۱۳۹۳ مهر ۲۶, شنبه

شهرزاد -- دوم

یک بار همین طور که توی رخت خواب با هم خوابیده بودند، شهرزاد درآمد که «من توی زندگی قبلیم یه لمپری ایل[1] بودم». چنان صاف و پوست کنده گفت، که انگار بخواهد بگوید اگر سمت شمال را بگیری و بروی بعد از مسیری طولانی به قطب شمال می رسی. هابارا هیچ نمی دانست لمپری ایل چه شکلی ممکن است باشد. پس او اظهار نظری راجع به این موضوع تحویل نگرفت.
پرسید«می دونی چطوری یه لمپری ایل یه ماهی قزل آلا رو می خوره؟»
او واقعن نمی دانست، اصلن اولین باری بود که می شنید لمپری ها ماهی قزل آلا می خورند.
« لمپریا آرواره ندارند. همینه که اونا رو از بقیه مار ماهی ها مجزا می کنه.»
« هوم؟ بقیه شون دارن؟»
با تعجب پرسید « یعنی تا حالا درست و حسابی به یکی شون نگاه نکردی؟»
« راستش من هر از گاهی مارماهی می خورم، ولی تا حالا شانس اینو نداشتم که از نزدیک نگاهشون کنم و ببینم آرواره دارن یا نه.»
« خب، به نظرم باید یه بار بری نگاشون کنی. برو آکواریوم یا جایی مث اونجا. مارماهیای معمولی آرواره دارن. ولی لمپریا فقط مکنده دارن، که باش خودشون رو کف رودخونه یا دریاچه می چسبونن به سنگی چیزی. بعد یه جورایی اونجا شناور می مونن، مثل علفزار هی جلو، عقب می رن.»
هابارا مجسم می کرد که گروهی از لمپری ها کف یک دریاچه مثل علفزار پیچ و تاب می خورند. همچون صحنه ای در ذهنش از واقعیت به دور بود، هر چند درست در آن لحظه، او می دانست، واقعیت چقدر غیر واقعی است.
«   لمپریا همین جوری زندگی می کنند، لا به لای علف های دریایی. دراز می کشند و منتظر می مونند. بعد، همین که یک قزل آلا میاد که رد بشه، می پرن و با اون مکنده ها شون بهش می چسبن. توی مکنده هاشون یه چیز زبون طوری هست که دندون های ریزی داره، که توی شکم قزل آلا فرو می ره و اونقدر جلو عقبش می کنن تا بلخره سوراخش کنه و لمپری بتونه گوشت ماهی رو تیکه تیکه بخوره.»
هابارا گفت « هیچ دوست ندارم یه قزل آلا باشم.»
«   توی دوره ی روم باستان، لمپری ها رو از توی تالابا می کشیدن بیرون و برده های بد بخت رو می دادن که اونا زنده زنده بخورن.»
هابارا با خودش فکر کرد که هیچ دوست ندارد، یک برده ی بخت برگشته در زمان روم باستان هم باشد.
شهرزاد گفت « اولین باری که یه لمپری رو از نزدیک دیدم، برمی گرده به وقتی که بچه دبستانی بودم، ما رو برده بودند آکواریوم اردو، اون وقتی که اونجا خوندم چه جوری زندگی می کنند، فهمیدم که توی زندگی قبلیم یکی از اونا بودم. منظورم اینه که، دقیقن تو خاطرم اومد که چطور به یه تیکه سنگ چسبیده بودم و بین علف ها استتار کرده بودم و زل زده بودم یه اون قزل آلا که بالا سرم شنا می کرد».
« یادت میاد خورده باشی شون؟»
«  نه.»
هابارا گفت « خیالم راحت شد. یعنی همه اون چیزی که از زندگی قبلیت یادت میاد اینه که ته رودخونه پیچ و تاب می خوردی؟»
شهرزاد جواب داد« این جوری نمی شه راجع به زندگی قبلی حرف زد. اگه خیلی شانس بیاری، یه چیزهایی ازش یادت میاد. انگاری از سوراخ ریزی روی دیوار بهش یه نگاهی بندازی. تو چیزی از زندگی گذشته ات یادت میاد؟»
هابارا گفت «نه، اصلن.» راست می گفت، هیچ وقت لزومی ندیده بود که سر در بیاورد در زندگی گذشته چه بوده. سرش با زندگی همین الانش به اندازه کافی گرم بود.
«هنوزم، خیلی خوب اون زیر دریاچه رو یادم میاد. دهنم چسبیده بود به یه تیکه سنگ و سر و ته آویزون بودم تا یه ماهی از بالا سرم رد بشه. یه لاک پشت خیلی بزرگ دیدم، خیلی ها، با اون لاک سیاه بزرگش مثل سفنیه توی «جنگ ستارگان» بود. و پرنده های سفید با اون منقارهای دراز و نوک تیزشون که از اون پایین مثل ابرهای سفید از این ور آسمون می رفتن اون ور.»
«  و تو الان همه ی این چیزا یادت میاد؟»
«  مثل روز برام روشنن. نور، جریان آب، همه چیز. بعضی وقتا توی ذهنم می رم به اون روزا.»
« بعد به چی فکر می کنی؟»
«آره.»
« لمپری ها به چی فکر می کنند؟»
« لمپری ها فکرای لمپری  طوری می کنند دیگه. درباره ی موضوعات لمپریایی که به همه ی حوزه های لمپری گون مربوط بشه.  نمی شه اون فکرا رو به زبون آورد. اونا متعلق به دنیای زیر آبن. درست مثل وقتی که توی شکم مادر هستیم. اون موقع هم به یه چیزهایی فکر می کردیم که حالا نمی تونیم با این زبونی که باهاش حرف می زنیم بیانش کنیم. درسته؟»
«یه لحظه اجازه بده! یعنی می خوای بگی که یادت میاد توی شکم مامانت چه شکلی بود؟»
«معلومه،» شهرزاد کمی گردن کشید که روی سینه ی او را ببیند، پرسید « تو یادت نمیاد؟»
او گفت که نه یادش نمی آید.
«  حالا بعدن یه وقتی برات می گم توی شکم مامانم چه شکلی بود.»
آن روز هابارا توی دفترچه خاطراتش نوشت « شهرزاد، لمپری، زندگی گذشته». بعید می دانست اگر کسی برود سراغ دفترچه متوجه شود معنی این کلمات کنار هم چیست.





