۱۳۹۴ مهر ۸, چهارشنبه

اولین سفارش نامه ی فدایت شوم

عصر یکی از روزهای تابستون بود، نمی دونم چرا همه روزهای کارم توی فولاد مبارکه رو وقتی می خوام به یاد بیارم تابستونن؟ برای همین ممکنه گزاره نخست غلط باشه و عصر یکی از روزهای خیلی سرد زمستون بوده باشه. ژینوس که یکی از پست های وبلاگ ناکار شده م رو خونده بود (اون وبلاگ به دلایل زیادی تعطیل شد) از در وارد شد و به قسمی که نمی تونست جلوی خنده هاشون بگیره گفت «زهرا تو آدم خطرناکی هستی! آدم جلوت حرف بزنه فردا تو دنیا پخش می شه»
من داستان کله کچل یکی از همکار ها رو نوشه بودم یا شکم ورقلمبیده ی اون یکی رو که روایت بود هر روز با مادرش می رن خواستگاری نمی دونم. ولی راست می گفت، من همه چیز رو می نوشتم. اون وبلاگ بهترین دفتر مشق من برای نوشتن بود. 
دیروز توی سایتانجام می دم برای اولین بار سفارش نوشتن یه نامه ی فدایت شوم برام اومد. یه مشتری خواسته بود:
یه نامه فدایت شوم واسه یه دختر اصفهانی می خوام.
سی ساله، اهل کتاب و فیلم و مثل اکثر اصفهانی های اصیل با سلایق ساده،کلاسیک و گاها اشرافی.
من هم نوشتم. حالا از اونجایی که بنا بود یه آرشیو از نامه های عاشقانه که برای مردم می نویسم فراهم کنم گفتم چه عیبی داره اگه این آرشیو همگانی باشه. شاید به درد بقیه هم خورد.  
حاشیه: من قول می دم نامه های فدایت شومی که می نویسم برای هر کس منحصر به فرد و زیبا باشه. بنابر این نگران تکراری بودن سفارشتون نشید.
و اما بعد:
دیروز عصر داشتم توی خنکای پاییزی راه می رفتم که فکر کردم باید توی این پاییز دست به کار شوم، دست به کارِ یک کار کارستان، یک چیزی که هر وقت یادت بیاید قند توی دلت آب شود، توی دل تو که انگار خود دل من است. راستش چند شب پیش خواب می دیدم دارم برایت یک چیزهایی می نویسم. داشتم برایت می نوشتم «یادت هست توی کافه کنار پل خواجو چای و دارچین می خوردیم؟» راستی دم پل خواجو مگر کافه هست؟ صاف کنار رودخانه؟ کنار آب؟
عزیز تر از جانم، باز هم سلامم را خوردم، از بچگی همیشه سلامم را می خوردم. به خصوص وقتی دست و پایم را گم می کنم بدتر خجالت انگار مغز من را پر می کند. جای سلام را که هیچ جای همه چیز را می گیرد.
راست نیستند دیگر، همه ی آنها که  گفتم، همه مثل خواب خیالند، این که مثلن توی رودخانه تان باز آب باشد یا صاف کنار رودخانه یک کافه باشد و زنهای خوش لباس- که بی شک تو هم یکی از آن هایی- جفت مردهای نجیب زاده نشسته باشند و به کرشمه نوشیدنی بخورند اینها راست نیستند، مگر اصفهان پاریس باشد. فکر کن اگر خواب من درست از آب در بیاید، اگر اصفهان مثل پاریس بشود،(مگر نه اینکه اینها خواهر خوانده اند؟!) آن وقت ما هم راهمان را می کشیم و کنار آب قدم می زنیم. می دانم حواسمان پرت می شود من از خجالت و تو از توجهی که بناست به کرشمه هایت بسپری. داشتم فکر می کردم اگر اصفهان پاریس باشد کدام پل می شود پل عشاق؟ پل های آجری شهر شما که جای قفل و بست ندارند. لابد یکی از پل های تازه سازترش می شود پل عشاق. اگر به من باشد می گویم پل فلزی را بکنند پل عشاق. هم اینکه عشق و دنیای آهن و فولاد انگار دو روی یک سکه باشند، هم اینکه یک فیس و افاده ای توی این پل هست، می بینی پارک کنار این پل اسمش خیلی خارجی ست، پارک ژان شاردن، می بینی چقدر آدم احساس می کند دارد توی شهر عشاق قدم می زند. می رویم روی پل فلزی همین فردا یک قفل بزرگ طلایی هم می بریم با خودمان، اصلن چرا که نه؟ بیا ما  اولین زوج عاشقی باشیم که یک قفل طلایی زیبا به پل فلزی آویزان می کنند. شاید بدهم ممد آقا قفل ساز اسم هامان را بنویسد رویش. ای کاش اصفهان پاریس بود، آن وقت تو با آن لباس زیبای ابریشمی ات که توی خنکای پاییزی گاهی کمی دامنش را باد بالا می کشید آنقدر خواستنی می شدی که نمی توانستم حتا یک لحظه دست از تماشایت برداردم. شک نکن روی پل همان گاهِ بسته شده قفل بغلت می کردم. زیباترش اینجاست که غروب هم باشد. داشتم فکر می کردم اصلن چرا فردا؟

