۱۳۹۱ اسفند ۸, سه‌شنبه

ارمغان Outlook برای من!


این روزها مدام دلم می خواهد به گذشته برگردم مثلن به سه سال قبل، شاید اگر برگردم و جور دیگری ادامه دهم حالا این چیزی که هستم نبودم و مثلن مهندس برق نسبتن خسته ای بودم که عصرها بعد از آن که از سرکار بر می گشتم، کتابی ورق می زدم یا با دوستان صاحب عقیده و روشنفکر یا روشنفکر نمایم (هر کدام که هستند و هستم) قدمی در یکی از پارک های شهر خودمان می زدیم و شاید برنامه می ریختیم که مثلن تعطیلاتی که در پیش داریم سری به طبیعت بکری بزنیم یا مثلن ویزا بگیریم و برویم جایی که برای ما میسر شود بادی میان موهایمان بوزد به قول رفیقی.
امروز اما داستان کمی فرق می کند، باز نشسته ام میان چند راه آن را که بهتر است انتخاب کنم و باز راهم را بکشم و بروم تا برسم به سه، چهار سال بعد (اگر برسم!) و آن وقت باز فکر کنم چه باید کرد.
امروز بعد از یک سال باز تصمیم گرفتم از این نرم افزار مهربان اوتلوک استفاده کنم شاید برای این که این روزها خیل ای میل ها کمی بیشتر از قبل است و باید کمی حواسم را جمع تر کنم که چیزی از قلم نیافتد و کاری فراموش نشود. در کشاکش باز خوانی بعضی ای میل ها که از قبل در صندوقچه ی من مانده رسیدم به چند ای میل که برایم جالب بودند، بعضی شان حتا آدم را از آن چه که هست غمگین تر می کند، بعضی هم لبخندی به لب آدم می نشاند، این میان ولی متنی پیدا کردم از آقای دکتری که چند سال پیش همکار ما بود، دکترای برق قدرت که از قضای روزگار با آن که در حیطه ی شغلی و تحصیلی خودش موفق بود، دستی در ادبیات داشت و گاهی شعری هم می گفت و البته تا جایی که یادم هست خطی خوش هم داشت. بعضی آدم ها سخت از یاد آدم می روند نمی دانم من هم در یاد ایشان هستم یاخیر!
گاهی آدم لازم دارد کسی کمی به موفقیت تهییجش کند نه که مدام از سختی های راه آدم را بترساند. می شود به جرات اینجا به چیزی اعتراف کرد، امروز این متن من را که بیش از یک ماه بود در اندوهی غریب غوطه می خوردم، اندوهی که هنوز هم سرجایش هست، کمی جا به جا کرد و یادم آورد چطور سالهای عمرم را به رسیدن چیزی که امروز کمی از آن دور افتاده ام گذرانده ام.

درود
آخرین باری که شما را زیارت کردم در کشاکش دوراهی تصمیم بودید و منکه تمام زندگیم در منگنه تصمیم گیریهای کوچک و بزرگ گذشته، به فراست آن حال را دربیان شما حس کردم. به یاد روزگار زار خودم در آن پنجشنبه ای افتادم که یکهو تصمیم گرفتم موقعیت و درآمد خودم را بعنوان یکی از مدیران رو به رشد شرکت برق بیندازم دور و بروم بدنبال ادامه تحصیل  و بشوم همانی که یک "معلم زاده" را باید! ولی فارغ از سختیهایی که قطعاً در این گذار هست به شما اطمینان میدهم حداقل از دید این بنده، مطمئناً کار بسیار درستی را در پیش گرفته اید و اهمیت آن نه فقط منباب تحصیل است و لیسانسی را به فوق لیسانس تبدیل کردن است، که ، در نوع خود موجد گونه ای عروج است از آنچه عامه جامعه به آن متعلق و مشغول و دلخوشند، به آنچه شایسته یک بانوی سلیم النفس ایرانی است. علیرغم آنکه میخواستم یکی دوجمله بیشتر ننویسم ، کلام مطول شد و نیکوتر آنکه ختم شود به بخشی از قطعه "چاوشی" مهدی اخوان  که شاید مناسب حال است و شاهد این مقال
بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند 
گرفته كولبار زاد ره بر دوش..... فشرده چوبدست خيزران در مشت 
گهی پر گوی و گه خاموش ......در آن مهگون فضای خلوت افشانگيشان راه می پويند 
ما هم راه خود را می كنيم آغاز