[1] Lamprey eel گونه ای مار ماهی 


۱۳۹۳ مهر ۲۰, یکشنبه

شهرزاد -- یکم

در راستای این که اوری تینگ آندر کنترل شود، و در راستای این که همیشه قدم اول مهم ترین قدم است، این بخش اول از ترجمه ی داستان شهرزاد از هاروکی موراکامی است، که بناست هر هفته یک بخشش ترجمه شود و در این وبلاگ منتشر شود. 

شهرزاد
هاروکی موراکامی / ترجمه زهرا میرباقری

بعد از هر بار که با هم می خوابیدند، زن برای هابارا[1] داستانی عجیب و دلپذیر تعریف می کرد. درست مثل شهرزاد «قصه های هزار و یک شب.» هر چند، قدر مسلم، هابارا بر خلاف پادشاه آن داستان، بنا نداشت فردای آن روز سر او را از تنش جدا کند. (هرچند که زن هم هیچ وقت تا صبح پیش او نمی ماند.) او برای هابارا داستان می گفت برای این که، البته هابارا فکر می کرد برای این که، دوست داشت همان طور بی رمق، در لحظه های دلچسب بعد از هماغوشی توی جایش بغلتد و در گوش یک مرد حرف بزند. شاید هم برای این که می خواست هابارا که پشت درهای این خانه حبس شده کمی احساس راحتی کند.
همین بود که اسمش را شهرزاد گذاشت. هیچ وقت جلوی رویش این اسم را استفاده نمی کرد، فقط وقتی راجع به او توی دفترچه خاطرات کوچکش می نوشت به کار می بردش. با خودکارش می نوشت«شهرزاد امروز آمد.» بعد به زبان رمز و راز خلاصه ای از آن چه آن روز گذشته بود را ثبت می کرد چنان که هر کس غیر از او که ممکن بود بخواندش، گیج و ویج شود.  
هابارا نمی دانست داستان هایی که او برایش می گوید، واقعی اند، من درآوردی اند، یا مثلن نیمه واقعی، نیمه من درآوردی اند. نمی دانست از کجا می آیند. تعلیق و واقعیت، دیده ها و شنیده ها، موقع روایت کردنش انگار با وهمی خالص در هم آمیخته بود. برای همین بود که هابارا مثل یک بچه از شنیدن شان لذت می برد، بی آن که سوال های زیادی بپرسد. احتمالن تنها فرقش این بود که، سر آخربا خودش می گفت، این ها دروغ بودند، یا راست، یا مثلن ملقمه ای از هر دو؟
قضیه هر چه بود، شهرزاد برای گفتن قصه های روح بخشش مستحق جایزه بود. مهم نبود چه داستانی باشد، او داستان را منحصر به فرد می کرد. صدایش، سرعت روایت کردنش، سکوت و گفتارش، همه ی این ها بی رقیب بودند. او توجه مخاطبش را جلب می کرد، او را دست می انداخت، در بحر تعمق فرویش می برد و آخر سر درست آن چه پی اش می گشت را به او می داد. هابارای از خود بی خود، می توانست دنیای دور و برش را، شده برای یک لحظه، فراموش کند. مثل تخته سیاهی که با تخته پاک کن تمیز می شود، او تمام نا ملایمات و خاطرات تلخش را فراموش می کرد. چه چیزی از این بهتر؟ در آن برهه زمانی، این فراموشی دلپذیرترین چیزی بود که هابارا به آن نیاز داشت.
شهرزاد، سی و پنج ساله بود، چهار سال از هابارا بزرگتر، او یک زن خانه دار بود که دو تا بچه مدرسه ای داشت (هر چند او رسمن پرستار بود، یعنی شغل تفننی اش محسوب می شد).  شوهرش یک کارگر ساده ی کارخانه بود. خانه شان بیست دقیقه با ماشین تا خانه هابارا راه بود. این ها همه ی (یا تقریبن همه ی) اطلاعات شخصی اش بود وقتی برای این کار داوطلب شده بود. با این که هابارا هیچ رقمه نمی توانست صحت و سقم  این اطلاعات را بفهمد، ولی فکر می کرد دلیلی برای شک به او وجود ندارد. او هرگز اسمش را لو نداده بود و گفته بود «لزومی نداره بدونی، داره؟» با این که می دانست اسم هابارا چیست هیچ وقت او را به اسم صدا نزده بود. اسم ها را کاملن آگاهانه از خاطر زدوده بود، و چهار دنگ حواسش جمع بود که هرگز اسمی بر زبان نیاورد.  