بیا همین امروز عصر، زیبا ترین عصر مهرماهی مان را خلق کنیم. پل فلزی، من ، تو و یک قفل طلایی زیبا که بناست وقتی چیلیک صدا می کند یکهو تمام شهر عاشق شوند. وقتی چیلیک صدا می دهد یکهو رودخانه پر شود از آب خروشان زیبا ، کافه ها دانه دانه پدیدار شوند، و کتاب فروشی ها ردیف شوند توی حاشیه رودخانه. بیا من برای تو یک قفل جادویی هدیه می آورم، قفلی که هر زنی آرزوی داشتش را دارد. راز این که این قفل کار بدهد فقط این است که تو فقط کمی کرشمه کنی، تو فقط ذره ای ناز کن تا ببینی چطور به خاطرت شهر را عوض می کنم.


۱۳۹۴ شهریور ۴, چهارشنبه

آشپزی کوتوردی!

گفتم شاید فایل شبیه سازی آخر وقتی یک نتیجه ای بدهد و بگذارمش توی گزارشم. تا داشت کار می کرد رفتم یو تیوب و اولین فایل ویدئویی که فکر کردم دوست دارم باز کردم. گوردون رمزی داشت غذایی رو می پخت که ادعاش می شه تخصصی ترین غذایی که بلده. یعنی این غذا ناموس گردون رمزی حساب می شه. بارها شنیدم توی برنامه ی مستر شف گفته بیف ویلینگتون غذای مورد علاقه ی منه.
فایل شبیه سازی خطا می گیرد ولی من محو تماشای گردون رمزی وقتی دارد یک تکه گوشت لخم را توی روغن به قول خودش خیلی داغ سرخ می کند، به یک سیب سبز گاز می زنم و می گویم گور بابای سیمولیشن. دلم دنیای واقعی می خواهد نه اینکه توی یک دنیای مجازی گازی بزنم به یک سیب مثلن.
دلم می خواهد ساده و واقعی باشم، توی یکی از خیابان های یک شهر غریبه راه بروم، مثل آن روز ظهر که خسته و گرسنه با حامد رسیدیم به مرکز شهری در اسپانیا، بنا بود ناهار پیتزا بخوریم. و اولین رستوران هم پیتزا فروشی در آمد. حالا گردون رمزی دارد گوشت فیتیله پیچ شده توی لایه های نازک بیکن را کار می گذارد توی خمیری که انگار لامصب یک اثر هنری است.
دلم می خواهد برای کسی آشپزی کنم، از وقتی اینجا زندگی می کنم به جز دفعات معدود برای کسی غذا نپختم! چه مصیبتی! من همیشه عاشق آشپزی بودم، عاشق این که برای کسی بپزم. کسی که دوستش دارم.

