۱۳۹۳ اردیبهشت ۶, شنبه

پیش از دمیدن آفتاب شعری بخوان ...

وقت برخاستن نیست،
صبر کن!
پیش از دمیدن آفتاب
شعری بخوان.
از جادوی کلمه ها
هم پای بوسه ها.
از خط آهنی حریرین
که آرامشی را از غرب
به هیاهویی در شرق
پیوند می دهد.
برای خاطرمان
شعری بخوان.
از کابوس واره هایم
که تمامشان خواهی کرد،
و اشکهایم
که پاکشان.
برای خاطرمن!
شعری بخوان
از عشقه ی سبزی،
که برگ برگ،
به نشانی نجابت چشمانت
می فرستم.
صبرکن
وقت برخاستن نیست!
برای خاطر
یک لحظه بیشتر با تو بودنم،
شعری بخوان
از مردی که دور بود،
اما همیشه بود!

زهرا 23 آوریل 2014

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲, سه‌شنبه

در چنان هوایی بیا ...

از میان تمام شعرهایی که دلم می خواهد هر روز بخوانم این یکی را خیلی دوست دارم :
«در انتظار تو ام
در چنان هوایی بیا
که گریز از تو ممکن نباشد
تو تمام تنهایی هایم را از من گرفتی
خیابان ها
بی حضور تو
راه های آشکار جهنم اند.»  
این شعر را خوب یادم هست، و حتا وقتی را که شعر شمس لنگرودی را خواندم.
وقتی زیر آسمان ابری شهری ساحلی آدم شعری می خواند که به دلش می نشیند، آن وقت اگر کسی را داشته باشد که برایش بخواند... نه بگذار این طور بنویسم: اگر من زیر آسمان ابری شهری ساحلی شعری بخوانم که به قول موسیو اش، آن حس عجیب را در دلم بیدار کند. همان حس گرفتن نامه های ناگهانی را مثلن! نمی توانم  فقط شعر را بخوانم  و رد شوم، باید یک قطعه موسیقی بگذارم، مثل موسیقی متن فیلم شب های روشن یا «نو مو کیت پَ» از ژاک برل را یا همچو چیزی که روح آدم را جلا می دهد، بعدیک فنجان قهوه سفارش بدهم، به افق نگاهی کنم، و شعر را برای کسی بخوانم. حتا اگر آنجا که او هست، آسمان صاف باشد، دم غروب نباشد، و بارانی نزند.

اصلن قضیه این است که آدم باید کسی را داشته باشد که وقت تبلور این احساسات عجیب برایش یک خط بنویسد، و توی این خط صد بار اعتراف کند که این احساس خوب و غریب را اگر او نبود چگونه باید می شناخت؟ 

۱۳۹۳ فروردین ۱۹, سه‌شنبه

ملاقات دختر 100% دلخواه در صبح زیبایی در ماه آوریل.

بعد از سالها نشستم به ترجمه. می دانم ترجمه ی خوبی از این مجموعه داستان در بازار هست. این کار را بگذارید به همان حسابی که من گاهی توی خانه نان می پزم و خودکفا شده ام.

ملاقات دختر 100% دلخواه در صبح زیبایی در ماه آوریل.
هاروکی موراکامی
ترجمه زهرا میرباقری