ظاهرن، این شهرزاد هیچ وجه مشترکی با شهرزاد زیبا روی قصه های هزار و یک شب نداشت. او در سرازیری میان سالی بود، داشت یک لایه چربی روی هیکلش می نشست، غبغبش آویزان شده بود و خط و خطوطی دور و بر چشم هاش تار بسته بود. مدل موهاش، آرایش صورتش و نوع لباس پوشیدنش نه مثل قرطی ها بود و نه جوری بود که بشود به او خرده گرفت. ظاهرش آن قدر ها غیرجذاب نبود، ولی چهره اش دیگر مرکز توجه نبود، و برای همین هم جذابیش داشت کم کم محو می شد. در نتیجه، کسانی که در خیابان با او راه می رفتند یا مثلن در یک آسانسور با او سوار می شدند، احتمالن توجه چندانی به او نمی کردند. ده سال قبل، او حتمن زن جوان بسیار جذاب و پر انرژی بوده، شاید حداقل چند کله ای برای دیدنش می چرخیده. در آن لحظه، ولی، پرده ای بر بخشی از زندگی اش افتاده بود که بعید بود دیگر کنار برود.
شهرزاد هفته ای دو بار برای دیدن هابارا می آمد. روزهای معینی نمی آمد، ولی هیچ وقت آخر هفته ها نمی آمد. شکی در آن نیست که این روزها را با خانواده اش می گذراند. همیشه یک ساعت پیش از آمدنش زنگ می زد. از بقالی محله خرید می کرد و با مزدای هاچ بک آبی ش خرید ها را می آورد. ماشینش یک مدل قدیمی بود که روی سپرش دندانه داشت و چرخ هایش از دوده سیاه شده بودند. در محلی که می بایست ماشین را پارک می کرد، بار و بندیل را تا جلوی در می آورد و زنگ می زد. هابارا بعد از آن که از چشمی نگاه می کرد قفل را باز می کرد، زنجیر پشت در را بر می داشت و راهش می داد داخل. شهرزاد توی آشپزخانه خرید ها را مرتب می کرد و لیستی برای خرید روز بعد تهیه می کرد. این کارها را با تبحر کامل انجام می داد و با حداقل حرکات و کلمات.
وقتی کارهایش تمام می شد، دو نفرشان بی آن که حرفی بزنند روانه ی اتاق خواب می شدند، انگار جریانی نامرئی آن ها را به آن جا می کشاند. شهرزاد همان طور بی صدا و به سرعت لباس هایش را در می آورد، و می رفت توی رخت خواب پیش هابارا. حین عشق ورزی هم صریح و بی پرده حرف می زد، و هر کاری می کرد که وظیفه اش درست انجام شود. در اوقات قاعدگی، از دست هاش استفاده می کرد که درست همان نتیجه را بگیرد. مهارتش، بیشتر از حیث حرفه ای، به هابارا خاطر نشان می کرد که او لیسانس پرستاری دارد.
بعد از سکس آن ها در رخت خواب دراز می کشیدند و حرف می زدند. درست ترش این است که، او حرف می زد و هابارا گوش می داد، اینجا یک توضیحی می داد یا آن جا مثلن سوالی می پرسید. وقتی ساعت چهار و نیم می شد، او داستانش را قطع می کرد ( به دلایلی، همیشه آن لحظه انگار داستان به اوجش رسیده بود)، از رخت خواب بیرون می پرید، لباس هایش را می پوشید و حاضر می شد که برود. می گفت باید برود خانه و شامی تهیه کند.
هابارا تا دم در با او می رفت، باز زنجیر پشت در را می انداخت، از پشت پرده نگاه می کرد که چطور آن ماشین آبی کوچک دور می شود. سر ساعت شش، برای خودش شام ساده ای درست می کرد، و تنهایی می خورد. روزگاری آشپز بوده، برای همین سرهم کردن غذا برایش کار شاقی نبود. با غذایش پریر[2] می خورد(او هرگز الکل نخورده بود) و بعد همین طور که فیلمی می دید یا کتابی می خواند فنجانی قهوه می نوشید. او کتاب های طولانی دوست داشت، به خصوص آن هایی که چند باری خوانده بودشان تا بفهمدشان. کار دیگری نداشت که بکند. هم صحبتی نداشت. کسی را نداشت که به او تلفن بزند. کامپیوتری نداشت، پس اینترنت هم نداشت. روزنامه ای به دستش نمی رسید، و هرگز تلویزیون نمی دید (که عدو شود سبب خیر!). او حق نداشت از خانه خارج شود. رفت و آمد های شهرزاد هم فقط برای این بود که او تنها مانده بود.
هابارا آن قدر ها هم نگران این شرایط نبود. با خودش فکر می کرد، اگر چنان شود، حتمن سخت است ولی بلخره یک جوری با آن دست و پنجه نرم می کنم. من که توی یک جزیره ی متروکه نمانده ام. با خودش می گفت، نه من خودم جزیره ی متروکه ام. همیشه از اینکه با خودش خلوت کند راضی بود. آن چه آزارش می داد، فکر این بود که توی رخت خواب نمی تواند با شهرزاد صحبت کند، یا، درست ترش این است که دلش برای بخش بعدی داستان تنگ می شد.     