توی آشپزخانه مشترک نشسته بودیم و صاف جلوی ما پسر، پسر که عرض کنم مردک دراز ییلاق شیلایی ایستاده بود به آشپزی، من پنیر را ورقه کردم و یک برش دادم به حامد، بلکه تا غذای ما حاضر می شود دل ضعفه نگیریم. مرد شیلیایی معلوم بود دوست دارد حرف بزند، بعد ها حامد گفت از زنش جدا شده یا دارد می شود، گفتم لابد از بس حرف زده سر زن بیچاره را خورده. شروع کرد به حرف زدن، من یه لایه دیگر پنیر ورقه کردم، اینکه اسم سوپروایزر فلانی کیست نه برای من جالب بود نه برای حامد، ولی ما منتظر بودیم، حامد تمام عصر را عطسه کرده بود و چندان دل و دماغ هم نداشت با میلی جوابش را می داد، غذای ما داشت حاضر می شد. مثل حالا که گردون رمزی دارد آن نان زیبای برشته را از فر در می آورد من هم غذا را کشیدم. پیش از ان آخرین برش پنیر ترافل را دادم به حامد و رفتم سر قابلمه. شب غم انگیزی بود، غذای ما خوب پخته بود، جا افتاده بود درست مثل وقتی که رمزی داشت آن کارد تیز را می کشید روی آن نان زیبای طلایی، ما هم یک غذای طلایی محلی گیلانی داشتیم. با آلو قیسی هایی که مامان حامد فرستاده بود با آلوهای هلندی که البته چون آلوی بخارا گیرمان نیامده بود و کشمش هایی که نمی دانم از کجا آورده بودیم. غذای ما خوب پخته شده بود ولی غم انگیز بود که من باز هم مدتی وقتی غذایی می پزم باید خودم به تنهایی بخورمش!
بیف ویلنگتون گردون رمزی مانده روی میز و ویدئو تمام شده، مدل شبیه سازی من هم بیپ صدا می کند که یعنی ما تمام شدیم. متلب دارد می گوید کوتوردی! می گوید تمام شد!

۱۳۹۴ خرداد ۲۰, چهارشنبه

خانم دکتری از مچّد لنبون*

دکتر زن میان سال چاقی بود که وقتی در را باز کردم داشتم یک ملحفه را تا می کرد. یعنی اگر قبلن  عکسش را ندیده بودم فکر نمی کردماو دکتر  باشد. یکهو آمد جلو و مثل پیرزنهایی که توی کوچه و خیابان می بینید و زیاده با شما احساس نزدیکی می کنند، دستش را دراز کرد سمت یقه کتم و گفت «خیلی کتت قشنگه. بذار ببینم جنسش چطوره.» این اولین مکالمه ما بعد از سلام بود، دقیقن اولین مکالمه، بعد گفت «آره جنسشم خوبه. خیلی خوشگله از کجا خریدی؟ حتمن آن لاین؟ آره؟ از کدوم سایت؟»، بعد دو بار اسم سایتی که گفتم را تکرار کرد، بار اول اشتباهی گفت زوزولی، بار دوم گفت نه زولیلی!
خیلی تند تند حرف می زد، از تلفظ حرف «ر» شک کردم که باید اسپانیایی یا ایتالیایی باشد. گفت چند دقیقه باش تا برگردم، ده دقیقه من بد بخت توی مطب خسته کننده یک پزشک چاق که نمی دانستم واقعن حقش هست آن همه پول را هُلُپی بریزم توی حسابش یا نه نشسته بودم. برگشت و شروع کرد راجع به همه چیز حرف زدن جز اینکه بپرسد چرا اینجایی. تلفنش زنگ زد و شروع کرد ایتالیایی حرف زدن، وقتی گفت «چاو» و قطع کرد پرسیدم ایتالیایی هستی؟ گفت نه برزیلی ام. بعد گفت «می دونی موضوع پایان نامه پسرم چیه؟» گفتم نه! درآمد که «تحقیق راجع به شرایط ایران بعد از انقلاب اسلامی!» خب نشد جلوی خنده ام رو بگیرم. گفت یه سوال جدی بپرسم؟ گفتم بفرمایید، با حالتی که انگار دلسوزی را ترکیب کرده باشد با امیدواری گفت «واقعن فکر می کنی وضع ایران خوب می شه؟» گفتم «وضع ایران اونقدر هم فاجعه نیست.» در جواب گفت «مردم ایران خیلی باهوشن» گفتم مثل بقیه مردم دنیان. داشتم فکر می کردم چرا یک پسر با ریشه ی برزیلی توی استرالیا باید این همه موضوع هیجان انگیز را برای بررسی ول کند و بیاید شرایط ایران بعد از انقلاب را بررسی کند و خیلی دلم می خواست به جای اینکه از مادرش نوبت گرفته بودم او را به یک کافه دعوت می کردم و می پرسیدم خب حالا چی کشف کردی؟ (این طوری حتمن خرجم هم کمتر می شد)
احساس می کردم پیش یکی از پیرزن های محله های قدیمی اصفهان رفته ام دکتر مثلن رفته ام توی مچّد لنبون کنار مادی یک از پیرزن ها را دست چین کرده ام و جواب آزمایش های قبلی را نشان می دهم، پیرزنی که پسرش هم راجع به انقلاب دارد تحقیق می کند، فکرش را بکنید مثلن شاگرد زیبا کلام باشد. به خصوص وقتی گفت شما که ایرانی هستی و مجرد و خب سکس نداری، پس لازم نیست فلان آزمایش رو انجام بدی با خودم گفتم فقط یک چادر گلگلی کم داری دکتر! او بعدن برای اینکه خیالش راحت شود باز هم جوری که فقط انتظار داشت بشنود «نه» گفت نداری که نه؟ سرم را که تکان دادم، گفت آره من ایرانی ها رو می شناسم. خیلی رفیق ایرانی دارم. نه که پسرم کارش با ایرانه. بعد شروع کرد راجع به زندگی عشقی م پرسیدن و برام آرزوی کامیابی کرد.
توی همان چند دقیقه تا من را معانیه کرد فهمیدم که دوبار دماغش را عمل کرده و موی تمام بدنش را با لیزر برداشته. گفت ما بک گراندمون خرابه، بدنمون پر مو می شه اینا ربطی به هیچی نداره. بعد هم تاکید کرد که تا قبل از نتیجه آزمایش نمی شود دارو تجویز کرد. و برای همین مکالمات من رو دویست و پنجاه هزار تا شارژ کرد و فرستاد پاتولوژی و البته گفت من مطمئنم که هیچ مشکلی نیست. «گو اند اینجوی».

