۱۳۹۲ مرداد ۸, سه‌شنبه

از پروست تا موراکامی برای فیلسوفی بی حوصله


« تاویل این نقل قول ها صرف نظر از کاربردشان در متن اصلی ست. چه بسا جملات به جایگاهی دیگر نشسته اند  حتا به جایگاهی مقابل آن چه نگارنده شان قصد کرده.»

زمان هرآنقدر که سازنده است، نابودگر هم می تواند باشد، بعضی جمله ها را وقتی اول بار می خوانی چندان نمی فهمی شان، بعد ها که همین «زمان» می گذرد و آن روی سازنده اش را نشانت می دهد، وقتی باز بخوانی شان نه که بخوانی و بفهمی که با گوشت و پوست حسش می کنی. نیاز نیست واژه به واژه اش را حس کرده باشی، زمان حالا مثل چیزی از جنس سلول های بنیادی واژه های تجربه نشده را میان تجربه هایت جا می کند و می سازد. حالا اگر من چشمم به یک جمله از پروست بیفتد که شاید چند سال قبل، آنقدر قبل که جمله را نمی فهمیده ام، دیده بودمش حالا هیچ چیز این جمله برایم غیرقابل هضم نخواهد بود، ولو این جمله گویای استعداد نابودگر زمان باشد!
«آیا ميان تو و زني كه ديگر دوست نداري و پس از سالها دوباره مي بيني ، به همان اندازه مرگ حايل نمي شود كه ميان تو و او اگر از دنيا رفته بود ، زيرا چون ديگر عشقي ميانتان نيست اوي آن زمانها يا خود تويِ آن زمانها ديگر مرده ايد؟ /  در جستجوي زمان از دست رفته: مارسل پروست»
فکر می کنم پر بیراه نیست که می گویند خلوت است که آدم ها را می سازد. نه که بودن میان جمعیت سازنده نباشد، نه! همین که سالی چند هفته ، مثلن، آدم با خودش باشد کافی ست. منتها، مسئله ی حیاتی اینجاست، آدم ها غالبن به وقت سکوت است که فکر می کنند و به وقت سکوت است که این استعداد سازندگی زمان به روحشان رخنه می کند، فکر می کنم پر بیراه نیست اگر ساراماگو، که یک روز یادم آورد در حقیقت مردمان دارند میانه ی کوری و بینایی زندگی می کنند، انسان را نه به جزیره که به سکوتش منحصر کند.
« می گویند هر فردی مثل یک جزیره است. ولی این درست نیست. هر فردی مثل یک سکوت است.  بله، یک سکوت. هر کس باید به سکوت خود بچسبد و آن را حفظ کند./ دخمه :ژوزه ساراماگو»
بچه گرگ هایی که شکار را یاد گرفته اند، بر فرض، یا حتا بچه جغد ها یا هر جانور شکارچی دیگری خوب می داند در روشنایی چیزی نصیب شکارچی نمی شود. بهتر است جمله را چنین گفت، هنرمند کسی ست که در تاریکی بنشیند و چیزی قیمتی را بیابد. زمان آدمی را همه چیز فهم کرده، کشانده به سکوت، حالا یادش می دهد همان طور که فهمیده دنیا چیزی را به سرعت نمی بخشد و لحظات سکوت است که آدمی خلق می کند، بفهمد از تاریکی نباید ترسید، باید به تاریکی خو کرد. نه که نفس تاریکی آدم را بخواند، که چیزی هست توی نگاه آدم که از آن بازتاب نور توی چشم های گرگ و جغد و غیره تابنده تر است. این است که مثلن گلشیری وقتی حرف از نبود نور می شود آدم را یاد خواب می اندازد، خواب که برادر مرگ است، مرگی که البته پایان کبوتر نیست.
« وقتی آدم به تاریکی نگاه می کند، به آنجا، می داند که چه چیزها می تواند باشد، اما نمی داند چه ها می گذرد. برای همین است که در تاریکی خیلی خبرهاست. شب هایی که دیر وقت می آمدم می دانستم کنار پنجره نشسته است، توی تاریکی... به تاریکی نگاه می کرده و ... و شاید اصلا در تمام آن مدت فخرالنساء چشم هایش را بسته بوده و یا خواب بوده و... و توی خواب.../ شازده احتجاب: هوشنگ گلشیری»
آدم گاهی فکر می کند، اینجایی که رسیده آخر تمام رسیدن هاست، آخر تمام فهمیدن هاست، آخر تمام سکوت هاست، آخر تمام تاریکی هاست، همین است که دلش می خواد برود سراغ یک چیزی که آخر نباشد، برسد به اول یک چیزی، تجربه ای که اولین باشد، که برای خودش تنها باشد، دلش می خواهد این سکوت و بی زمانی و تاریکی را از نو به جنسی دیگر تجربه کند، خواب کم است، باید از عقد خواب درآید و به حجله ی برادرش برود، شاید همین است که موراکامی یاد آدم را از رخت خواب به رخت مرگ می رساند.
« کارم که تمام می شود و می روم تو رختخواب، همیشه با خودم می گویم کاش از خواب بیدار نشوم.کاش همانطور بخوابم. / پس از تاریکی : هاروکی موراکامی »