[1] Habara
[2]  Perrier

۱۳۹۳ مهر ۱۰, پنجشنبه

اوری تینگ ایز آندر کنترل!


خب مسلمن حل کردن مشکلات با یه پسر مو طلایی خیلی ساده تر از یه دختر آسیایی و بد خلقه. 
صبحی پا شدم صبحونه خوردم، داشتم حاضر می شدم که برم پایین دیدیم یکی در می زنه. درو باز کردم دیدم این آقا هستن! گفتم بیا تو، بدش هم نمیومد، گفت اِ چیزه.. آآآ گفتم من داشتم میومدم پایین. گفت اِ چه خوب! (حالا این آقا آخه هر روز دست تکون می داد من داشتم می رفتم دانشگاه) 
رفتم پایین و گفتم حاجی این نامه رو من دیشب دیدم کرخت شد بدنم، اصلن خرید کرده بودم نتونستم بذارم یخچال، زنگ زدم سحیم، گفتم این چه وضعیه. بعدن گفت که چرا صبح این خانوم اومده تو نگفتی وضعیت ریلشن شیپ ما رو؟ تو دو سه تا جمله بعدی تاکید کردم که مثلن ما باهمیم و اینا و برای نهایی کردن پروژه ش مجبوره بره سیدنی و بیاد و این چیزا! 
پسره نگاه مهربانانه ای به من کرد و گفت آخه دیروز همکارم اومده گفته که سحیم(1) نیست یه نفر دیگه تو خونه شه دیدیم کرایه هم نریخته دیشب گفتیم حتمن دیگه اون نمیاد اگه پول نده چی؟
گفتم عزیز من ما دانشجوی همین دانشگاه بغلیم پول ندادیم سه سوته ما رو خفت کنین. 
بعدن برام تعریف کرد که اوه ما مستاجر داشتیم چه کرده و چه نکرده، همین طور که نامه رو مچاله می کرد بندازه سطل آشغال گفت ولی الان که تو اومدی پایین همه چیز تحت کنترله. جوری که بگه من فهمیدم تو داری دروغ می گی و دوست دخترش نیسی گفت، حتا اگه چینین رابطه ای هم نبود من قرار داد جدیدی برات تنظیم می کردم (توی دلم گفتم بعله خب با اون حق کمسیون قیمت خون باباتون) گفتم بعله خب ولی همکارتون خیلی بد خلقه. گفت آره من همیشه بهش می گم اینقدر رود نباش، ولی هست دیگه! گفتم من هنوز با لهجه ی شما آشنا نیستم این خانم منو سوال پیچ کرده بود منم فقط هی گفتم یس نو ... خلاصه...
یک ساعت بعد سحیم کرایه رو ریخت و فیش رو که ایمل می کرد نوشت که این خانم جی اف منه و چرا نگرانش کردین و این چیزا. بعدن استَن (اسم یارو اِستنِ) بهش نوشته بود یس اوری تینگ ایز آندرکنترل!
بعد هم وقتی میومدم یونی کارت دانشجویی من رو کپی کرد و زیرش نوشت ایشون مستاجر واحد فلانن اگر کلید نداشتن بهشون کلید بدین.
ظاهرن که حل شد.
داستان اینه که دو سال پیش گویا سحیم با این دختره بحثش می شه دخترهای آسیایی خیلی کینه ای هستن! (کما اینکه استن بهم گفت آخه دوست پسر تو هم یه بار خیلی با خشونت با ما برخورد کرده ما ازش می ترسیم، دیگه نگفتم خب اون رگ ترکی طرف رو بالا آوردین چه انتظاری دارین؟! این ها نسل ستار خان و باقرخانن ها!) گفتم بعله گاهی از کوره در می ره (حالا من این بنده خدا رو یک بار دیدم!) راه رو باز گذاشتم که اگه یه روزی مجبور شدم بگم ما برک آپ کردیم بگم آره از کوره در می رفت.
خلاصه اولین دروغ شاخدار رو بعد از ورود به این کشور گفتم. اند اوری تینگ ایز آندرکنترل (آی هوپ سو البته) 