-----
* مچد لنبون، یا همون مسجد لنبان اسم یکی از محله های خیلی قدیمی اصفهان است، که حتمن می شود عصرهای روزهای تابستان و بهار هر وقت هوا گرم است، پیرزنها را دید که گله به گله دم خانه ها ایستاده و نشسته دارند اختلاط می کنند. 

۱۳۹۴ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

سرخوشانگی

اخیرن کمتر دچار این حالت شده ام. شاید چون کمی پیر شده ام. حالا چپ و راست اشاره می کنند که هنوز پیر نشدی و مانده تا پیری. ولی خب یک چیزهایی هم باید احساس شوند.
بله اخیرن کمتر دچار این حالت شده بودم. چه حالتی؟ حالت سرخوشانگی. یک جوری حالتی که انگار دل توی دلت نیست و فقط با چند چیز محدود می شود که دل بیاید به دلت. اگر داری از توی پوستت ترک می خوری و می زنی بیرون. از عوامل بسیار خصوصی که بگذریم آخرین مورد و البته موردی که حالا و اکنون برای من قابل دسترس ترین مورد هم هست. خواندن یک رمان است. (فکر کنید باقی چقدر دور از دسترس ند حالا)
نه هر رمانی البته. رمانی شبیه یک چیزی که نشود به این راحتی ها از پایش بلند شد. گاهی سرشار از میل به خواندن می شوم. آن وقتها که ایران بودم چاره اش این بود که راهم را بکشم و بروم کتاب فروشی. روبه روی هتل عباسی یا کتاب فروشی محبوبم کتاب فروشی آقای سپاهانی یا این اواخر شهر کتاب توی چهار باغ . اینجا ولی باید مدام توی اینترنت بالا و پایین بکنم و آخرش به سختی راضی شوم که از روی پی دی اف بخوانم. (اضافه کنم دلم کتاب فارسی می خواهد، هنوز آنقدر با انگلیسی رفیق نشدم که همان قدری از خواندن یک رمان انگلیسی توی چنین شرایطی حالم رو خوب کنه.)

دل تو دل آدم که نباشد باید کسی پیدا بشود و یک کتابی چیزی به آدم هدیه بدهد. یک کتاب واقعی. 

۱۳۹۴ خرداد ۱۵, جمعه

استخوان سبک می کنیم!

