یک وقت هایی آن موقع ها که نمره ی کفش مان هنوز به سی و چند نرسیده بود، آن موقع که لباس بچه محصل ها را تن می کردیم، بهمان یاد می دادند، جلوی حرف زور باید ایستاد، زیر بار حرف های غیر منطقی نباید رفت. یادم هست که می گفتند اگر حقی نا حق شود نباید ساکت نشست، می گفتند اگر چنین شد و ساکت ماندی همان قدری مقصری که ظالم!
حالا که خیر سرمان کمی قد کشیده ام و از بس که بزرگ شده ایم اگر ماتیک قرمز نزنیم انگار چیزی کم داریم، حالا که آنقدر بزرگ شده ایم که فکر می کنیم توی گرمای تابستان هم اگر کت و شلوار نپوشیم شخصیتمان زیر سوال می رود، حالا که خوب یاد گرفته ایم حق و ناحق یعنی چه، حالا که گوش هایم تیزِ شنیدن حرف ظلم دیده ها شده. ما که خیر سرمان موقع جلسه های مدیران رده بالا ته ریش می گذاریم، ما که یادمان دادند چطور جلوی حاج آقا ها کرنش کنیم، ما که اول فایل های پِرزنت مان بسم الله فراموشمان نمی شود، و بعد از ارائه دستمان زیر میز می لغزد و چشم در چشم همان بسم الله دم حاج آقا را می بینیم. انگار یادمان رفته آن وقت ها که نیم وجب بیشتر نبودیم و دوست داشتیم برای خودمان کسی شویم، آن وقت ها انگار بلد تر بودیم حق یعنی چه!
حالا اگر کسی هم بیاید و نشانمان دهد باز دلمان می خواهد بین پول و راستی، بین شخصیت کاذب و صداقت، بین ناحقی و حقانیت، همان اولی را انتخاب کنیم. هم ساده تر است انگار و هم چرب تر، هم دردسرش کم تر است و گرم تر. چه باک اگر گاهی از گوشه و کنار می شنویم چند نفری هم رفته اند بالای چوبه ی دار که یادمان بیاورند، آهای جایی هنوز کسی هست که « اگر دین ندارد، آزاده است!» ما زود یادمان می رود، خیلی زود، یادمان می رود عاقبت باید از گذرگاهی عبور کرد که نه می شود آن شیرینی ها را با خودمان ببریم و نه می شود گرمش کنیم. مغاک مرگ برای بعضی از ما خیلی سرد خواهد بود، خیلی.
حق هم داریم، در دیار ما، نمی شود « آزاده » باشی، باید همیشه برده باشی، برای خریدنت حتی زر هم نمی دهند، در کشور ما برده ها خود فروشی می کنند. هیچ کجای تاریخ چنین ننگی نوشته است؟
گاهی به خیالم است که همه ی این کتاب های روان شناسی و زندگی برتر و موفقیت و کامیابی و غیره راه هایی است برای یک چیز، و آن یک چیز این است که چیزهایی را به غلط باور کنیم. به خودمان به قبولانیم که موفق هستیم باور کنیم که زندگی بر وفق مرادمان پیش می رود و سر آخر فقط از این اکتشاف تازه به وقوع پیوسته گل از گلمان بشکفد و با همه وجود برسیم به این باور که « من که این همه خوشی داشتم اصلاً چرا نا خوشی؟» حالا اگر دنیای مشکلات هم به سرمان ببارد، هنوز احساس کامیابی می کنیم چرا که این بی حس کننده از اسپری لیدوکائین خیلی خیلی قوی تر است. و تمام روحت را بی حس کرده از آن به بعد تو کامیابی موفقی و خوشبخت حتی اگر دنیا مصائب را داشته باشی، نه برای آن که مصائبت نیستند یا حلشان کرده ای برای این که دورشان زده ای چون مثل یک سیب زمینی گنده بی رگ بودن را خوب تمرین کرده ای.
پرسیدم: « اسمت چیه؟» یک جوری انگار خجالت کشیده باشد به زن چادری که روی زانویش نشسته بود نگاه کرد. گفتم: « من می دونم اسمت امیر عباسه». خندید. گفتم: « اگه گفتی اسم من چیه؟» چیزی زیر لب گفت که درست نفهمیدم. بعد آهسته غر غر کرد « چقدر آدم ها بدجنسن یکیم بلند نمی شه که من بتونم خودم تنهایی روی یه صندلی بشینم! » گفتم: « آره خیلی!» باز خندید. تا سمیرا از کنار من بلند شد و جایی برای تنها نشستنش خالی شد، فهمیدم این آقا کوچولوی مو سیخ سیخوی ما چهار ساله است و به گفته مادرش که زن خوش چهره و محجبه ای بود، رابطه خیلی خوبی با جنس مخالف برقرار می کند. شاکی بود که چرا خانه ی خاله اش این قدر دور است، بی حوصله از پنجره بیرون را دید می زد گفتم: « امیر عباس!» گفت: « عباس آقا!» گفتم: « عباس آقا» یاد پیرمردها افتادم، ادامه دادم: « بلدی شعر بخونی؟» هنوز داشت خیابان را دید می زد گفت: « اوهوم»
رویش را گرداند سمت من و خواند « یار دبستانی من با من و همراه منی چوب الف بر سر ما اشک من و آه منی ...» تا ته، بعد صاف نشست و گفت « اسمارتیزم دارما، می خوری؟» گفتم « نه» برایش دست زدم. گفت « اسمت چیه، خونتون کجاست؟ دوره؟ من بیام خونتون؟» گفتم « دوره ولی تو بیا»
انگار هنوز خوابم، روی زمین خیس پای برهنه راه می روم. راهم می بری. انگار هنوز نم باران که می نشیند روی گونه هایم دست خودم نیست که پاکش می کند. بعضی خواب ها دیر تعبیر می شوند، آرام، آرام. تعبیرش را قبلاً انگار دیده بودم توی ورق های تاروت روی زمین همین اتاق... همین جا روی همین قالیِ رنگ روشن طرح تبریز... همین جا که دیشب با لباس سبز روحانی ام رویش خوابیدم. هنوز هم خوابم. روی همان زمین خیس راهم می بری. پایم که می رود توی چاله ی آب خم می شوی آرام... حالا انگار به آسمان نزدیک ترم به تو هم. هنوز پا برهنه با پاهای خیس، نقش همان ورق های تاروت روی قالی را می بینم. دلم می خواهد یک بند از آن متن های آهنگین را برایم بخوانی.