زهرا
مرداد سال های خستگی



۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

یک
ما اصفهانی ها نه که چند سال است رودخانه مان خشک شده، نه که لُختی زمین را می بینم جای رودخانه، قدر آب را خوب می دانیم. قدر شنیدن صدای آب، خنکی لب آب، قدر شادی را هم. 
آب که باز می شود همه می رویم تماشا، همدیگر را صدا می کنیم. مامانم از ایران زنگ می زندکه «آب باز شدا.»ما دلمان قنج می زند، می دانیم زاینده رود اصفهان یعنی شادی، یعنی امید. 
آب که باز می شود، معجزه نمی شود، ماهی قزل آلا توی رودخانه معلق نمی زند، ولی مردم امیدوار می شوند. دلشان قدری زندگی بیشتر می خواهد. 
امروز آب زاینده رود ایران باز شد، ما انتظار معجزه نداریم، ما امیدواریم. باید صبور بود و قناعت پیشه کرد. 
که همواره پس از سختی ها آسانی ست. *

دو
از دیشب تا حالا مثل بچه ها فقط دلم می خواست که پدرم این حوالی بود، همین داستان امید و زاینده رود را چند سال پیش وقتی برای اولین بار رودخانه خشک شد او گفت. یادم هست، مجله ی نظام مهندسی فراخوان مقاله داده بود، برای عواقب خشکی زاینده رود. پدرم درآمد که اولین چیزی که می شود دید و خوب هم می شود دید این است که وقتی رودخانه آب ندارد مردم چقدر غمگین اند.
یادم هست بیست و پنج خرداد چهار سال پیش وقتی به خانه رسید گفت، شهر روی دود و آتش بود. دلم می خواست امسال می دیدیم شهر چگونه است.

سه
بعضی ها هم هستند، صرف نظر از این که مردم توی خیابان ها به شادی می گذرند یا به ضرب باتوم متفرق می شوند همان طالع روابط عاشقانه شان را مرور می کنند و عکس داف های ایرانی و ترک را لایک می کنند.
مسئله ی مهم اینجاست، ایران به همه ی ما تعلق دارد، من برای آن ها بیشتر خوشحالم که بی آن که هزینه ای بدهند و بی آن که خاطرشان مکدر شود، یک شب می خوابند و روز بعد اوضاع بهتر می شود و مدام اوضاع برایشان بهتر می شود.
اینها را نباید فراموش کرد، اینها مدتهاست فراموش شده اند، همین است که چیزی نگرانشان نمی کند، اینها را نباید به سخره گرفت، باید یادشان آورد که فکر کنند. اینها همان ها هستند که نمی دانند چقدر لذت دارد خواندن سرود یار دبستانی درست وسط یک خیابان اصلی وقتی نیروی انتظامی به شما لبخند می زند. 

چهار
وبلاگ یکی از اصولگرایان را می خواندم یادم افتاد به چهار سال پیش، که ما چطور غم در خانه هامان لانه کرده بود.
 فرقش اینجاست، روحانی وکیل است، وکیل ها به حزب آدم ها کار ندارند، از حق همه دفاع می کنند.

پنج
به امید شادی روز افزون، به امید بهبود اوضاع.