چند وقتی هست چیزی ننوشتم. دیروز عصر،( البته اینجا توی زمستان امیدی به تجربه عصر نیست یکهو ناغافل بعد از ظهرها شب می شود. ساعت حدود پنج و ربع اینها می بینی تاریک شد) خلاصه دیشب بود. هنوز توی این دفتر بی خاصیت نشسته بودم، وقتی می نویسم دفتر بی خاصیت می دانم حالا بیشتر از نصف کسانی که مدام نوشته ها من را می خوانند می آیند و به من پیام می فرستند که هوی چقدر غرو لند می کنی و فلان ولی وقتی من حدود یک سال است که نشسته ام پشت یک کامپیوتر و دارم همه چیز را شبیه سازی می کنم انتظار نداشته باشید خاصیتی برای این دفتر قائل باشم. (مثلن شما تصور کنید از کسی بخواهید نور چراغ های خانه تان را پر نور تر کند، و او بعد از چند ماه بیاید و بگوید بفرما این فایل کامپیوتری به شما نشان می دهد وقتی چراغ ها پرنور تر می شوند دقیقن چه میشود! و من یک سیستم کنترلی توی این فایل طراحی کرده ام که نشان می دهد چطور می شود نور چراغ ها را بیشتر کرد ولی از من نخواهید نمونه ی واقعی نشان شما بدهم چون خیلی دانشمند هستم!)
بعله، دیشب بود، باران هم می بارید. حوصله نداشتم زیر این باران های گاه و بیگاه پاییزی بلرزم و ندانم چتر توی کدام دستم است و کیفم توی کدام. نشستم، نه که فکر کنید دفتر ما گرم است، ها نه! استرالیایی ها اعتقادی به این ندارند که وسایل گرمایشی توی فضاهای سر بسته بگذارند. این را همان پارسال وقتی رسیدم فرودگاه فهمیدم. پارسال سرمای شدیدی خورده بودم، می لرزیدم و بنا بود ماشین دانشگاه دم دم های صبح بیاید دنبال ما چرا که بنا بود حامد سر صبح خانه را تحویل من بدهد. دلم خوش بود وقتی توی سالن انتظار فرودگاه بنشینم لابد هوا گرم است. ولی هوا خیلی سرد بود، آنقدری سرد که باورتان نمی شود، حاضر بودم از دستشویی بترکم ولی توالت نروم! ولی رفتم چون آدم نمی ترکد کلیه درد می گیرد!
بله می گفتم، نشسته بودم و فایل شبیه سازی من هم خیلی خوب کار می کرد، جای تعجب است ولی خیلی خوب کار می کرد، بهتر از قبل شده بود یک سری تغییرات جزیی داده بودم و داشت فرت و فرت نقطه ماکزیمم را پیدا می کرد. من مدام تابش را عوض می کردم قاب های سلول های خورشیدی را سایه آفتاب می کردم، مثل گل حسن یوسف که اگر فقط زیر آفتاب بماند می پلاسد، مدام قاب را سایه آفتاب می کردم. و می دیدم عجیب دارد کار می کند و روی تپه های نمودار سینه کشان می رود بالا. گفتم بد نیست چیزی بنویسم. قلم برداشتم و شروع کردم. بماند، بنا بود داستانی بشود ولی از آن داستان ها شد که مثل بچه ی معلول به دنیا می آیند. کج و ناقص و بی جان. ولی حتا یک داستان کج و ناقص و بی جان هم می تواند حال من را بهتر کند.
حالا امروز صبح داشتم فکر می کردم چطور است از هفته آینده بروم به استقبال تعطیلات؟ و سعی کنم هر روز چیزی بنویسم درست مثل قبل. می خواهم هفته آینده بروم ملبورن گردی. البته وقت چندانی ندارم و باید بیایم روزها توی همین دفتر کار بی خاصیت! ولی باید کمی باید استخوان سبک کنم.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