سه ره پيداست 
نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر ...حديثي كه ش نمی خوانی بر آن ديگر 
نخستين : راه نوش و راحت و شادی
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی 
دوديگر راه : نيمش ننگ ، نيمش نام 
اگر سر بر كني غوغا ، و گر دم در كشی آرام 
سه ديگر : راه بی برگشت ، بی فرجام 
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است 
بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي برگشت بگذاريم 
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟ 

۱۳۹۱ بهمن ۳۰, دوشنبه

بهار... نارنج

روزگاری حالم که می گرفت پا می شدم خودم را می بردم توی یکی از کافه های شهر خودمان که تو لهجه ی مردمانش را دوست نداری، که قبل ترها می گفتی چقدر شیرین است این لهجه ی اصفهانی و حالا فهمیده ای که چندان علاقه ای نداری کسی به این لهجه برایت حرف بزند، بله خودم را می بردم به یکی از این کافه ها. یکی از کافه های حوالی پاساژ چهارباغ یا یکی از کافه های جلفا، شاید هم کافه ی دنجی توی مرداویج. می نشستم و یک قهوه سفارش می دادم، یا مثلن یکی از آن انواع و اقسام چای که توی منو چشمک می زد، یا شاید یکی از آن نوشیدنی های سنتی که طرف می خواست لابد به قیمت خون بابایش به من قالب کند.
اصلن نوش جانش بگذار قیمت خون پدرش را برای یک لیوان شربت بهارنارنج بگیرد. بگیرد و یک لیوان بهار نارنج بدهد، بیا تکرار کنیم، بهار ... نارنج چقدر عاشقانگی دارد این اسم لعنتی... بهار ... نارنج می ارزد که آدم قیمت خون بابای کافه چی را پایش بدهد. یک لیوان شربت بهار نارنج، زعفرانی باشد لطفن. می شد نشست و توی آمد و رفت مردم گم شد. تو اگر بودی قهوه سفارش می دادی، ترک لطفن، بعد که قهوه می رسید می خواستی یک مدت فقط بویش کنی. آدمی زاد است خب، دلش می خواهد، ولی هرچقدر هم بوی قهوه آدم را مست کند، عاشقانگی بهار نارنج... لامصب همین که اسمش می آید دلت می خواهد چند بار تکرارش کنی... بهار... نارنج... بهار...
می دانی درد من چیست؟ حق با توست، تکرار مکرّرات شده ام. (فکر کن چقدر وقت بود از تشدید روی کلمه استفاده نکرده بودم اصلن یادم رفته بود محض خاطر چی از این سه تا دندانه ی احمقانه استفاده می کنند!) یک چیزهایی توی شهر من هست، که هرجای دنیا بروم آن جا نیست. مثلن این که خیابان هاش هر زهرماری باشند، همچین مال خودم هستند ولی حیف! مثلن این که توی شهر ما یک رودخانه بود... که یادت هست همین پارسال گفتی بنشینیم کنارش گفتم نه خیر بنده ترجیح می دهم توی خانه روی مبل لم بدهم؟ بله توی شهر من دیگر چندان رودخانه ای درکار نیست. این پل های زرد وامانده هم که فقط داغ آدم را تازه می کنند. حق با شهرادری است که می گوید گور پدر میراث فرهنگی، زنده باد متروی شهر اصفهان.
نمی دانم چرا هرچی سعی می کنم بکشم بیرون از این شهر لعنتی باز خرده خاطرات احمقانه ای هست که من را مثل براده آهنی می چسباند به این شهر کوفتی که مثلن من تویش تو را می شناسم که دوست داری نویسنده ی مشهوری باشی، یادت هست یک روز زنگ زدی و دو سه ساعت حرف زدی اینقدری که دستم خواب رفته بود و گوشی و تویش مانده بود؟ شهر من پر است از نقطه های امید بخشی که کسی گوشه ای دارد برای خاموش کردنش چشم و گوش تیز می کند. حس خوبی ست وقتی همین تویی که نمی شناسمت، با همان ته لهجه ی اصفهانی ات آمدی جلو و پرسیدی شما ادبیات فارسی خوانده اید؟
ما کنار کاشی های خاک گرفته ی شهرمان مثل عروسک هایی خسته چشم هامان باز مانده و مدام توی خیابان های شهر های غریب که راه می رویم از هم یاد می کنیم.

