دو تا دیوونه از تیمارستان فرار می کنن. ریل راه آهنو می گیرن و راه می افتن طرف شهر. اولی میپرسه: کی می رسیم به شهر؟ دومیه یه نقطه رو اون دورا نشون می ده و میگه: هر وقت این دو تا خط به هم برسن.می رن و می رن ... تا اولیه خسته میشه. می گه: پس چرا نمی رسیم؟ دومیه برمی گرده و عقبو نگاه می کنه و می گه: فکر کنم ردش کردیم.
بعد از مدت ها با این که جداً کنار گذاشتن حدود دو ساعت و نیم از زمان یک روز برایم خیلی زیاد بود، یک فیلم دیدم.
نقد هایی که بر فیلم " زیبایی ربودنی " خواندم، گرچه پر بودند از بررسی های تخصصی سینمایی، برداشت من را از فیلم ننوشته بودند.
"زیبایی ربودنی " ساخته ی برتولوچی، مثل باقی کارهایش رویکردی آزادانه نسبت به اروتیسم دارد. داستان دختری است 19 ساله که یک روحیه ی بارز را خوب می شود در شخصیتش دید، لوسی جست و جو گرست.
به دنبال دو چیز می گردد، که حتی می شود گفت هر دو یک چیزند! دنبال منبع احساسی که از خواندن نامه هایی که به دستش می رسیده به او دست می داده یا از مرور نوشته های مادر شاعرش که اخیراً خودکشی کرده و به دنبال مردی که باید پدرش باشد.
پدرش را وقتی پیدا کرد که تجسم مادر شدن سارا، مادرش، را کنار خودش در یک مجسمه ی چوبی دید. مجسمه ی چوبی یک مادر و فرزند که پیش از حضورش ساخته شده بود، در ذهن مرد مجسمه ساز شاید و در ذهن آن مادر و فرزند.
من بر خلاف نظر بسیاری از منتقدان که نوشته اند لوسی به توسکانی رفت تا باکرگی اش را از دست بدهد و یک زن کامل شود به چیز دیگری معتقدم. لوسی به توسکانی رفت چون چیزی او را به توسکانی می کشاند، و مثل هر دختر 19 ساله ی دیگری غوطه می خورد بین دو حقیقت عشق و غزیره. و با این که انگار بیماری الکس می خواست نشانش بدهد که سرانجام عشق، فدا شدن است، و با این که می دید اغلب اطرافیانش تسلیم همان غریزه شده اند، گزینه ی سخت تر را انتخاب کرد. لوسی غریزه را در بستر عشق برگزید.
گاهی سخت ترین کار این است که در جواب چندین خط لطف و محبت یک دوست قدیمی، دستت بلغزد روی صفحه کلید و فقط بنویسی سلام، ممنون. ولی این سخت ترین کار همان بهترین کار است، شاید.
در یک روز سرد بارانی در بازار روز یکی از شهرهای شمال ایران لا به لای صدای میوه فروش ها و تنه هایی که بهت می خورد بی آن که به فرد خاصی فکر کنی انگار دلت تنگ می شود، برای همه، برای شنیدن صدای تار، برای آوازی غریبه شاید برای خیلی چیزها. کلمه ها هی ردیف می شوند همین پشت، پشت فکر آدم که بریزیشان روی یک صفحه سفید و بعد انگار یک آهنگ ساز دارد نت می نویسد، هر چه که می شنوی را می ریزی روی همان صفحه. گاهی کسی این نزدیکی است بی آن که صدایش را بشود شنید، فقط می شود نوشت، حتی بوی نان تازه ی محلی هم در آن رطوبت انگار دل آدم را باز نمی کند. انگار نگاه مات ماهی های تازه از دریا آمده هم یادت می آورند دلت به این سادگی ها باز نمی شود. گاهی دمشان تکان می خورد ولی نگاهشان صاف و بی حرکت فقط زل زده اند به یک دل تنگی غریب، به دل تنگی سرد بارانی ات در یک بازار شلوغ محلی، کنار آواهایی که غریبه اند ولی انگار خوب می شناسی شان. انگار میوه های رنگ به رنگ روی سکو ها خیلی چیزها را یادت می آورند و خیلی چیزها را از یادت می برند. بوی بازار روز آدم را یاد زندگی می اندازد یک زندگی شلوغ ولی ...
بعضی ها را آدم زیاد ندیده است، زیاد صدایشان را نشنیده است ولی چهره شان وقتی بار اول دیدی شان، وقتی می خندند، وقتی جلوی در سالن سیگار می کشند، یادت نمی رود. سخت است باور کنی دیگر نمی شود همان سالی یکی دو بار دیدشان، صدایشان را شنید، باهاشان توی یک رستوران غذا خورد و راجع به طب حرف زد.