سین مثل ازدواج سفید

مسئله ازدواج سفید و بسته شدن زنان امروز (علیرغم اینکه من مقاله مربوطه رو نخوندم و نمی دونم راجع به چی نوشته بوده) بهانه ای شد تا باز چیزهایی بنویسم.
ازدواج سفید به عنوان یک پدیده ی جدید در چند سال گذشته توجه شماری زیادی از ایرانی ها رو به خودش جلب کرده. هرچند چنین پدیده ای در کشورهای پیشرفته تر سالهاست جایگاه خودش رو پیدا کرده و تقریبن جایی برای گفت و گو راجع بهش نیست. در ایران پدیده ازواج سفید با این اسم  و عنوان به نظر چندان نامطلوب نمی رسه، چرا که سفیدی حداقل بهتر از سیاهی ست. می شود گفت افراد در مواجهه با این مسئله دو دسته اند: نسل پیشین ایران، یا همان والدین که امروز (به خاطر سنت های اجتماعی ما) مخالفان نسبتن سرسخت این پدیده هستند و نسل امروزی که در حقیقت مخاطبان این سبک و سیاق زیستی و همان عاملان این مسئله اند.
اولین بار که شنیدم دختری با دوست پسرش زندگی می کند سالها پیش بود، آن وقتها هنوز این مسئله بین ما هم تابو بود. زمان که گذشت، جوان تر ها خودشان در جبهه گیری راجع به این پدیده سه دسته شدند، آنها که از این سبک زندگی استقبال کردند و گفتند شناخت پیش از امضای تعهدات دست و پا گیر شاید نمود صحیح تری از زندگی مشترک به ما می بخشد، دسته ی دوم کسانی که مخالف نبودند ولی به خاطر سنتهای جامعه علاقه ای به این نداشتند که خودشان را به دردسر بیندازند و به اصطلاح توی روی والدینشان بایستند و البته دسته آخر که سنتی تر بودند و گاهی مذهبی تر و مخالف بودند. (نمی شود آماری از این دسته ها داد چون بعید می دانم تحقیقات آماری مکفی انجام شده باشد، هرچند که موضوع مورد بحث موضوع مناسبی برای تحقیقات میدانی ست و دید خوبی به افراد جامعه می دهد).

حالا بعد از چند سال، این سبک و سیاق زیستی اسمی به خودش گرفته و میزگردها و برخورد های مسئولین حاکی از این است که آنها مخالفند. و سوال مهم اینجاست که چرا؟ در حالی که ازدواج سفید به سادگی با قوانین تشیع انطباق پذیر است، می شود رنگ بوی اسلامی بگیرد و اصلاح و ثبت شود. می شود از افراد خواسته شود بروند ثبت احوال و همان جا ازدواج سفیدشان را ثبت کنند، کوتاه مدت محرم شوند و ببینند آدمِ همدیگر هستند؟ این کار در ایالت ویکتوریای استرالیا مدت هاست که انجام می شود، بدون تعهدات قانونی دست و پا گیر آدم ها همدیگر را محک می زنند، می روند می گویند ساکن این ایالت هستند، مدارک هویت می برند و می گویند قصد دارند با هم باشند، ثبت اسناد ویکتوریا به خوبی می داند آدم ها می آیند که بعدن با هم ازدواج کنند، ولی بنا نیست مادامی که طرفش را درست نمی شناسد برود زیر بار تعهدات زناشویی.
برگردیم به ایران، تعهدات زناشویی در ایران، تعهدات بسیار سنگینی ست. مرد و زن هر دو زیر بار فشار زیادی تن به ازدواج می دهند، که در سالهای اخیر مدام می گویند این تمایل کم شده، جوان ها کمتر ازدواج می کنند و بسیار طلاق می گیرند و سوال مهم اینجاست که چرا؟ یکی از جواب های مناسب این است که آدم ها همدیگر را نمی شناسند. به همین سادگی!
تقریبن از تمام زنان جوان متاهل که بعضن پیش از ازدواج روابط طولانی مدت با همسرشان داشتند، شنیدم که زندگی بعد از ازدواج و زیر یک سقف با دوران دوستی بسیار متفاوت است. مسئله بسیار پیچیده تر از آنی ست که بشود به سادگی اینجا تحلیلش کرد، فاکتورهای اجتماعی و فردی که منجر به این تفاوت می شود زیادند، مسئله اقتصادی، مسئله پذیرش دیگری در قلمرو شخصی، و البته مسئله روابط جنسی ، به نظر مهم ترین فاکتورهای ایجاد این تفاوت ها هستند، در کنار آنها زندگی سنتی ما ایرانی ها که موجب می شود رابطه دو نفره ی پیش از ازدواج به رابطه دو خانواده بعد از ازدواج تبدیل شود که به خصوص در ازدواج های در سنین پایین بسیار آسیب زاست و همه ما نمونه های زیادی از این دست دیده ایم.
مرتب باید پرسید در چنین وضعیتی چاره چیست؟ در جامعه ای که حالا والدینش با ا ین پدیده ی نو مخالفند و جوان هاش در حال مخاطره کردن و انتخاب این سبک زندگی هستند وظیفه ی مسئولین هم مخالفت است؟ آیا زمان ایجاد تغییرات همین امروز نیست؟
باید به خاطر آورد تمام ازدواج هایی که بعد از تحقیقات و بررسی های خانواده از دوست و آشنا و اهل محل و همکار و فلان به بن بست رسیده و بی نتیجه مانده، به خاطر خصلتهای شخصی آدم ها که اهل محل و سایرین از آن ها بی خبرند. باید به خاطر آورد وضعیت تمام زنانی که اگر فشار همین خانواده های دلسوز نبود و به سادگی می توانستند از آن منجلاب دست و پا گیر نجات پیدا کنند سالیان جوانی خودشان را تباه نمی کردند. به نظرم امروز وقت این شده که به آدم ها اعتماد کنیم، اینجا دقیقن نقطه ایست که می شود مردم را کمی به تدینی که رو به فراموشی ست هم امیدوار کرد. نیازی نیست منکر همه چیز بشوید فقط کافی ست به همدیگر اعتماد کنیم و فرصت ایجاد کنیم.