در صبح یکی از روزهای زیبای آوریل در یکی از خیابان های باریک محله ی شیک و پیک «هاراجوکو» ی توکیو، از کنار دختر 100% دلخواهم رد شدم.
راستش را بگویم، خوشگل نیست. به تیپ من هم نمی خورد. لباس های آن چنانی هم نپوشیده؛ تازه از خواب بیدار شده و موهایش هنوز بد حالتند. آن قدرها جوان نیست، بگی نگی سی ساله می زند، حتا نمی شود با اطمینان گفت «دختر» است. با این حال، من از این فاصله ی چهل، پنجاه متری خوب می دانم که او دختر 100% دلخواه من است. همین که می بینمش، قلبم می خواهد از جا در بیاید و دهانم مثل بیابانی لم یزرع خشک می شود.
شاید شما تیپ و قیافه ی خاصی برای انتخاب یک دختر توی ذهنتان دارید، که مثلن می شود گفت دختری با قوزک پای خوش تراش یا چشم های درشت یا مثلن انگشت هایی کشیده و زیبا می پسندید یا شاید هم دلباخته ی دخترهایی می شوید که عاشق غذا خوردن هستند. صد البته، من هم سلیقه ی خودم را دارم. شده یک وقت هایی توی رستوران زل بزنم به دخترمیز کناری، محض خاطر این که دماغش خیلی خوش تراش است.
ولی هیچ کس نمی تواند بگوید دختر 100% دلخواهش درست همان چیزی ست که توی ذهن پرورانده. باوجود حساسیتی که روی دماغ دارم، یادم نمی آید دماغ او چه شکلی است، یا اصلن دماغ داشت یه نه. تنها چیزی که یادم می آید این است که او چندان زیبا نبود و این عجیب است.
به یک نفر گفتم « دیروز توی خیابان از کنار دختر 100% دلخواهم رد شدم.»
در آمد که «آره؟ خوشگله؟»
«راستش، نه.»
«پس همون تیپ و قیافه ایه که می خواستی؟ هان؟»
«نمی دونم. هیچی ازش یادم نمیاد- نه فرم چشمهاش نه سایز سینه هاش.»
«عجیبه»
«هوم، عجیبه.»
حوصله اش را حسابی سر برده بودم گفت« حالا هرچی، چی کار کردی؟باهاش حرف زدی؟ دنبالش راه افتادی؟»
«نه. فقط از کنارش رد شدم.»
او داشت از شرق به طرف غرب می رفت، و من از غرب به شرق. روز واقعن  زیبایی در ماه آوریل بود.
ای کاش می توانستم با او حرف بزنم. نیم ساعت هم اگر می توانستم خیلی بود: فقط راجع به خودش می پرسیدم، و راجع به خودم می گفتم، این دقیقن همان چیزی بود که دلم می خواست، برایش از قضا و قدر می گفتم که چطور کاری کرد تا ما در گوشه ی خیابان هاراجوکو در یکی روزهای زیبای آوریل سال 1981 از کنار هم رد شویم. درست مثل ساعتی آنتیک که وقتی ساخته شد، صلح دنیا را پر کرده بود، این اتفاق هم پر از رازهای مگو بود.
بعد از این که کمی صحبت می کردیم، یک جایی ناهاری می خوردیم، شاید یکی از فیلم های وودی آلن را می دیدیم، توی بار یکی از هتل ها کوکتلی می زدیم. شاید شانسمان هم می زد و کارمان به تخت خواب هم می کشید.
قلبم از نیرویی نهانی بود که می تپید.
حالا فاصله مان کمتر از پانزده متر بود.
چطور باید به او نزدیک شوم؟ چه بگویم؟
«صبح به خیر خانم، یک ساعتی وقت دارید گپ بزنیم؟»
احمقانه ست، مثل دلال های بیمه می شوم.
«عذر می خوام، لباس شویی شبانه روزی این دور و بر سراغ دارید؟»
نه، این هم احمقانه است.  من که لباس چرک همراهم نداشتم. توی کتش نمی رفت که دارم راست می گویم.
شاید این حقیقت ساده کارم را راه بیندازد« صبح به خیر، تو دختر 100% دلخواه منی.»
نه، باورش نمی شود. یا حتا اگر هم باورش بشود، شاید دلش نخواهد با من حرف بزند. یک وقت بگوید ببخشید، شما مرد 100% دلخواه من نیستید. بلخره ممکن است. اگر چنین بلایی سرم بیاید،  قطع به یقین آب می شوم و می روم توی زمین و هیچ وقت از توی شوک حرفش در نمی آیم. سی و دو سالم است و پیرتر از آنی هستم که هر کدام این ها به سرم بیاید.
ما مقابل یک گلفروشی از کنار هم رد می شویم. کمی هوای مرطوب و گرم روی پوستم می نشیند.زمین خیس است و  بوی رز به مشام می رسد. نمی توانم با او وارد گفت و گو بشوم. ژاکت سفیدی پوشیده و یه پاکت نامه ی لوله شده توی دست راستش هست که فقط یک تمبر کم دارد. پس: او برای کسی نامه نوشته، شاید تمام شب را بیدار بوده و برای او نامه می نوشته، این را از چشم های خوابالود و پف کرده اش می شود فهمید. نامه شاید پر از رازهای زندگی اوست.