* سوره انشراح، آیه6


۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

به قدر وسع بکوشم

یکم 


ابوبکار استادی ست که می گویند سالیان دراز است در دانشگاه یو ام پروژکت منجیمنت ارائه می دهد، از آنجا که علاقه ای به مسائل مالی ندارم هرگز شاگردش نبودم (حتی به عنوان درس اختیاری هم زیر بار محسابات مالی و تخصیص منابع و غیره نرفتم.) دیروز ولی به یمن این که خواهرم شاگردش بوده گفت و گویی مختصر با هم داشتیم.
استاد مرد چاق و گردی ست که مثل غالب مالایی ها خوشروست. حرف مهمی زد که من از لحظه ای که شنیدم مدام توی گوشم هست. حرفی که قدر مسلم بار اولی نبود که می شنیدمش ولی انگار این حرف را به جا زد درست در لحظه ای که باید. گفت «کار رو چنان انجام بدید که خودتون از انجامش راضی باشید نه دیگری.» بعد سه چهار بار مثال زد که مثلن اگر از اینجا بخواهید به سمت جوهور باهرو بروید نه باید با سرعت ده کیلومتر رانندگی کنید، یک نفر آنجا در آمد که باید سریع راند، باز ابوبکار جواب داد نه با سرعت مطمئنه! قرار نیست هیچ وقت نرسید.



 دوم 

وسع من ورق هویتی ست که همین روزها به دست خواهم گرفت و رای خواهم داد. (با وجود این که تا همین سه روز پیش فکر رای دادن توی ذهنم نبود.) برای خاطر خودم و وجدانی که ته ذاتم مانده می خواهم یک بار دیگر هم این کار را انجام بدهم. نه برای این که انتظار معجزه داشته باشم. نه! ولی هرگز خودم را نخواهم بخشید اگر ساده ترین حرکت مدنی من راه گشای زندگی کسانی باشد و من چنین کاری نکرده باشم. همین چند دقیقه ی تا پای صندوق رفتن و چند ثانیه ی نوشتن و در صندوق انداختن را می گذارم پای انسانیت می گذارم پای این که شاید همین برگه ی کوچکی که خیلی ها فکر می کنند ارزشی ندارد، سندی باشد بر گشودن امید از دریچه ای بسیار کوچک. 

سوم

 جمله ی معروفی هست که می گوید در نبرد بین انسان های سخت و روزهای سخت، این انسان های سخت هستند که می مانند. 

چهارم 

Hope is a good thing, maybe the best of things, and no good things ever dies.


۱۳۹۲ خرداد ۲, پنجشنبه

فیمینیست نیستم!


یک سالی می گذرد از اولین باری که من تصویر سه چهار تا دختر امروزی را دیدم که از سر و کول هم بالا می روند، یکی شان موهای بلوندی دارد تا آنجا که من یادم هست آن دیگری عینک آفتابی زده یکی دامن سیاه کوتاهی پوشیده، یک ته مایه هایی هم از رنگ قرمز توی ذهنم هست لباس کسی بود یا مثلن ماشینی چیزی که اینها بهش تکیه کرده باشند نمی دانم. مسئله ی مهم جمله ای بود که به فارسی زیرش نوشته شده بود یعنی به عبارتی یک نفر فارسی زبان این عکس را که چند دختر غیر ایرانی (ظاهرن این طور بودند) قیافه های عجیبی به خودشان گرفته بودند را ایرانیزه کرده بود. زیرش نوشته بود« تا وقتی رفیق های خل و چل داری همه چیز داری.»