دیشب شنیدم که گفته کافه شلوغ شد... چه بگویم؟... بلند شو ... و بلند شده است، برای همیشه، یک همیشه ی ابدی، و ما دیگر کنار آن دست که روی کاغذ می نویسد در فیس بوک پست های جدید نخواهیم دید.
رضا رحیمی رفت، نشد که بگویمش :
" هی پایه های صندلی ات را عقب نکش با ساعـتـت نگــو که فقـط فکر رفتـنـی"
دیشب تمام شد، آخرین صفحه را که ورق زدم یادم آمد که می شود بر خیلی چیز ها غلبه کرد، بر بیماری هم شاید.
" ولی می دانم که تکان خواهم خورد. در به آرامی باز خواهد شد و آن چه پشت در است خواهم دید. آینده. در آینده باز خواهد شد. به آرامی. به طور حتم. بر آستانه ی آن ایستاده ام. جز این در و آن چه پشت آن کمین کرده چیزی ندارم. می ترسم. و نمی توانم کسی را به کمک بخواهم. می ترسم."
La femme Rompue اسم کتابی است که بعد از مدت ها من را به خودش جذب کرد. برای من که مدام کتاب پشت کتاب می خواندم، این مدت بی کتابی و به قول دکتر افسردگی خیلی سخت بود. حالا دوباره مثل روز اول که نه ولی بهتر شده ام. سیمون دوبوآر یادم آورد که لذت خواندن یک کتاب چطور آدم را به وجد می آورد حتی اگر داستانش غم را به یاد آدم بیاورد.
سیمون دو بوآر، زن بزرگی است هرچند همه ی عقایدش را تصدیق نمی کنم ولی جسارتش را تحسین می کنم، زن وا نهاده یک مثلث عشقی است، مونیک،موریس، نوئیلی. مدام این سه شخصیت در چشم خواننده محبوب و منفور می شوند. دوبوآر هنرمندانه حق را به هر سه می دهد آن طور که نمی توانی مطلقاً کسی را سرزنش کنی یا حتی به هیچ کدام این شخصیت ها ترحم کنی. داستان به شیوه ی نامه های سرگشاده نوشته شده، شیوه ای که شاید این روزها رنگ بوی خودش را از دست داده ولی من خیلی دوستش دارم، فاصله ی زمانی بین نامه ها، حرف هایی که بعضی وقت ها آدم دلش نمی خواهد توی دفتر خاطراتش هم حتی بنویسد و مونیک هم آن ها را نمی نویسد به خواننده اجازه می دهد آزادانه تر روایت را دنبال کند.
موضوع داستان من را کمی به یاد جنگل واژگون سلینجر انداخت، خواندن هر دوی این داستان ها را پیشنهاد می کنم.
خیلی ناراحت کننده است که یک روز صبح که می شوی ببینی عکس نویسنده ی مورد علاقه ات توی بسیاری از سایت ها می درخشد و کنارش نوشته که او برای همیشه رفته، و دیگر باز نخواهد گشت.
جروم دیوید سلینجر، داستان نویسی که دیگرگونه نگریستن را به من آموخت دیروز مرد، با این که این روزها برای ما شنیدن خبر مرگ یک انسان انگار یک جور اپیدمی شده، ولی یکه خوردم، پیر بود ولی گاهی آدم فکر می کند بعضی آدم ها هیچ وقت نمی روند، همیشه هستند!
نوای آبی---
نوشته جی دی سلینجر
ترجمه ی زهرا میرباقری
یک روز بعد از ظهر در لابی هتل بیلتون نشسته بود، تا چیزی که سفارش داده آماده شود.
پشت سرش دختری با صدای بلند طرح یکی از داستان های تیلر کالدول[1] را می خواند. صدای دختر به اهالی جنوب می مانست، ولی نه به آن صداهای باتلاقی و بُلو گراسی[2] و شل و ول. به نظر رادفورد صدای یکی از اهالی تنسی بود. برگشت تا نگاهی بیندازد. دختر پگی بود. حتی لازم نبود دوباره نگاه کند.
یک دقیقه خشکش زد که باید به او چه بگوید؛ آیا باید بلند می شد و سر میز او می رفت و فاصله پانزده سال را طی می کرد. همین طور که داشت فکر می کرد، پگی او را دریافت. بدون فوت وقت پرید و سر میز او نشست." رادفورد؟"
" بله..." ایستاد.
پگی، بی آن که خجالت بکشد یک بوس کوچولو به او داد.
آن ها چند لحظه پشت میز رادفورد نشستند و به همدیگر گفتند که باور نکردنی است همدیگر را شناخته اند، و چقدر شکسته شده اند. بعد از آن رادفورد به میز پگی نگاه کرد. شوهرش آنجا نشسته بود.