چند قدم دیگر برداشتم و او در جمعیت گم شد.
حالاخوب می دانم باید به او چه می گفتم. یک داستان طولانی، که البته طولانی تر از آنی ست که من بتوانم درست و حسابی تعریفش کنم. باقی چیزهایی که به ذهنم می رسید هیچ کدام عملی نبودند.
خب، باید با « یکی بود کی نبود» شروع کنم و آخرش بگویم«خیلی داستان غم انگیزی بود، نه؟»
یکی بود، یکی نبود،  در روزگاری دور پسر و دختری زندگی می کردند. پسر هجده ساله و دختر شانزده ساله بود. پسر آنقدر ها خوشتیپ و دختر هم خیلی خوشگل نبود.  آن ها فقط یک دختر معمولی تنها و یک پسر معمولی تنها بودند، مثل بقیه ی آدم های معمولی تنهای دنیا. فقط آن ها ا زتهِ ته قلبشان اعتقاد داشتند که جایی کسی هست که پسر 100% دلخواه و دختر100% دلخواهشان است. بله، آن ها به معجزه اعتقاد داشتند. و آن معجزه بلخره اتفاق افتاد.
یک روز توی پیچ یکی از همین خیابان ها به هم رسیدند.
پسر گفت«فوق العاده ست، من تمام عمرم رو دنبال تو می گشتم.  شاید باورت نشه، ولی تو دختر 100% ایده آل منی.»
دختر هم جواب داد« و تو هم پسر 100% دلخواه منی. من همیشه تو رو با تمام جزیئاتت تصور می کردم.»
اونها روی صندلی پارک نشستند، دست های همدیگر را گرفتند، ساعت ها و ساعت ها داستان زندگی شان را تعریف کردند.  آن ها دیگر تنها نبودند. نیمه ی گم شده شان را پیدا کرده بودند و عین حال پیدا هم شده بودند. چقدر خارق العاده است که هم فرد 100% دلخواهت را پیدا کنی و هم فرد 100% دلخواه کسی باشی. این یک معجزه است، یک معجزه ی کیهانی.
وقتی نشستند و حرف زدند، شک آهسته آهسته در قلبشان ریشه دواند: یعنی وقتی آدم همه ی آرزوهایش با هم و به سادگی برآورده شود،  یک پای کار نمی لنگد؟
همین شد که وقتی سکوت بر گپ و گفتشان حاکم شد، پسر رو به دختر گفت« بیا خودمونو محک بزنیم. فقط یه بار. اگه واقعن نیمه ی گم شده ی هم باشیم، اون وقت یه جایی دوباره یه روزی به هم می رسیم و دیگه جدا نمی شیم. وقتی این اتفاق افتاد، و فهمیدم نیمه ی گم شده ی همدیگه ایم، همون موقع همون جا ازدواج می کنیم. نظرت چیه؟»
دختر گفت«بله، همین کارو باید کنیم. »
و از هم جدا شدند، دختر رو به شرق رفت و پسر رو به غرب.
سر امتحانی به توافق رسیده بودند، که نیازی به آن نبود. هیچ وقت نباید این کار را می کردند، چرا که بی شک نیمه های گم شده همدیگر بودند، و این که بهم رسیده بودند یک معجزه بود. هرچند، غیر ممکن بود این را بفهمند، جوان بودند و جاهل. دست سرد و نا مهربان روزگار، هر کدامشان را به سویی پرتاب کرد.
یک بار در زمستان، هر دو از سرمای هوا آنفولانزا گرفتند و بعد از هفته ها دست و پنجه نرم کردن با بیماری و تا مرگ رفتن و برگشتن، حافظه شان را از دست دادند. وقتی هوشیار شدند، خاطرشان مثل قلک دی اچ لارنس خالی بود.
از آن جا که آن ها دو جوان مستعد و مصمم بودند، بعد از تلاش های بسیار، موفق شدند آگاهی و شعوری دوباره بیابند و به زندگی اجتماعی برگردند. چنان شهروندانی شدند که می توانستند خط مترو عوض کنند یا نامه ی سفارشی بفرستند. در واقع، تجربه های عشقی هم داشتند، عشق های 75% یا فوقش 85%ی.
زمان چست و چابک می گذشت، حالا پسر سی و دو ساله و دختر سی ساله بود.
یک روز زیبای آوریل، وقتی پسر برای صبحانه دنبال یک فنجان قهوه ی خوب به سمت شرق می رفت، دختر هم برای فرستادن نامه ی سفارشی اش رو به غرب، در همان خیابان باریک در منطقه ی هاراجوکای توکیو. آن ها درست در مرکز خیابان از کنار یکدیگر رد شدند. نور ضعیفی از خاطرات گذشته بر حافظه شان تابید، آنقدری که آشوبی در سینه هاشان افتاد و فهمیدند:
او دختر 100% دلخواه من است.
او مرد 100% دلخواه من است.
ولی نور این خاطراتِ خیلی دور خیلی ضعیف بود، حافظه شان یاری نمی کرد که چهارده سال قبل را به خوبی به یاد بیاورند. بی آن که چیزی به زبان بیاورند، از کنار هم رد شدند و در جمعیت گم شدند.
خیلی داستان غم انگیزی بود، نه؟
بله، همینه. همین را باید به او می گفتم.