دیشب با یکی از رفقای خل و چلم حرف می زدم، از دیشب تا همین الان که داشتم یکی از پست های کافه کافکا را می خواندم و نا غافل توی حرف ها و گفته های قدیمی دست و پا می زدم یک کانسپت توی کله ام وول می خورد! داستان اینجاست که دیشب بعد از قرنی با یک رفیق تقریبن قدیمی حرفی می زدم، حرف که از نوع الکترونیکی بود و البته برای ما که دو سال و اندیست ساکن این سرزمین استوایی هستیم قدیمی یعنی مثلن دو سال یا یک سال و نیم و یعنی خیلی. حالا فرض کنید یک همچین رفیق قدیمی که حرف شما را می فهمد و خب به قول خودش محصل و دانشجوی دوره ی خاتمی بوده ایم و این قشنگ توی زندگی و روش و منشمان پیداست یک دفعه سر و کله ی الکترونیکی اش پیدا می شود، آن هم وقتی شما کیفتان از دیدن یک فیلم خوب کوک است.{ نمی دانم اسم فارسی اش چیست و مترجمین عزیز حوزه ی سینما چه ترجمه اش کرده اند گویا «کتاب بارقه ی امید» این، فیلم فوق العاده ای بود که دیده بودم و آنقدر بهم چسبیده بود و کیفم را کوک کرده بود که دلم می خواست جای این که دهانم باز بشود و کلمه ها ردیف شوند بیرون مثل بلبل آواز بیاید، به چنین حالتی از سرمستی رسیده بودم که البته شاید کمی اغراق باشد ولی گاهی اغراق برای تشویق شما به دیدن یک فیلم خوب لازم است.} خلاصه ما کمی حرف زدیم از روزگاران و درس و مشق و غیره و دوستانی که می روند و ما که چه خواهیم کرد و چه می کنیم. صحبت رسید به این که ما دختر ها چرا به فکر نیستیم و دوستمان که البته خودشان از بندگان ذکور خدا بودند اضافه کردند که هیچ به این فکر کردی که پس کی می خواهی بچه بیاوری؟ یادم نیست جلویش گفته باشم بچه دار شدن برای من مهم است یا نه! جواب سربالایی دادم و او هم تاکید کرد که باید دست بجنبانم که وقت چندانی نمانده و آدم اگر بالای 35 سالگی باردار شود خیلی خطرناک است. گفتم علم پیشرفت کرده و این حرفها (قبلش گفته بودم چطور علم خودش را به من ثابت کرده) درآمد که مثلن اگر بچه ی تو ناقص بشود انیشتن می آید و عذر می خواهد؟ دیدم پر بی راه نمی گوید. اینجا بود که دو تا راهکار جلوی پای من سبز شد: اولی این که مثل بچه ی آدم به اولین خواستگار آدم حسابی که بعد از این مکالمه پیدا شد جواب مثبت بدهم و الخ. دومی هم موضوع این نوشته است. هیچ وقت تا آن زمان این طور احساس نکرده بودم که آدم می تواند سینگل مادر باشد. با این که رفیقمان اضافه کرد که این کار مال فمینیست هاست و پرسید تو مگر این قدر فمیسنیست هستی و من گفتم نه نیستم ولی عجیب فکر می کردم ایده ی جالبی ست.
حالا وقتی آن جمله ی کافه چی را خواندم که برای خاطر این آی کشیده آخر نخوریااااااااا که این عسلک گفته تمام داستان شنگول و منگول را روی کاغذ نوشته بی رو در باسیتی دلم ضعف رفت که یک دختر بچه ی لوس ننر داشته باشم. حتی اگر مثل مادرش وقتی کوچک بود بنشیند و از کسی بخواهد کل خانواده ی یک ماهی قرمز را برایش نقاشی کند، خانواده ای که ماهی قرمزش مادر بزرگ و پدربزرگ شمالی هم داشته باشند البته. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۰, جمعه

در نیم روز روشن


0
این روزها غمی هست، آن چنان بزرگ که از دریاها می گذرد و آسمان ها را در می نوردد و از قلبی به من می رسد. به امید افول این غم.
1
قرار بر این شد پونزده، بیست سال دیگه به سوپروایزرم ای میل بزنم و اعتراف کنم که هیچ جای دنیا وطن آدم نمی شه.
ما هردو بی صبرانه منتظر روزی هستیم که من اعتراف کنم و البته من التزام عمل به اعتراف را هم دارم. همین که ای میل فوق الذکر را ارسال کنم، با اولین پرواز خودم را به آغوش زنده رود خواهم رساند باور کنید (اگر قبل ترش نرسانده باشم).
2
حتمن یک جای زمان مردی هست که روی پلی قدیمی برای دختری دارد می خواند « زرد ها بی هوده قرمزه نشدند! قرمزی بی هوده رنگ نیانداخته بر دیوار...» دلم می خواهد این دختر من باشم، پل اگر چندان زیبا نباشد مهم نیست، صدای مرد اگر صدای خواندن نباشد مهم نیست، مهم این است که همین چند کلمه را پشت هم ردیف کند چنان که احساس کنی چیزی هست که آدمی را می پزد، چیزی از جنس حیات هست که گِل آدمی را سفال می کند و من بی آن که نگران درست و غلط باقی ترانه باشم دلم بخواهد او حالا یک ترانه ی دیگر را برایم بخواند« در روزهای آخر اسفند در نیمروز روشن...» بعد صدایمان را بیندازیم توی هم و داد بزنیم... کاش... آ...دَ...می ... وطنش را... همچون... بنفشه ها... سوار ماشین بشویم و سرهامان را از پنجره ها بیرون کنیم و فقط همین را بخوانیم... در روشنایی باران... در آفتاب پاک.





۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه

سانتی مانتالیسم پوسته ای!