(1) البته این اسم واقعی اش نیست، فقط خودش می تواند بفهمد این عبارت از کجا آمده :)) به هر حال سحیم خان یک ترکیب بسیار خوب است و چون ممکن است از این به بعد باز از او یاد شود پس بهتر است یک اسم و رسمی داشته باشد. 

۱۳۹۳ مهر ۷, دوشنبه

کلیک!

پلان صفرم
آقای پ دوست و همسایه ما بود، دوستان بسیار خوبی بودیم. این را واقعن و از صمیم قلب می گویم. مثلن اگر او نبود خدا می داند آن روز صبح یک شنبه که من موقع شستن دست و صورتم صاف روی آینه به جای ابروهام یک مارمولک دیدم، چه کسی به دادم می رسید و از شرش خلاصم می کرد.
بسیار خوش مشرب بود و اهل تفریح و البته دستی هم در هنر و فرهنگ داشت. بماند که بعد ها او یک بار بعد از کمی کدورت ها در آمد که من، نگارنده، در جواب محبت های او که مثلن چند بار من را از دم ایستگاه اتوبوس تا دانشگاه رسانده یا فلان و بهمان، کاری نکرده ام و حالی از او نپرسیده ام و دوستان تازه پیدا کرده ام، و چنان حرفهای بچه گانه ای، پس او، آقای پ، این دوستی را منقضی می داند و از رفاقت ما فقط سلام های پرتاب شده ای ماندند در هوا. (بماند که او پر بی راه نمی گفت و من واقعن چند ماهی احوال پرسی نکرده بودم ولی زمانی برای جبران تعریف نکرده بود) آقای پ یک خصوصیت اخلاقی مهم داشت، او گاهی احساس می کرد خداوند فقط و فقط روحش را در جسم او دمیده! برای همین تقریبن به همه چیز و همه کس می خندید و از هیچ انتقادی فروگزار نمی کرد.
صدایش ولی ممکن است هرگز یادم نرود، چون این دومین چیزی بود که توجه من را وقتی برای اولین بار دیدمش جلب کرد، اولین چیز ماه گرفتگی بود که روی گردنش داشت. صدایش نمی شود گفت خوب بود یا بد یا هرچه ولی تا همین چند هفته پیش فکر می کردم یک صدای منحصر به فرد است.
پلان اول
جای آقای الف، صاف پشت میز کناری من است. وقتی برای اولین بار دیدمش یادم نیست اصلن چیزی در جواب سلام گفت یا نه. ولی اولین گفت و گوی ما بر می گردد به هفته گذشته یک روز بعد از ظهر توی آشپزخانه یا همان کامان روم یا هرچه اسمش را گذاشته اند. حرف که می زد احساس می کردم آقای پ دارد حرف می زند. صدایش درست مثل صدای آقای پ بود، پرسید «خونه پیدا کردی؟» گفتم «آره. یونی لاج رو به روی بیمارستان»، درآمد «اوه اوه خیلی جای افتضاحیه.» گفتم «نه فقط کوچیکه ولی مهم اینه که تر تمیز و نزدیکه.» اما او (که حالا امر بر من مشتبه شده بود که خدا آن روز از روحش کمی هم توی جسم آقای الف دمیده) اصرار داشت جای خوبی نیست چون خیلی شلوغ است! من علیرغم این که تنها صدایی که اذیتم می کرد صدای ساخت و ساز همسایه پلاک کناری بود که به شکر خدا فعلن سر و صدایشان خوابیده، چیزی نگفتم و گذاشتم او تاکید موکد کند که یونی لاج جای زندگی نیست.