هشت آوریل 2014
http://www.spaldinghigh.lincs.sch.uk/media/Haruki%20Murakami.pdf

۱۳۹۳ فروردین ۴, دوشنبه

شهر موتور سیکلت ها

عکسی مخصوص موسیو اش :)

وقتی سوار فری شدیم هنوز درست و حسابی نمی دانستیم چه چیزی آن طرف دریا انتظارمان را می کشد. به غیر از ما، سه نفر ایرانی دیگر هم توی فری بودند که از قضا یکی شان را می شناختم، توی گروه کُر کی بورد می زد و یادم هست صدای شش دانگی داشت و اپرا هم می خواند. وقتی با لبخند و هیجان توئمان گفت «من هر وقت فرصت کنم میام پانکور و کلن ریفِرِش می شم» فکر کردم شاید دارد زیادی تعریف و تمجید می کند پرسیدم «چی داره مگه؟» گفت «هیچی یه موتور می گیری و بعد..» دست هاش را جوری که انگار دارد به موتور گاز می دهد پیچاند. زمان ثابت کرد «پانکور» جزیره ای دوست داشتنی ست که آدم دلش می خواهد باز هم به آن جا سفر کند.
برخلاف کوالا لامپور در آنجا خبری از وسایل نقیله ی عمومی و ماشین های رنگ وارنگ نیست. شهر بر پایه ی وسایل نقیله ی دو چرخ است. دوچرخه و البته موتور سیکلت! توی خیابان ها آدم ها از هر نژادی سوار موتور سیکلت شده اند و دارند تردد می کنند. هیجان و آرامش به طرز عجیبی در این شهر کوچک و دور از هیاهو در هم آمیخته. خبری از رستوران های زنجیره ای و آن چنانی نیست. اغلب رستوران ها غذای دریایی دارند و مالایی، بعضن بسیار کثیف ند ولی رستوران های متوسطی هم می شود پیدا کرد که غذای نسبتن خوب دارند. (توجه: اگر آدم ایراد گیر و وسواسی هستید هرگز به این منطقه سفر نکنید.)
ما در پانکور کارهایی را انجام دادیم که هرگز انجام نداده بودیم از موتور سوار شدن و خطر کردن گرفته تا خوردن ماهی شورهای ریزی که مالایی ها برایش سر و دست می شکستند و البته راندن قایق موتوری در دریای مواج! چه ها کردیم و چه ها نکردیم بماند، همین بس که امروز صدای من درست و حسابی در نمی آید از جیغ هایی که روی آب کشیدیم. من که به امید دیدن توکا ها به آنجا رفته بودم فقط موفق شدم دوبار آن هم از فاصله و در حال پرواز ببینمشان ولی آدم آن جا خودش را جزیی از آرامش به حساب می آورد! و این به دیدن همه ی توکا ها می ارزد. 
بخش جالب این سفر جایی بود که من اسمش را مرز آبی ثروت و زندگی معمولی گذاشته ام. وقتی سوار قایق موتوری شدیم همان جا که من و مینا موفق شدیم فرمان قایق را به دست بگیریم و کمی فیگور قایق رانی به خودمان بگیریم، راننده ی اصلی هتلی  آن طرف آب نشانمان داد که آرامش مطلق بود متشکل از شلی هایی روی آب در محیطی بسیار رویایی، پسر هندی لاغر گفت برای هر اتاق دو نفره باید هزار رینگت برای هر شب پرداخت و البته هزینه ی غذا برای هر نفر هر روز می شود حدود چهارصد تا که با احتساب هزینه های اضافی حدودن هر زوج بایستی حدود دومیلیون تومان(به پول ایران)، برای هر بیست و چهار ساعت درست آن طرف آب ها پرداخت می کردند. ما که به حرف او اعتماد نداشتیم قیمت ها را چک کردیم و حق با او بود. زیستن در جزیره ی کوچکی که به یک مرد چینی متعلق بود، روزی یک میلیون تومان برای هر نفر آب می خورد. آدم های آن طرف آب آهسته و با کرشمه به روی بالکن شلی ها می آمدند و با بیکینی های مارک فلانشان آفتاب نمانده به آسمان را مهمان تن هاشان می کردند!
نمی شود گفت مردمان کدام سمت شادترند، نمی شود هم گفت مردمان کدام سمت خوشبخت ترند. فقط به جرات می توان گفت پول برای مردمان آن جزیره ی کوچک تر کم ارزش تر است!  