·    ارجاعاتی که به دوم شخص مفرد در این متن داده می شود مطلقن یک فرد را در بر نمی گیرد، این «تو» مجموعه ایست از بسیاری «تو» که من می شناسم. 


۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

غم روی غم


1
گفتم یک جور بی رحمانه ای خوب است این لامصب!
 انگار یک چیز مزخرفی از جنس هیچ باشد که حال من را به این قطعه متصل کند و این که او چطور از این حال خبر دار شد؟ با گفتن یک جمله که می شود یک چیزی شبیه آن قطعاتی که توی ناژوان گوش می دادیم برایم بفرستی؟ نیازی نبود که برایش بنویسم چقدر از بودن خودم سیرم،که کاش باز می رفتیم یک جایی پشت زمان گورمان را گم می کردیم. که دلم می خواست شخصیت مرده ی یکی از کتاب هایی بودم که خوانده بودیم.
                            
          چرا توی این یکی فقط هی غم را روی غم می گذارند؟
2
انتظار برخورد منصفانه از دنیا به خاطر این که شما آدم خوبی هستید مثل اینه که از یک گاو وحشی انتظار داشته باشید بهتون حمله نکنه چون شما گیاه خوار هستید ! (دنیس هولی)
3
فیلم آرگو را ببینید، خودتان را بگذارید پشت دوربین و ببنید، درست است که این فیلم برای بازار امریکایی ها ساخته شده ولی خیلی هم غیرمنصفانه نیست.  
4
نیازی نیست که باز بنویسم چقدر حالم خراب است، می دانم. هر بار که آدم یک جایی می نویسد چقدر حالش خراب است یک پله حالش بدتر می شود. خوب نیستم عزیز من مدام مسیج و اس ام اس روانه نکنید به این سادگی ها خوب نخواهم شد. 
5
دیشب نوشتم، وقتی آدم ها می نشینند راجع به صادق هدایت مدام بحث می کنند که چرا خودکشی کرد، خنده ام می گیرد از بلاهتشان. آدم ها همیشه چیزهایی دارند توی صندوقچه ی قلب خودشان مخفی که نمی نویسندش، که شاید همان ها هم دلیلی بشود که از خجالت زندگی در بیایند و بزنند به چاک. ای میلم اما نرسید. کاملش را همین جا بخوان. اگر آمدی!

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

ارّه


وقتی از شهر دود و ماتیک می آیی کمی با خودت فرق می کنی، خسته ای! نه که تنت خسته باشد ها نه، خستگی توی بدنت نیست. توی چشم هات نیست. این طور نیست که دست هات جان نداشته باشند، نه! نهان شده پشت نگاهت. این طور می شود که حرفهات هم انگار مال این خستگی ست، باید برایت چای ریخت با طعم دارچین، اگر خستگی آنقدری مریضت نکرده باشد که نشود به چایت ادویه اضافه کرد. مشکل اساسی وقتی ست که ...
نمی دانم هنوز هم خسته ای؟ خستگی اما حالا رفته زیر پوست من، چنان خسته ام که با هیچ چای دارچینی خوب نمی شوم. دلم می خواهد چاقوی آشپزخانه را بردارم و یک جایی را زیر گلویم پاره کنم. همان جا که هی یک چیزی ورم می کند و بعد از چشم هام می آید بالا! همان جا را می خواهم پاره کنم. راستش پیش از آن دلم می خواست بروم پیش دکتری چیزی بپرسم دکتر (که لابد مرد هم هست) راهی هست که آدم دیگر زن نباشد که پوستش کلفت شود، که دیگر هی مثل دختر بچه ها اشک نریزد که یک کاری بکند که ...
من که می دانم راهی نیست. فقط شعر نجدی یادم می آید که به خاطر کندن گل سرخ اره آورده اید؟ ما که حتی گل سرخ هم نیستیم. تو که چند بار رفته ای و ترس برت داشته بهتر است از آن ته مانده ی اعتقادت مایه بگذاری و دعا کنی شبی بخوابی و صبح دیگر این تلمبه ی سرخ توی سینه ات نزند. زن های مرده همه شبیه هم هستند. بی روح و جذاب. زن ها وقتی می میرند یک دفعه زنده می شوند. این را توی مرگ تمام زنانی که رفته اند دیده ام. 

۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

7805


یک ساعت پیش بود، یکی از دوستان دستش را که مشت کرده بود گرفت جلوی صورت من و پرسید « الان چه احساسی داری؟» و من که کفش نو پایم را می زد گفتم «من که غالبن مضطربم!» حالا که رسیدم خانه و رفتم سری به وبلاگ زدم دیدم طبق روال این روزها خواننده های این وبلاگ رفته اند پست های قدیمی را خوانده اند و من را یاد گذشته انداخته اند. خواستم از همان تریبون مشت گره شده ی رفیقمان بگویم، یادت هست 7805 که گاهی برای من کامنت می گذاشتی؟ چه بلایی به سرت آمد که دیگر نیامدی توی این ویلاگ یا آمدی و چیزی ننوشتی. دلم برای کامنت هایت تنگ شده ممکن است دوباره گاهی سر و کله ات پیدا شود؟
متشکرم.

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

مصاحبه


توی روزهای قبل از دفاع آدم ممکن است مثل یک دیوانه ی تمام عیار با خودش گاهی فکر های چرت و پرت کند، مثلن همین امروز صبح وقتی داشتم یک غذایی سر هم می کردم با خودم گفتم چطوره به چیزی فکر کنم که از دنیای این روزها پرتم کند سمت جایی که کمی استرس هاش کمتر باشند. بعدن گفتم چطوره با خودم مصاحبه کنم.

مثلن بپرسم، عزیزم از کی به ادبیات علاقه مند شدید؟ بعدش فکر کردم نه سوال های کلیشه ای جواب های مسخره ای هم خواهند داشت. ولی یک جای مصاحبه هست که خانم مصاحبه گر(اسم بهتری برایش ندارم) صدایی صاف می کند و رو می کند به من و می پرسد، «عزیزم (چه علاقه ای دارد این خانم به گفتن کلمه ی عزیزم) اگر از بین نویسنده هایی که می شناسید از بین مرده ها و زنده ها می شد که یک نفر را انتخاب کنید و باهاش ازدواج کنید، کی را انتخاب می کردید؟» من که هیچ دست پاچه نشده ام بی آن که به خودم زحمت فکر کردن بدهم نگاهم را می دوزم به سمت راست سقفی که لابد بالای سرمان هست و می گویم «پر واضح است، آلبر کامو» اگر بپرسد چرا، راست توی چشم هاش نگاه می کنم و می گم «چون از وقتی یه دختر بچه ی چهار ساله بودم و عکسش رو روی یه کتاب توی دست بابام دیدم عاشقش شدم. قبل از اون که حتی راست راست از توی عکس روی کتاب یادداشت هاش هر بار که کتاب را می گذارم روی میز زل بزند توی چشم هام و من را یاد این بند از نوشته هاش بیاندازد :{من تو را می فهمم، اما از آن جا به بعدش که می خواهی زندگی ات را بر بنیان این یاس قرار دهی و یا باور کنی که همه چیز به یکسان بی معنی است و پشت نفرتت سنگر بگیری، دیگر با تو موافق نیستم. چون یاس تنها یک احساس است و نه وضعی ابدی. نمی توان در یاس ماند. احساست باید جای خود را به درکی روشن بسپرند.}- یادداشت ها جلد اول از نامه ای به یک نومید» بعدش بر می گردم و می روم سر همان غذایی که دارم سر هم می کنم. آدم دلش نمی خواهد یک نفر مدام کنکاش کند توی زندگی اش و هی بپرسد حالا اگر ... اگر .. اگر.

۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

زیر آسمان کبود (بخش 2 )


 بعد از آن چندان مکالمه ای سر نگرفت، جز آن که یکی دو بار دیگر مرد جوان مخلوط سفارش داد و بعد کمی سرش منگ شد، آنقدری که متوجه نشد، کجای زندگی اش را برای پیش خدمت تعریف کرده و کجا را نه.
 وقتی می رفت، سرش سنگینی خاصی داشت و سرخوش بود، هیچ دلش نمی خواست جای این راحتی را با چرندیات روزمره ی زندگی پر کند. توی ماشین سیگاری آتش کرد ، صندلی اش را عقب داد و چشم ها را بست .
در می زدند انگار، نکند منگی گیجش کرده بود. چشم هاش را که باز کرد هنوز دنیا توی همان حلقه های دود پیش خدمت بود به خیالش. در می زدند یا کسی به شیشه می کوبید. باید یک مخلوط دیگر سفارش بدهد شاید. کسی به شیشه می کوبید، پیش خدمت بود. با دست اشاره می کرد که شیشه را پایین بکشد. مرد بیدار بود و نبود شیشه را پایین کشید. درست نمی شنید که پیش خدمت چه چیزی در گلویش قرقره می کند ولی قبول کرد که به برادرش زنگی بزند و ویلایی اجاره کند. توی همان منگی ها دستگیرش شد سور و ساتی هم توی ویلا به پاست. هنوز گیج خواب و مخلوط بود، پایش فرمان نمی برد که روی گاز فشار بیاورد. موبایلش را روشن کرد، صدای رسیدن پیام چند ثانیه ای بی وقفه پخش شد. بی آن که هیچ کدام را باز کند شماره ی برادر پیش خدمت را گرفت. او با صدایی زنانه جواب داد: « جونم ؟!»
مرد آهسته و زیر لبی گفت: «  سلام آقا...» کمی ریشش را خاراند و بعد ادامه داد: «شما ویلا اجاره میدید؟ »
سیگاری از بسته بیرون کشید و باز در آمد که: « برادرتون ! » سیگارش را گیراند، لختی صبر کرد و گفت: « همون که چشماش آبیه ، تو یه رستوران کار می کنه !» پک دوم را طولانی تر زد. نفسش را کمی نگه داشت و بعد همین طور که دود را بیرون می داد توی دنیای دود آلود خودش جواب داد : « بله همون !» شیشه را پایین کشید و سیگارش را تکاند، پرسید: « بالاخره شما ویلا اجاره میدید؟» باز پکی زد و دستش را روی فرمان ماشین گذاشت جوری که سیگار صاف راست شود رو به آسمان. سر سیگار کمی خاکستر نتکانده مانده بود، جواب داد :«یه خوبشو با سرویس کامل !» کمی رو ترش کرد و بعد گفت « نه آقا از اینا تو دست و بالت نیست که توی فیلم ها می گند...» دستش را از فرمان جدا کرد و انگار با سیگارش لاس بزند پکی زد، دود بی مایه ای را بیرون داد و گفت « بله از هموناش.» خاکستر سیگارش را تکاند، سر تکان داد و خیر شد به سیاهی پشت شیشه جلو گفت: «بله با ژیلا.» چنان سیگار را به مکیدن کشید که انگار لذت تمام دنیا توی این استوانه ی باریک و سفید جا مانده باشد. چشم هاش کمی از دود سیگار سوخته بود شاید که از گوشه ی چشمش آب راه افتاده بود، گفت: « منتظرم همین جا.» و بعد موبایل را خاموش کرد و انداختش روی صندلی کناری. 