البته آقای الف که در این خصیصه ی خاص و البته شیوه ی خندیدنش یک سرتیفاید ترو کپی از آقا پ است به همان روز اکتفا نکرد و یک روز دیگر هم وقتی چند نفری توی همان اتاق سر میز داشتند ناهار می خوردند، وقتی یکی از افراد سر میز همان سوال را از من پرسید که مثلن نشان بدهد دارد راجع به یک تازه وارد کِر می کند، همان خنده های آقای پ را (البته بدون آن تکیه کلام همیشگی «که مثلن چیز هستش» ) تحویل داد و گفت جای زندگی نیست و آنقدر کوچک است که آدم می تواند با پا در را ببندد، بعدن یک جوری فیگور گرفت که من فکر کردم دارد خودش را تصور می کند که کنار زنش دراز کشیده و دارد در را با پایش می بندد که کسی سر زده وارد نشود.
البته همان روز اول آقای الف، وقتی چهار انگشتش را جمع کرده بود و به سمت شستش می آورد گفت، بچه ها اینجا کلیک دارند، می دونی کلیک چیه؟ مث باند، ولی باند نیست، گروه گروه هستن و به راحتی کسی رو توی گروهشون راه نمی دن!
منم خنده تحویلش دادم و توی دلم گفتم، حالا کسی نخواست وارد کلیک کسانی بشود که راحت و ناراحت پذیرایش باشند.
پلان دوم
باید از کارولین هاکس بپرسم این چیزی که گفته راجع به زوج های جوان هم صادق است، اصلن بپرسم ازدواج کرده؟!غذایم توی ماکرو فر داشت گرم می شد و دو تا دختر ایرانی، کلن دیپارتمان ما بخشی از دانشگده مهندسی دانشگاه تهران است گمانم، داشتند ناهار می خوردند. قبلن دیده بودمشان، یکی شان را البته. همشهری ماست که البته معتقد است لهجه ی اصفهانی من از او غلیظ تر است، هر چند همچو چیزی نیست ولی من هم وقتی او این را گفت تایید کردم و گفتم لهجه ی خوبی ست و من دوستش دارم.
همان همشهری داشت تعریف می کرد که از شوهرش می خواهد کلن کچل کند چون خوشش نمی آید که او موهایش ریخته و همسرش را توجیه کرده بود که اصل اوست و او باید خوشش بیاید برای همین آن مرد جوان که گویا در بیست و شش سالگی چنان که می گفتند داماد شده بود، باید همواره کله اش را بتراشد. من خنده ام گرفت. کمی لهجه ام را تغلیط کردم و گفتم «چی کارش داری بیچاره را؟» جوابی داد که خنده ام گرفت ولی یادم نمی آید چه گفت. گفتم « بذار راحت باشه، همون جوری که هست دوستش داشته باش» آن دخترِ دیگر که صورت زیبایی داشت ولی به نظر می رسید دماغش را زیر تیغ جراحی کج کرده است، در آمد که «شما ازدواج کردی؟» گفتم نه. او هم به سرعت به این نتیجه رسید که نظر کارشناسی من به درد نمی خورد چون تجربه ی کافی ندارم. گفتم ازدواج نکردم ولی جنس آدمی زاد رو که می شناسم. ولی او گفت این حرفها فقط برای یکی دو ماه اول خوب است بعد دیگر آدم طرف را همان جوری که هست دوست ندارد.

۱۳۹۳ مهر ۵, شنبه

کار بلدهای خیلی چیز دان!

