برای امیر مقدم و البته هر فرد دیگری که بخواندش.
داستان از این قراره که هر کسی باید یه روزی یه جایی انتخاب کنه و توی این انتخاب هاش مسلماً یه چیز هایی رو از دست می ده و یه چیز هایی رو به دست میاره و همه ی ما این جمله رو حفظیم " ببین چی رو از دست می دی و چی رو به دست میاری "
حالا واقعاً چند بار توی زندگی کلاهمون رو قاضی کردیم و از خودمون این رو پرسیدیم و بعد پا گذاشتیم روی احساسات زود گذری که گاهی مانع انتخاب های درستومن می شه؟ بچه که بودم وقتی از یه لباسی خوشم می اومد ولو برام تنگ یا گشاد بود هی به مامانم اصرار می کردم برام بخردش ولی اون همیشه مخالفت می کرد، حالا دیگه نه قضیه در حد لباس خریدنه و نه مامانم توی تصمیم هام نقش اصلی رو بازی می کنه. گاهی باید پا گذاشت روی بسیاری چیز هایی که حتی نمی شه گفت دوستشون داریم ما خیلی زود عادت می کنیم، به یک اتاق، به یک دانشگاه، به دوست هامون، به خیلی چیزهای دیدنی و ندیدنی، ما به چیزهایی که عادت می کنیم علاقه مند می شیم ولی شاید بهتر باشه به چیز هایی که علاقه داریم عادت کنیم، شاید. به نواختن سه تاری که گوشه اتاق دلش برامون تنگ شده، به خووندن کتاب هایی که به بی صدایی ما رو صدا می زنند، به تصور هدف هایی که خیلی هم دور نیستند، شاید باید یادمون باشه که ما به خیلی چیز هایی علاقه داشتیم و امروز انگار یادمون رفته ، شاید باید سری به دفترچه خاطرات یک سال پیشمون بزنیم، به مامانمون زنگ بزنیم و حتی اگه دلمون براش تنگ شده پشت تلفن با هم گریه کنیم، می تونیم یه شاخه گل برای خودمون هدیه بخریم.
نمی دونم چرا گاهی یادمون می ره که قبلاً ها چقدر خفن بودیم، توی دانشکده توی دوستامون، توی معرفت، توی خیلی چیزها... ولی زندگی همه چیز رو یادمون میاره.