گزاره ای که بیشترین میزان غلیان احساسات شما رو به همراه  داشته باشد، چیزی را در وجود برخی ارضا می کند. بهتر است جمله ی خودم را تصحیح کنم، و به جای گزاره بنویسم « هر آن چه از طریق رسانه به شما منتقل می شود»! در سال های اخیر ادبیات، سینما، تلویزیون و حتی گفت و گوهای مردمان در ایران به سمت مکتبی گرایش دارد که «ژان ژاک روسو» ی فرانسوی در قرن هجدم پایه گزاری کرد. «مکتب سانتی مانتالیسم».
گروهی که در این نوشت به آن ها پرداخته می شود، مردمانی هستند در سطح معمول مردمان، نه افرادی که سالیان عمر خودشان را به مطالعه و فلسفه گری گذرانده باشند، افرادی که بیشتر مخاطب آثار قرار خواهند گرفت تا خالق آثار باشند. چنین افرادی بیشتر زمان مفید خودشان را به انجام کارهای روزمره و حرفه ای می گذرانند و اوقات بیکاری را به خواندن، تماشا و شنیدن. برای چنین مخاطبی که روزی چند دقیقه مطالعه می کند و احیانن روزی چند ساعت تلویزیون تماشا می کند و به ندرت هم به نوایی گوش می دهد، اگر غالب مطالبی که از طریق این رسانه ها به او منتقل می شود حاوی اطلاعاتی احساساتی و سطحی باشد، پر بی راه نیست که به تدریج او هم به سمت احساساتی گری آن هم از نوع سطحی و بی پایه اش دچار شود.
شاید بتوان این طور تعبیر کرد، مکتبی که در قرن هجدهم برای نجات انسان هایی به راه افتاد که به نوعی بعد از انقلاب صنعتی احساساتشان رو به خاموشی می رفت و البته بعضی می گویند برای مقابله به غریزه ی محض و در عوض برای آمیختن غرایز و احساسات، امروز در زبان فارسی به قالب نوشتار و تصویر و موسیقی گریبان مردمانی را گرفته که به دنبال راهی برای فرار از شرایط موجود هستند.
احساساتی گری بی حد و حصر در محاوره های مردم هم قابل تشخیص است، اغراق های غیر قابل باور، جملاتی که در انتهای آن ها شنونده باید احساساتی شود و انتظار می رود خشمگین، غمگین و یا بیش  از اندازه شاد شود. متاسفانه این سانتی مانتالیسم به گفتار محدود نشده و رخت و جامه ای دیگر هم دارد. مثلن احساساتی گری در حمایت از جنبشی هم نوع خواهانه، مثل فعالیت های سطحی تغییر عکس پروفایل به تصاویر مربوط به این جنبش ها (مثل آذربایجان تسلیت، بوشهر تسلیت، یا حتی در نوع بین المللی) احساساتی گری در حمایت از فرد یا افرادی که گرفتار فاجعه یا مصیبت یا حتی مشکلی شده اند، مثل حمایت از مردمان دربند بی آن که دلیل واقعی این حمایت روشن باشد.
هرچه رفتارهای مردم را زیر و زبر می کنم و با فاکتورهای سانتی مانتالیسم مطابقت می دهم هنوز جایی از کار می لنگد و هنوز مردمان حتا مطابق با این مکتب هم عمل نمی کنند، چرا که مکتبی که روسو پایه گذاری کرد در حمایت از احساسات بود در تقابل با نابرابری ها! در تقابل با فقر و بیماری و بی اخلاقی. در حالی که ما از چیزی رنج می بریم که بیشتر به پوسته ی این مکتب شبیه است. احساساتی سطحی در دون ترین و بی ارزش ترین حالت ممکن که به سادگی فراموش می شوند و از گونه ای به گونه ای تغییر شکل می دهند.
وقتی متونی را می خوانم که بی آن که چیزی به خواننده منتقل کنند فقط روح و احساساتش را از گوشه ای به گوشه ای می کشانند، نگران آینده افرادی می شوم که مخاطب این نوشته ها هستند، وقتی سریالی از تلویزیون ایران پخش می شود که پر است از پند های اخلاقی-احساسی کم مایه نگران مادران و پدران نسل بعد می شوم، وقتی فیلمی از سینمای ایران در می آید که درون مایه هایی دارد فقط برای برانگیختن احساس مخاطبش، می ترسم. به معنای کلمه می ترسم، ترسی که از درون می سوزاند، چرا که این سالها بهترین نویسنده ها فیلم سازان و تحلیل گران بریدند از نوشتن و ساختن و تحلیل کردن.
حالا ما مردمانی هستیم که باید انتخاب کنیم، بین موجی از احساسات که دارد متفکرین ما را هم در خود می کشد و به دوش کشیدن برچسب بی احساسی و عقل گرایی.   