نمی فهمم چی باعث شده نتونم مثل گذشته بنویسم. خستگی روزانه یا تازگی شهر یا غریبی زندگی که هنوز برایم تازه است. هنوز مثلن نمی دانم شبها چطور بخوابم که راحت تر باشم. فکر نکنید این یک مسئله ی ساده است. آدم ها مدت ها طول می کشد که بفهمند مثلن از کدام طرف بروند توی تخت خواب تا مناسک خواب درست انجام شود. هنوز دارم تست می کنم چطور صبحانه بخورم. چطور مواد غذایی مورد نظرم را پیدا کنم. کدام فروشنده قابل اطمینان است و کدام اهل انداختن قیمت هاست. هنوز باید پی چیزهایی بگردم.
شاید برای همین است که وقتی می خواهم یک چیزی بنویسم همین طور که دارم می نویسم احساس می کنم یک زهرای دیگری از درونم بیدار شده و دارد مثل احمق ها کلمات را ردیف می کند.
امروز وقتی از خرید برگشته بودم، داشتم به عادت معهود، روزهای هفته ای که گذشت را مرور می کردم، که چه کردم و چه دیدم و چه خواندم و چه گفتم و چه شنیدم. یک لحظه به ذهنم رسید چند بار در این پنج شش روز به این باور رسیده ام که آدم هایی که زیادی درس خوانده اند، بهتر است بنویسم، آدم هایی که فقط درس خوانده اند، ممکن است انسان های موفقی باشند ولی الزامن انسان های بالغی نیستند.
این را شاید آدم وقتی خوب می فهمد که محیطش را عوض می کند، مثلن من اگر همان دانشگاه سابق می ماندم شاید چون آدم ها را بهتر می شناختم، شاید چون می دانستم با که باید وقت گذراند و با که نه، این باور مثل سیلی مدام به صورتم نمی خورد. آدم ها گاهی ( آدم های ایرانی حداقل) بیش از آن که بالغ شود مسن می شوند و این چیزی ست که شاهدش را من بار ها و بارها توی روزهای گذشته  دیده ام، وقتی فلان کسک که مثلن بناست تا چند ماه دیگر نه یک سال دیگر برود توی یک دانشگاهی و بشود استاد دانشگاه، بشود کسی که بناست تریبون سخن وری را به دست بگیرد، و هنوز الفبای گفت و گو را بلد نیست، هنوز یاد نگرفته دنیا به اندازه همه جا دارد و هیچ کسی بنا نیست جای کس دیگری قرار بگیرد.
تا به امروز می توانم به جرات بگویم بیش از نیمی از دانشجویان ایرانی دانشگاه ما، آنهایی که دیده ام، مشکلاتی از این دست دارند. به جای آن که به هم دل گرمی بدهند امید را از هم می گیرند مبادا کسی مثلن فردا بخواهد جای آن ها را بگیرد، چرا که آن ها خیلی خیلی به کار خودشان وارد هستند و باقی همه اضافی اند.

در روزهای آتی راجع به هم آفیسی هام به شرح و تفصیل خواهم نوشت. 

۱۳۹۳ شهریور ۲۷, پنجشنبه

شهر دوم من! کوآلا لامپور!


سخت می شود راجع به جایی نوشت که فقط دو هفته است آدم تویش ساکن شده. امروز اما بهتر می توانم راجع به کوآلا لامپور بنویسم. صحیح یا غلط، خوب یا بد، من این شهر را دومین شهری می دانم که به آن تعلق دارم. شاید بی راه نباشد اگر بنویسم اغلب کسانی که چند سال در کوآلا لامپور بوده اند، به آنجا احساس تعلق می کنند.
وقتی می بینم چطور مغازه های ملبورن ساعت 7 شب تعطیل می شوند، وقتی دلم برای مراکز خرید بی در و پیکر مالزی تنگ می شود، وقتی نمی شود به آن راحتی ها دل سپرد به سیاهی شب های اینجا، می فهمم آدم چه راحت می تواند به یک شهر احساس تعلق کند. به همان رستوان های کثیف، حالا دلم می خواهد باز آن رفیق چینی ام من را ببرد پیننگ، طی کند که غر و لند موقوف و بعد توی یکی از رستوران های آنجا غذایی را بخورم را که هنوز وقتی یادش می افتم دلم می خواهدش، سوتنگ با کاری! دلم می خواهد بروم پلیتا، ان زد، چیکن تیگا سفارش بدهم، خنکی شبانه بزند توی صورتم.
گاهی آدم چیزهای ساده را ندارد، مالزی برای من کشوری بود پر از زیبایی، با تمام مشکلاتی که در آن سه سال و چند ماه داشتم، آنقدر خاطره ی خوب و دوست داشتنی دارم که کمتر به مشکلاتش فکر کنم.
آدم چطور می تواند آن سواحل سفید زیبا را فراموش کند، آن لباس های تابستانی نازک را، آن منظره ی زیبایی که هر روز صبح می شد از ایوان خانه نگاه کرد.

مارمولک های هیل پارک عروسی می گیرند اگر بفهمند دلم حتا برای آن ها هم تنگ شده. شاید باور نکنید اگر بفهمید از پیدا کردن یک رستوران مالایی چنان شاد شدم که باقی ایرانی ها از دیدن یک رستوران ایرانی!
مخلص کلام، مالزی بهشتی ست که آدم ها وقتی ترکش می کنند بیشتر دوستش دارند.


۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

سرما در سرما

این پست قابل توجه کسانی که قرار است تند تند برایشان از احوال خودم بگویم  و البته باقی خوانندگان.

