالفت با تفکرات مذهبی نیست، فقط به چالش کشیدن اعتقادات سایرین نیست، پله ی اول کنکاش کردن است و بعد نقد.
هر چند در ایران اتفاق تازه ای نمی افتد، گوسفندانی که در عید قربان در خانه ها به رسم عید ذبح می شوند در روزهای عادی در کشتارگاه ها به قصد تامین خوراک. پس چیزی چندان متفاوت رخ نمی دهد.    

* خواهی که تو را کعبه کند استقبال/ مایی و منی را به منا قربان کن (مولوی)



۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها خواهد برد؟!*



فردا روز تولد یک دختراست با موهای مشکی بلند که گاهی از دو طرف می بافدشان. هر چه سعی می کند چیزی بنویسد و هرچه می نویسد خوب از آب در نمی آید. دلش از رسم زمانه پر است ولی کلمه ها سر سازگاری ندارند. دلش برای کسانش تنگ است ولی فاصله حقیقتی ست که هرگز کتمان نمی شود.

ای کاش می شد قدر یک عصر پاییزی می رفتم شهر خودم و توی یکی از صدها کافه ای که توی شهر زیبای خودم هست با کسانی که حرف هم را می فهمیم کمی حرف می زدیم، نه کمی سکوت می کردیم و توی همین سکوت کمی نگاه همدیگر را می پاییدیم. توی یک کافه وسط محله ی جلفا مثلن یا کافه ای که درست رو به روی کوچه ی ما باز شده بود، یا کافه ای رو به روی یک ایوان بزرگ که وقتی واردش می شدی انگار غم تمام عالم را یک جا روی ایوان می شد جا گذاشت و نشست سر یکی از میزهاش.
دلم چنین میهمانی می خواهد با آدم هایی که حرف من را می فهمند نه که هیچ تحفه ای باشیم ما با هم رشد کرده ایم و روحمان مثل عشقه به هم پیچیده. مهرورزی چیزی ست که به مرور زمان آشکار می شود و من این مهر ورزی های قدیمی را دوست دارم. دلم کاپوچینو می خواهد توی یکی از کافه های شهر خودم. کسی هست که چنین هدیه تولدی را به من بدهد. آرزوی بزرگی نیست ولی دلم می خواد پیراهن گل گلی ام را بپوشم و همین طور که منتظرم کافه چی نوشیندنی ام را بیاورد از پنجره ی یکی از همین کافه ها خیابانی را نگاه کنم که دوستش دارم و یک موسیقی بلو جاز هم خیلی آرام بنوزد، حالا اگر کمی بوی قهوه با بوی پیپ کسی سر یکی از میز های نزدیک به من ادغام شود، می شود به سی سال بعدی زندگی امید داشت.



* با توجه به شعر فروغ :
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

به خوابم نیا ...


صبح شد، تو ریشت در آمد، ما با یک چنگال مشترک صبحانه خوردیم، تو پدرم شدی،  من مادرت، چقدر زندگی ملامت بار ما شبیه فیلم هایی ست که ندیده ایم، می شود  برایش ساز کوک کرد، دیگر برایم ساز نزن، می خواهم فراموش کنم. دیگر توی  خواب هم حتی برای خاطر من نخند، دیگر پشت اسم من توی خواب هام جان ردیف  نکن، دیگر روز تولدم را فراموش کن، برایم سیب نیاور، از من نخواه برای این که برسی تا شماره ی سی بشمارم، نخواه چشم هام را ببندم، برایم شعر نخوان، بگذار به حال خودم بمیرم. دیگر آغوشت را توی حیاط برایم باز نکن، من هم دیگر نمی پرم میان بازوهات، دیگر شب ها توی اتاقم به باد زنگ بالای پنجره فوت نکن، دیگر نگو عاشق پرنده هایی، دیگر به جای من زیر باران های پائیزی جا خوش نکن. 

از داستان «فقط کمی دوره می کنیم»-- زهرا میرباقری

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

ساکسیفون


عصرها ساکسیفونم را بر می دارم و می روم توی بالکن، صبح ها هم. آن قدر ساکسیفون می زنم که بریزد بیرون این همه غصه ی خوب بار نیامده غم ها را تصور می کنم که مثل حباب هایی که وجود ندارند از دهانه ساکسیفون باد می شوند و با باد  می روند و کمی بعد می ترکند و من جایی ته دلم هوار می شود پایین و بعد یک آرامشی که انگار کسی تا به حال تجربه اش نکرده باشد می نشیند جای آن هوار؛ مثل اسبی سرکش که آرام گرفته باشد.
اما من اصلن ساکسیفون ندارم، حتی دستم هم به یک ساکسیفون واقعی نخورده نمی دانم چقدر باید نفس داشت که بشود یک ساکسیفون را نواخت؛ قدر کسی که به زور نود ثانیه را زیر آب می مانده بی آن که خفه شود کافی ست؟ می شود که آدم با این نفس از شر همه ی غصه های به بار نشسته اش راها شود؟