برف و سمفونی ابری مجموعه ای است شامل هفت داستان نوشته ی پیمان اسماعیلی. مجموعه هایی از این قسم که زیر عناوین متعددی مخفی شده اند و برنده ی چندین جایزه اند، باید صرف نظر از بار این افتخارات خواند و بررسی کرد.
آنچه در هر هفت داستان این مجموعه به عنوان یک الگو مورد توجه قرار گرفته، انسانیت زدایی ( Dehumanization) و فضا محوری ( Spatialization) است. که هر دو از خصیصه های روایت های مدرن هستند.
مثلاً یک جایی در این مجموعه می خوانیم : « تنها دلخوشیام همین صخرهها هستند. باید قبل از این که کارم درست شود و برگردم، از این یکی بکشم بالا. عکس میگیرم، برایت میفرستم.» جایی میان حفره های خالی
انگار این صخره ها شده اند مرکز روایت، دیگر انسان آن قدر ها مهم نیست که این صخره ها و طبیعت و آن چیزهایی که از جنس این دو نیستند. آن حفره هایی که توی داستان « مرض حیوان » قبلاً توسط مهندسی کنده شده اند مهم ترند نسبت به آدم هایی که میانشان راه می روند. و بعد آن کفتار تعیین کننده است کفتار است که به مرد نشان می دهد چطور برای این که از تشنگی نمیرد کاری بکند.
انسان در تمام داستان های این مجموعه دست آویز است و نقش دوم به خودش گرفته. طبیعت و آن چه در طبیعت هست، هر آن چه انسان نیست، چیزی است نا ملموس که به چشم سر دیده نمی شود و یک حس را در آدم بیدار می کند، همان نقش اولند همان مرکز روایت ها.
برف و سمفونی ابری مجموعه ای است از فضا سازی های بسیار خوب، و در بعضی جاها بدیع وقتی دو اشکفته را برایمان به تصویر می کشد بی اختیار تجسمش می کنیم و یا زمانی محبوبه را روی تخت دراز می کند و می گوید « امشب محبوبه همسر من است.» سرمای تن محبوبه را می شود آمیخت با فضای سرد داستان. انگار سوز روایت ها بر پوستمان می نشیند.
و سر آخر اتفاقی که می افتد همان « تراژدی» است . تراژدی مدرنیستی که دیگر فقط درون آدمی رخ می دهد. تراژدی که بعد از ماهی شدن محبوبه، بعد از مکیدن خون گردن آن مرد، بعد از رو شدن نقش سلیمان در بطن شخصیت ها رخ می دهد.
همه ی این تکنیک های مدرنیستی به این مجموعه کمک کرده تا به دل بنشیند و این به دل نشستنش انگار گاهی مخاطب را غافل می کند از این که ایراد های کار را ببیند. جایی خواندم که اسماعیلی گفته تمام خرافه ها را از تخیل خودش نوشته، در حالی که این خرافه ها، روابط با عالم اثیری، مختص غرب ایران است، همان جا که غالب داستان ها رخ می دهند. گاهی پرداخت به این خرافه ها آن قدر جان گرفته که روایت در آن ها گم می شود. همین خرافه گرایی بیش از اندازه بوده که گاهی داستان ها را غیر باور پذیر کرده. در حالی که اگر این مجموعه را زیر علم رئالیسم جادویی بگذاریم، باور پذیری از ملزومات رئالیسم جادویی است. اگر مخاطب شک کند که چطور قرار است شخصیت قصه روی برف هایی راه برود که تا سه طبقه بالا نشسته، ( چرا سه طبقه ؟) داستان لطمه می خورد و روایت به یک استعاره ضعیف تبدیل می شود. و یکی از مشکلات قابل تامل این مجموعه به خصوص در داستان آن « یک هفته خواب کامل» استفاده از موضاعات کلیشه ای است، انگار صفحه ی حوادث روزنامه را باز کرده باشند و به یکی از حادثه های این صفحه لباس داستانی بپوشانند. وقتی موضوع اینقدر کلیشه ای باشد بهترین تکنیک ها هم هدر می روند. شکستن روایت در چنین داستانی، هیچ کمکی به خوب تمام شدنش نمی کند، داستانی با شروعی بسیار خوب و پایانی تکراری مخاطبی که شکست روایت را درک کرده و درگیر فضا سازی خوب داستان شده، شوکه می کند.
در مجموع برف و سمفونی ابری، داستان هایی دارد از جنس داستان های شگفت ، دریچه ای برای مخاطبش باز می کند به زندگی متفاوت، و ترس و سرما و تاریکی، به دل می نشیند چون ما همه این ترس و سرما و تاریکی را خوب چشیده ایم، درکش می کنیم، چون گاهی حرف ما را روی صفحه نوشته بی آن که ما چیزی گفته باشیم.