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

شادی اجتناب ناپذیر ما ...

برای آن ها که این روزها ماهی قرمز و تنگ و سبزه و سمنو و سنبل توی خیابان هایی شهری که زندگی می کنند نمی فروشند، برای آن ها که روزها به سختی مجالی برای چند کلمه گفت و گو به زبان فارسی پیدا می کنند و ممکن است امروز و فردا و لحظه ی تحویل سال را در میان آدم هایی که چیزی راجع به نوروز نمی دانند کار کنند، شاید معنای نوروز کمی متفاوت باشد. آدم کم کم فراموش می کند عید نوروز چگونه می گذرد. و این چهارمین نوروزی ست که برای من دور از وطن به سر می شود.
ولی از زیبایی های نوروز یکی این است که خواهی نخواهی، با خودش شادی می آورد. یک جور اجتناب ناپذیری با خودش شادی می آورد. حتا اگر دم دم های صبح روزی که قرار است عید بشود با غرولند از خواب بیدار شده باشید و خون به جگر دیگری کرده باشید. باز هم وقتی به نظرتان می رسد قرار است عید بشود انگار بخواهد یک جور کودکانه ای معجزه بشود، دلتان خوش می شود. دلتان می خواهد تمام آن ها که دوست دارید را یک جا جمع کنید ولی پرواضح است که نمی شود.
حقیقت اینجاست که نوروز هم روزی ست مثل یکی از روزهای دیگر. ایران که نباشی بیشتر این مثل روزهای دیگر بودنش خودش را به رخ می کشد. ولی آدم دلش می خواهد منطق و حقیقت و واقعیت را شده یکی دو ساعت بریزد دور و باور کند نوروز که بشود چیزهایی در دنیا عوض می شود. و همین باور آدم را دل خوش می کند و همین دل خوشی آدم را می رساند به آن ها که رسیدنش معجزه ای طلب می کند.

قصدم این نیست که از روزهایی بنویسم که گذشت، یا برای روزهایی که هنوز نیامده اند آرزو کنم. فقط می خواهم از تمام کسانی که در سیصد و شصت و پنج روز گذشته زندگی را برای من زیباتر کردند تشکر کنم. نمی شود از همه اسم برد، قدر مسلم به جز اعضای خانواده کسان زیادی هستند که بودنشان چیزی به معنای زندگی ام اضافه می کند. و البته بعضی شان بیشتر،پس به لپ چپشان :* 

۱۳۹۲ اسفند ۲۱, چهارشنبه

توطئه!