درآخرین ساعات حضورم در مالزی متوجه شدم دکتر چینی توی کلینیک میدولی اشتباه می کرد و این عطسه ها از آلرژی نبود و بد سرمایی خورده بودم. توی فرودگاه کوآلا لامپور، آنقدر رمق نداشتم که حتا سرپا بایستم. روی میله های کنار ستون ایستاده بودم تا گیت باز شود و بارهایمان را تحویل دهیم. دیدم که یک نفر همین طوری که کجکی می خندد دارد هی به من نزدیک می شود. فکر کردم لابد ایرانی دیده خوشحال شده می خواهد مثلن تحویل بگیرد یا هرچه. سلام کرد و دست داد و دیدم که نه، حتا من را آنقدری می شناسد که اسمم را هم می داند، عمق فاجعه این بود که درآمد «من فکر می کردم خیلی قبل تر از اینها رفته باشی» چطور ممکن بود کسی که من حتا چهره اش را به خاطر نداشتم روند حوادث زندگی من را بداند! گفت که از دانشگاه ویکتوریا بورسیه گرفته ولی فعلن نمی خواهد برود دانشگاه! و با ویزای چهارصد و نمی دانم چند دارد می رود ملبورن. لحنش زیاده دوستانه بود. من هم زیاده مریض بودم. وقتی بارها را تحویل دادیم گفتم من و بابام باید بریم یه جایی بشینیم و من یه چای بخورم یا یه نوشیدنی گرم. غیبش زد.  

(ردیف جلوی ما یک زن افریقایی و دو بچه نشسته بودند. به جرات می شود گفت، بیشتر از هشتاد درصد پرواز را این دو بچه داشتند وق می زدند، با صدای نکره و من بیچاره خواب درستی به چشمم نیامد.)
وقتی رسیدیم، هنوز گیج و ویج سفر بودم که باز دختر پیدایش شد. گفت بهتر است خداحافظی کند چون ممکن است همدیگر را نبینیم. بعدن اضافه کرد لدفن در مورد این که من رو دیدی به کسی چیزی نگو چون کسی مطلع نیست. در جواب گفتم البته در مورد من هم فکر می کردم کسی مطلع نیست ولی چنان که افتد و دانی گویا کل فکالتی در جریان بودند.
ملبورن شهر سردی ست با آدم هایی گرم (تا اینجای کار گرم و خوش برخورد). وقتی داشتم می رفتم که از سوپر سر کوچه مقداری خوراکی دست و پا کنم با خودم گفتم باید یک جوری با این سرما کنار آمد. برعکسش را سه سال و نیم پیش با خودم گفته بودم وقتی توی سراشیبی هیل پارک عرق از ابروهایم می ریخت با خودم گفته بودم باید با این گرما کنار بیایی و آمدم.
اینجا همه چیزش خوب است فقط یک خواهر کم دارد، همین و تمام.


حاشیه: همسفر عزیز اگر این پست را خواندی من را ببخش ولی من اسم شما را نمی دانم. بگذارید به حساب خنگی یا کم حافظگی یا هرچه! 

۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه

رعد و برق

بعد از مدت ها، بگو دو سال، رفتیم بیرون. دیر شده بود. اینقدری وقت نبود که از تله کابین بشود غروب رو تماشا کرد. آدم دل خوش می کند به تماشای رعد و برق از روی پل معلق و دور نمای آتشگاه. هر چه گفتیم و نگفتیم کنار.
گفتم، شاید دیگه به این زودی ها بر نگردم ایران. گفت چرا؟ گفتم بعد فاصله و خودش گفت لابد جت لگ و این حرفها، گفتم بلخره وقتی آدم شونزده ساعت پرواز می کنه دلش می خواد سه روز استراحت کنه، وقتی هم وقتش کلهم سه هفته باشه. خب! به شیوه ی معهود و قدیمی اش بی خیال جاده و فرمان و اتوبان و غیره برگشت سمت صورت من که از پنجره ی غیر خودم بیرون رو تماشا می کردم. گفت البته شاید از سر نگرفتن داستان هایی که آدم دلش می خواد تموم بشن. جواب ندادم، از پنجره ی خودم بیرون رو نگاه کردم.
هوس خوردن بلال سر دل آدم می ماند. به خصوص که هر چه توی جاده های دراز و تاریک پی یک مرد خسته ی بلال فروش بگردی و نباشد.
امروز دم دمهای ظهر به عادت قدیمی خانه ی پدری کانال های تلویزیون را زیر و رو می کردم، یکی از شبکه های گذری، داشت پل چوبی را پخش می کرد. زندگی آنقدر ها هم اتفاقی نیست. مثل رعد و برق، فقط چند لحظه یکهو همه جا روشن می شود و بعد فقط یادت می آید که روشن شده بود. 
به قول محسن آدم وقتی چند سال بعد بر می گردد ایران از اینجا مانده و از آنجا رانده است. اولش فکر کردم راست می گوید مثل تمام دوستانی که توی سالهای قبل یکی بعد از دیگری وقتی آمدم هر کدام به نحوی نیامدند و ندیدمشان و بهانه کردند و فلان. ولی بعد دیدم، گوهرهای ناب زندگی همیشه هستند. 
ما بلال نخوردیم ولی خب، خوش بودیم :)