سنت ها به مرور زمان تغییر می کنند ولی این آدم ها هستند که گاهی در حین این تغییرات از بین می روند. 


۱۳۹۴ فروردین ۴, سه‌شنبه

قصه ی عینکم !

١- توى دانشگاه ملبورن چيز زيادى به شما ياد نمى دهند. باور كنيد. ولى يك چيز را خيلى خوب يادتان مى دهند، حسابى هم شير فهم مى شويد «هميشه اين شماييد كه حاليتان مى شود و اين شماييد كه مى فهميد» پس خودتان همه چيز دانيد. 
حالا من كه به هر حال زمانى توى همين مكتب درس همه چيز دانى كرده ام، امروز صبح به پيشنهاد يك نفر ديگر، مى روم چشم پزشكى و البته خودم مى دانم چقدر چشم هاى تيزبينى دارم ( دارم؟)
بعدن مى فهمم گويا مدتى ست دنيا از چيزى كه داشتم مى ديدم شفافتر بوده. 
من يك همه چيز دان غافلم، انقدر كه نمى فهمم چشمم دارد چه فضاحتى به بار مى آورد. 
٢- داريم از آزمايشگاه ( اگر اتاقى كه تويش شبيه سازى مى كنند آزمايشگاه محسوب بشود) برمى گرديم سر بدبختى هاى خودمان، يكى ديگر از همين دانش آموختگان مى نالد از بيكارى بعد از فراغت از تحصيل، مى گويد اينجا صنعت ندارد و فلان، بعد يك جمله ى كليدى مى گويد كه من همین عصری محض اطمينان توى نامه ام به يكى از نزديكان(بسيار نزدیک) نوشتم، گفت « بلخره راهى رو که شروع كرده بودم بايد تموم مى كردم» من از زمان شنيدنش تا همين الان دارم مدام فكر مى كنم آيا واقعن بايد هر آغازى رو به همون سرانجامى رسوند كه انتظارش مى رفته؟ آيا چون راهى رو انتخاب كردى محكومى تمومش كنى؟ مثلن يك قاتل زنجيره اى (در مثال مناقشه نيست) بايد نسل بشر رو از زمين برداره؟ 
٣- تمنا مى كنم اگر قصد كرديد بيشتر از شصت سال عمر كنيد و توى اون سن و سال كار كنيد، به خصوص اگر استاد دانشگاه هستيد، شما را به خدا كمى عاقل و جا افتاده شويد، دمدمى نباشيد و اجازه بدهيد مردم از درايت شما تعريف و تمجيد كنند نه كه خداى نكرده فكر كنند شما موجى هستيد!

۱۳۹۳ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

پفیوز!