آقای کمسیون سیاست خارجی مجلس محترم که فرمودید حضور دو ایرانی بدون پاسپورت در پرواز فلان جنگ روانی توسط امریکاست!! خواستم به عرضتان برسانم طی سه سالی که در مالزی سکونت داشتم هیچ روزی به قدر امروز خجالت نکشیدم، وقتی روزنامه ی "دِ سان" را از روی پیشخوان در ورودی برداشتم، وقتی صفحه ی اولش عکس دو ایرانی را دیدم، وقتی روزنامه را باز کردم و توی ایستگاه اتوبوس و مترو غیره مردم مدام چشمشان به تیتر خبر بود و بعد چهره ی من! وقتی اولین غیر ایرانی های آشنا را که دیدم گفتند روزنامه امروز...
He was looking for freedom, BBC
آقا کمسیون فلان مجلس، نه آقا جان امریکا چرا باید برای حقیقتی که همه ی ما برایمان مثل روز روشن است توطئه کند؟ خودمان را فریب ندهیم، روزانه چندین نفر از ایرانی ها از همین طریق یا طرق مشابه از ایران به سمت ناکجا آباد هایی فرار می کنند! همین چند وقت پیش بود که یکی شان در اردوگاه استرالیایی ها کشته شد! این همه توطئه ی امریکاست؟ این ها بیشتر به این می ماند که ما خودمان علیه خودمان توطئه کنیم.
وقتی یک پلیس درجه چند و رده پایین مالزی (دقیقن همان کشوری که ما ایرانی ها مدام اصرار داریم اینها چند سال است از درخت پایین آمده اند!) می فهمد نباید بنشید و بلند شود و بگوید هواپیما ربوده شده شما به راحتی می نشینید و می گویید امریکایی ها هواپیما را دزدیده اند! آقای عزیز اگر فردا یا همین یک ساعت دیگر مثلن جسد هواپیما را توی آب های غرب مالزی پیدا کردند، آن وقت رو سیاهی می ماند به ما که آنقدر عرصه را به بچه هایمان تنگ کردیم که فکر کردند در ناکجا آباد خارج از ایران چیزی پی شان می گردد که به آب و آتش می زنند و می خواهند بروند. نه فقط پوریا نورمحمدی و آن یکی رفیقش که بسیاری دیگر از کشور ما خارج شدند و توی مرزها گیر افتادند و نیفتادند و سیاه بخت شدند و هیچ کدام اینها توطئه امریکا نیست اینها را ما باید حل کنیم. 

۱۳۹۲ اسفند ۵, دوشنبه

او بسیار راز دار بود!