اسم شوهر پگی، ریچارد یا همچین چیزی بود ، او افسر نیروی هوایی بود. قدش هشت فوتی می شد، و توی دست هاش چند تا بلیط تئاتر یا عینک پرواز یا یک نیزه داشت. اگر رادفورد یک اسحله همراهش داشت، یک تیر توی سر ریچارد خالی می کرد.
آن ها همه پشت یک میز کوچک نشستند. پگی با شور و شوق پرسید"رادفور اون خونه توی خیابون خانم پاکر رو یادت میاد؟"
" البته که یادم میاد."
" فکر می کنی الان کی اونجا زندگی می کنه؟ ایوا هابل و شوهرش."
رادفورد پرسید " کی؟"
" ایوا هابل ! توی کلاسمون بود. چونه نداشت؟ مدام از این و اون خبر کشی می کرد؟"
رادفورد گفت "فکر کنم یادم اومد." با کنایه ادامه داد " بعد از پونزده سال"
پگی رویش را برگرداند سمت شوهرش و کاملاً در مورد خانه ی خانم پاکر برایش توضیح داد. او هم با لبخند ماسیده ایی گوش می داد.
پگی یک دفعه گفت " رادفود ، چه خبر از لیدا لوئیز؟"
" پگی ، منظورت چیه؟"
" نمی دونم. من خیلی وقتها بهش فکر می کنم." بدون آنکه سمت شوهرش برگردد و توضیحی بدهد از رادفورد پرسید" تو هم بهش فکر می کنی؟"
او سری تکان داد " به هر حال، بعضی وقتها "
" وقتی دانشجو بودم، اکثر اوقات به قطعاتش گوش می دادم. بعدش یه مشت، مستِ ملنگ پاشونو گذاشتن توی دنیای "آبغوره ایِ پگی" . من هر شب گریه می کردم. بعدها یه پسره رو دیدم که توی گروه جک تی گاردن بود، یکی از صفحه هاش رو داشت ولی به هیچ قیمتی به من نفروختش. من حتی دیگه حاضر نشدم گوشش بدم."
" منم یه دونش رو دارم."
" عزیزم،" شوهر پگی به آرامی حرفش را قطع کرد" نمی خوام بپرم وسط حرفت، ولی تو می دونی اِدی چطوری به دستش آورده. من بهش گفتم ما باید برای همیشه اونجا باشیم."
پگی سر تکان داد" با خودت آوردیش؟" ادامه داد" توی نیویورکه؟"
" بله ، تو ی آپارتمان عمه ام گذاشتمش. می خوای گوشش بدی؟"
پگی با قاطعیت پرسید " کی؟"
" خب، هر وقت توـــ"
" عزیزم. ببخشید . ببین. ساعت سه و نیمه. منظورم اینه که ـــ"
پگی گفت " رادفورد، ما باید زود بریم، ببین. می تونی فردا بهم زنگ بزنی؟ ما توی این هتل هستیم. می تونی؟ لطفاً" پگی همین طور که در ژاکتی که شوهرش روی شانه هایش گرفته بود فرو می رفت، التماس می کرد.
رادفورد قول داد که فردا صبح به پگی زنگ بزند.
او هرگز زنگ نزند، هرچند، دیگر هرگز او را ندید.
به علاوه، او هرگز در سال 1942 برای کسی صفحه پخش نکرد. حالا خش های نا جوری برداشته است و صدایی که از آن در می آید هیچ شباهتی به صدای لیدا لوئیز ندارد.
این مدت که دارو مصرف کردم احساس می کنم کمی بهتر شده ام، عصر ها اگر بشود قدمی می زنم و یاد حرف لیلا می افتم که " اکسیژ می دونی چیه؟" واقعاً گاهی یادم می رود که گازی به اسم اکسیژن هست که باید استنشاق شود، ریه ها که از آن پر و خالی می شود احساس می کنی روی ابر راه افتاده ای دلت می خواهد تند تر بدوی، توی پارکی که تقریباً می شود گفت جز خودت و باغبان هیچ کسی توی آن راه نمی رود، همین که آدم خودش احساس کند بهتر است فکر کنم یعنی یک اتفاق مهم، فقط می ماند یک دنیا کار عقب مانده و این برگه ها که روی میز تلنبار شده اند.
امروز صدقه سر جلسات اجباری مان یک همکار را کشف کردم، و دیدم چقدر آرزوها می توانند به هم نزدیک باشند، آرزویی که می تواند به سادگی نشستن روی یک نیمکت در پارکی رو به روی یک کافی شاپ در جنوب پاریس باشد.
امروز روز خوبی بود، شاید بعد از ماه ها امروز حس کردم اتفاق تازه ای افتاده، شاید هم بحث همان یک جفت جورابی است که باید از آن زن دست فروش توی پمپ بنزین می خریدیم و آرزو می کردیم بابانوئل یک چیزی تویش بگذارد!!! نمی دانم.