یک
پفیوز ؛ کسی است که فکر می کند خیلی باهوش است !هیچ وقت نمی تواند جلوی دهانش را بگیرد و مهم نیست بقیه چه می گویند ، به هرحال او باید مخالفتش را بکند !یک آدم پفیوز تمام سعی اش را می کند که تو همیشه خیال کنی گند زده ای !مهم نیست تو از چه حرف میزنی ، او بهتر از تو می داند ...
          گهواره ی گربه | کورت ونه گات جونیور
دو
« انجمن شاعران مرده!»
 وقتی این فیلم را دیدم یادم نیست چند ساله بودم ولی فقط چیزی که خوب یادم هست همذات پنداری با لحظه های فیلم بود. مدام فکر می کردم اگر وقتی من مدرسه راهنمایی بودم رابین ویلیامز به مدرسه ی ما می آمد حکایت چطور بود؟ داستان فیلم در مدرسه ای اتفاق می افتاد که با سبک و سیاقی خاص اداره می شد. رفتار اساتید با دانش آموزان درست شبیه همان چیزی بود که که ما آن سالها توی مدرسه ی راهنمایی رحمت تحویل می گرفتیم.
هنوز هم که هنوز است، وقتی استرس امتحان دارم، وقتی چیز ی نگرانم می کند شب ها خواب امتحان تاریخ با خانم افقری را می بینم. کسانی که شاگردش بودند خوب یادشان هست ساعت های خانم افقری چه ساعت های نفس بر و پر استرسی بود. استرس بر سر چه؟ یک مشت چرندیات که به اسم تاریخ به خوردمان می دادند! افقری با آن دفتر عجیب غریبی که ما هر جلسه چند صفحه ای باید تویش می نوشتیم. او مدام می گفت و ما باید می نوشتیم تند تند، فقط کسانی که شاگردش بودند می فهمند. امتحان ها هم همین طور. زمان امتحان آنقدر کم بود که از ترس اغلب بچه ها یادشان می رفت. برای اولین بار سر کلاس افقری من معنای استرس را چشیدم. استرس به معنی بدش، چیزی که تو را درست از جایی ته ته وجودت می خورد و نابود می کند. برگه تصحیح کردن های افقری، برگه ها را صاف جلوی چشم هات صحیح می کرد وقتی باقی دانش آموزان دور میز حلقه زده بودند. تو باید همه چیز را درست مشابه ادبیات او توی دفترش می نوشتی وگرنه خط قرمز می آمد رو برگه. یادم هست یک بار با خودکار سبز صحیح می کرد. من هنوز جواب بعضی سوالها را حفظم، ترتیب سوالها را حفظم، بی آن که تاریخ بلد باشم. درست از شنیدن اسم افقری هنوز هم، باور کنید یا نه، استرس می گیرم.
سالها گذشت و حالا درست همان حکایت انجمن شاعران مرده را توی دانشگاه دارم. وقتی دانشجوی دکترا شده ام. با تمام وجود سعی کردم حالا که مثلن بزرگ شده ام مقابله کنم با استرسی که می دانم حاصلی ندارد. استرسی که توی سالهای درس خواندن در مالزی خیلی کمتر شده بود. گاهی سعی کردم به طنز و خنده و غیر از دستیار استاد راهنمایم بنویسم. او که یک پسر کم سن و سال ایرانی ست اخیرن توی این دانشگاه به اصطلاح با نام و نشان استخدام شده و متاسفانه فکر می کند هر چیز را که نفهمد مسخره و به درد نخور است و همه چیز باید از نگاه او دیده شود. دنیای او همان دفتر افقری ست. بارها و بارها با هم حرف زدیم. کارهایی از من خواست که به نظرم اشتباه بود. بارها اشتباه کرد، گاهی ناآگاهی او در حوزه ی مهندسی خنده دار بود. ولی او هر بار با حالتی که دیگر به بخشی از وجودش بدل شده جوری انرژی من را گرفت که هر بار چندین روز نیاز به بازسازی روحی داشتم و دارم. دیروز ولی سنگ تمام گذاشت.
سه
ما مقصر نیستیم. ما انسان های تحقیر شده ای هستیم. ما هم باید دیگران را تحقیر کنیم. این طور شاید این چرخه ی مهوع ادامه پیدا کند. شاید هیچ کدام ما دوست نداریم که درد ناشی از تحقیر شدنمان را فرو بدهیم و آخرین نفری باشیم که تحقیر می شویم.  حقارت آدم ها اغلب وقتی بیشتر خودش را نشان می دهد که ادعای آگاه بودن کنند.
کسی که توی توییتر خودش بنویسد «مهندسی که در زمینه ی ریاضیات، فیزیک، سیاسیت، ورزش و هرچیز دیگری متخصص است» این آدم را باید به حال خودش رها کرد! این آدم خیلی بیشتر از آن چه فکرش را می کنید تحقیر شده. و هنوز به قول صادق هدایت روی زمین سفت نشاشیده که بپاشه توی صورتش!!!
چهار

با همه ی این ها همیشه کسی هست که آدم بتواند پیشش آرام بگیرد.