۱۳۹۲ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

اصالت کلام

یک


داشتم به این فکر می کردم که چطور است که یک نفر وقتی درس می دهد آدم دلش می خواهد کار و زندگی را رها کند و بنشیند پای درس دادن طرف؟ حتا ممکن است کلن توی درسی که می دهد الف را از ب تشخیص ندهی ها ولی وقتی درس می دهد دلت می خواد بنیشینی و زل بزنی به حرکت دست ها که انگار با صدایش هماهنگ شده اند.
فکر کردم بار اول که درس دادن خیلی ها را دیدم چنین حالتی شدم، همچین فرقی ندارد طرف تاریخ درس می داد، مثل خانم معظم که وقتی من محصل مدرسه ی راهنمایی بودم فقط یه جلسه آمد سر کلاس ما و بعد جایش را با خانم دیگری عوض کرد، یا مثلن حسابان درس بدهد مثل خانم ذره بینی که فقط ریاضی درس نمی داد درس زندگی هم می داد و چه خوب! این حالت را بعد ها توی خیلی از اساتید دانشگاه دیدم، وقتی دکتر همدانی بررسی درس می داد یا مثلن استادی که خیلی ها ممکن است دل خوشی ازش نداشته باشند ولی خواهی نخواهی جوری فیزیک مدرن درس می داد که انگار شب ها هم خواب این را می بیند که اجرام به سرعت نور راه افتاده اند توی فضا و چه، کمی باید فکر کنم فامیلش چه بود؟؟ بله وقتی دکتر صفا مدرن درس می دهد. یا توی استاد های اینجایی ام وقتی گاناپادی دارد ای آی درس می دهد.
کمی فکر می کنم چه چیزی توی همه ی این ها مشترک است؟ حتمن چیزی هست که مثلن دو برابر ظرفیت یک کلاس آدم می رود سر کلاس مثلن دکتر کدکنی و بعضی روی زمین می نشینند وگرنه که چه فراوان استادی که درس ادبیات بدهد! بعد از کنار هم گذاشتن همه ی کسانی که درسی را می دهند چنان که انگار با معشوقی به معاشقه نشسته اند و قیاس آن با وقتی میم دارد برای من راجع به یکی از موضوعات مورد علاقه اش لکچر می دهد، می رسم به این نتیجه ی مهم:
گاهی وقت ها مبحثی توی کلام آدم ها اصالت می یابد یعنی این صدا همان صدایی است که باید این درس را بدهد، یعنی این آدم می دادند چطور باید کلمه ها را با نگاهش تلفیق کند که بهترین درس دنیا را بدهد.

دو

من توی یکی از آن اتاق های سرد نشسته ام و دارم سعی می کنم لبخند بزنم، مدت هاست چیزی راجع به این ماشین های الکتریکی غول پیکر نخوانده ام و اطلاعاتم آن قدری نیست که سر از جزئیات کارِ میم که حالا دارد چیزی را پرزنت می کند در بیاورم. ذهنم پراکنده است بین تمام کارهایی که توی ساعت های آتی انتظارم را می کشد و انجامشان نداده ام، بی حوصله ام و البته کمی بد خلق، چیزی ولی توی کلام میم هست که توی پنج دقیقه ی اول ارائه اش من را مجبور می کند گوش بدهم، بی آن که رغبتی داشته باشم به موضوع، چیزی توی کلامش و نگاهش هست، نگاهی که سعی می کند زود از چهره ی من بدزدد انگار (و من نمی دانم چرا؟! با این که از این کارش خوشم نمی آید) گوش می دهم صدایش که توی زبانی بیگانه کمی غریبه است، حرکت دست هاش، پاسچرهایی که فقط از او بر می آید و حتا ممکن است ارادی نباشند و خودشان برحسب حسش به موضوع رخ بدهند همه ی این ها من را جذب می کند و عجیب اینجاست که می فهممش!

سه

بعضی آدم ها آمده اند که موضوعی را اصالت ببخشند انگار، کلمه ها خلق شده اند که این آدمها چیزی را بیان کنند. بعضی ها ذاتن معلمند. ذاتن عاشق یاد دادن اند. اینها زیاد نیستند. من تعدادی شان را می شناسم و می شود گفت من آدم خوش بختی هستم.
این آدم ها هر جای دنیا که باشند و هر حرفه ای پیشه کنند باز هم معلم اند.