در روزنامه صبح امروز عکس زنی بود با چشمهایی وق زده و دماغی نوک تیز که محکم دست دختر بچه ای را گرفته بود. دختر بچه چشمهایش چنان بیرون جسته و مات بود، انگار کنی پلک ها دارد از کناره ها پاره می شود. مادر پیراهن میدی گلداری به تن داشت و کناره اش، جایی که دست بچه را محکم گرفته بود، کمی بالا جسته بود. دختر بچه لباس زرد گل و گشادی داشت که به نظر چند شماره ای برایش بزرگ بود و لب هایش را روی هم زور آورده بود، انگار بخواهد بگوید حرفی نمی زنم!
تیتر خبر چنین بود«دختری که خفه شد» گفتم مادر و دختر از جایی فرار می کردند لابد، شاید مردی خفه اش کرده باشد به قصد اخاذی مثلن. کنجکاو شدم به خواندن خبر. دختر صبح سه روز پیش سکه ای طلا پیدا کرده بود، آنتیک وار، زیر سنگی که پشت در خانه شان گذاشته بودند و گاهی کلیدی چیزی زیرش قایم می کردند. مادر وقتی سکه را دیده بود، به دخترش گفته بود، سکه را توی جیبش بگذارد، مبادا به کسی چیزی بگوید. مادر که لابد آن موقع چشمهایش همین طور بیرون جهیده بوده، با صدای احمقانه و کشداری که من برایش تصور می کردم با هر زبانی که سخن می گفته به دخترک گفته « این یک راز است، نباید به کسی چیزی بگویی» و بعد سه بار به آهستگی روی جیب دختر ضربه زده که به او بفهماند چه محل امنی در لباسش هست. جایی که می شود تویش راز ها را پنهان کرد.
دختر آن روز صبح به مدرسه رفته، از ترس آن که کسی بویی ببرد، از دور به همه ی دوستانش سلام کرده، وقتی معلم از او درس پرسیده او گفته درسش نخوانده است. لابد هول برش داشته بوده که اگر برود پای تخته و یک هو سکه توی جیبش تلقی تکان بخورد و کسی بویی ببرد چه می شود.
روز بعد دختر تصمیم گرفته، با کسی حرفی نزند. صّم بکم. بی سلامی، حرفی یا نشانی، توی صورت کسی که در آسانسور را برای او باز نگه داشت زل زده و هیچ نگفته یا مثلن با دوستش موقع برگشت از مدرسه خداحافظی نکرده. آن روز وقتی به خانه رسیده، احساس بهتری داشته.
روز سوم، دختر مدرسه نرفته. اصلن چرا باید یک روز خوب را که می شود به رازداری گذراند بین عده ای بچه مدرسه ای که بویی از رازداری نبرده اند، تازه اش هیچ نمی دانند سکه چه رنگی است بگذراند. اصلن لزومی نداشته او با کسی مواجه شود. چرا که او یک سکه ی زیبای طلایی توی جیب لباس گشادی داشته که مادرش پیشتر به او گفته بوده بسیار برازنده و  زیباست.
آن روز تا عصر دختر هیچ حرفی نزده. عصر وقتی سر و صدای بچه های مدرسه را شنیده کمی ترس برش داشته، قلبش تند تند زده و نفسش به شماره افتاده. فکر کرده چقدر بد می شود اگر کسی صدای نفس زدن هایش را بشنود چرا که او یک راز دار حرفه ای ست. پس یک پارچه ی گلدار زیبا که لباس های قدیمی اش اضافه آمده بود برداشته و صاف فرو کرد توی دهانش. خیالش راحت شده. کسی رازش را نمی فهمد و او برای همیشه یک راز دار ماند. 

۱۳۹۲ اسفند ۲, جمعه

تنکس گاد! تودی ایز فرای دی!

بعضی روزهای زندگی من چقدر بی هوده تباه می شوند. مثل امروز!
فکرش را که می کنم دلم می خواست بی آن که اغراق کنم امروز یک لباس گشاد کوتاه به تن می کردم و می رفتم کنار ساحل، شبیه عکسی که خاله ام و البته موسیو اش خیلی دوستش دارند، فرای از آن جور دوست داشتن ها که مردم توی فیس بوک ابراز می کنند. البته تصور من، اگر واقع بینانه به آن نگاه کنیم، بر خلاف عکسی که پیش از این به آن ارجاع دادم بدون حضور مردی کامل نمی شود.
«امروزِ من» حقیقتن پشت یک میز نسبتن بزرگ وقتی داشتم روش بهینه سازی مصرف یک سیستم نسبتن ساده را بررسی می کردم و مدام به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم تباه شد، چرا که به سادگی می توانست به یک روز به یاد ماندنی بدل شود. حالا مدام با خودم فکر می کنم که چطور آخر هفته را برای خودم جوری بسازم که یادم برود امروزم را آن طور که واقعن دوست داشتم سپری نکرده ام.
ای کاش ما به سالهای غار نشینی باز می گشتیم، آروزی احمقانه ی زیبایی ست. آن وقت ها درست است که برق و تکنولوژی نبود و آدم ها برای یک لقمه غذا باید با شیر و ببر و پلنگ دست و پنجه نرم می کردند، دست کمش هر وقت دلشان می خواست می توانستند بلند شوند و بروند صاف بنشینند کنار دست کسی که به حساب دوستش دارند تخمه بشکنند و قاه قاه به دنیا بخندند.
در هر لحظه از عمر چیزهای زیادی برای دل خوشی هستند، مثلن تنکس گاد تودی ایز فرایدی!