 مرد ریزه ای که لباس جین پوشیده بود درِ کنار راننده را باز کرد و توی ماشین نشست . لبخندی زد و فرمان داد: « راه بیفت» . بعد از چند بار دستورِ  پیچیدن به راست وچپ ، سرانجام پشت در یکی از باغ های نسبتن بزرگ آن حوالی دستور ایست داد. او که هیچ شباهتی به پیش خدمت نداشت سیصد هزار تومن گرفت و کلید در حیاط را روی داشبورد رها کرد نگاهی به مرد جوان انداخت، اوقات خوشی برای او آرزو کرد و گفت: «خواهش می کنم ساعت دو بعد از ظهر فردا تخلیه کنید.» دستی روی صورت صاف و بی ریشش کشید و گفت : «هر دوتون.» بعد با چالاکی پیاده شد. چنان سر حال بود که گمانت نمی برد ساعاتی از نیمه شب گذشته است .
مرد که از ماشین پیاده شد هنوز نفسی چاق نکرده بود که باز برادرپیش خدمت ظاهر شد «قابل تمدید هم هست، ویلای دیگه هم داریم با ژیلای دیگه. خواستی زنگ بزن.»
در باغ با همه ی کهنگی خوب روغن کاری شده بود، بی آن که صدایی بدهد باز شد و مرد چند دقیقه بعد داشت در ماشین را می بست و بی کیف و بی چمدان از تاریکی حیاط  به روشنایی ساختمان پناه می برد.
هرچند ساختمان نوسازی نبود، چیدمان مرتبی داشت، فرش های طرح شکارگاه روی پارکت قهوه ای، چوب کاری های سقف و دیوار ها با لوستر های طرح قدیم، تابلو های مینیاتوری از کپی آثار بنام، آدم را یاد خانه های قجری می انداخت. خانه ی قجری که کمی دست کاری شده باشد. که جای زنان چارقدی با آن پیوند ابرو ها زنی خوش پوش و زیبا جایی از خانه که هیچ گمانت نیست به انتظارت نشسته است. 

روی میز پایه کوتاه وسط هال تنگی قدیمی بود که شراب ارغوانی اش هوش از سرش پراند. تعدادش از دستش خارج شد ولی آن قدری پادشاه سبیل کلفت روی لیوان پایه دار را بالا آورد و از جامش نوشید که بی رمق شد و عرقش زد.
دم دم های صبح بود که ژیلا را دید، با چشمهای خواب آلوده و نیمه باز ، موهای بلوند که روی شانه هاش ریخته بود واخرایی لبهاش را پررنگ تر می نمود. لباس تنگ وجگری رنگی تنش بود و روی کاناپه ای چند متر آن طرفتر دراز کشیده بود .
 پرسید : « ساعت چنده ؟»
ژیلا جوا ب داد: «دور  و وَر شیشه»

۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه

نوشت افزار فروشی شهریار


وقتی نوجوون بودم هر بار گذارم به خیابون استانداری می افتاد، نزدیکی های خیابون هشت بهشت، همونی که همیشه اسمش هشت بهشت بوده و منتهی میشه به باغ هشت بهشت نه این خیابون درازی که هیچ خاطره ی خوشی ازش ندارم، یه فروشگاهی بود که شاید هنوزم هست، نوشت افزار فروشی به اسم شهریار. عجیب من رو می گرفت جوری که دوست داشتم ساعت ها وقتم رو باهاش بگذرونم. اول چند دقیقه ای بی حرکت جلوی ویترین مغازه بایستم و تماشا کنم. و بعد وقتی وارد شدم، مداد ها و خودکارهای جدید رو برررسی کنم ، ادوات رسم و نقشه کشی رو که هیچ ازشون سر در نمی آوردم و فقط گاهی دیده بودم که بابام از بعضی شون استفاده می کنه. بعد سمت کاغذ ها و دفتر ها برم که همه خیلی زیبا بودند. انگار وارد یک فروشگاه نوشت افزار اروپایی شده باشی انگلسی مثلن همه چیز مرتب و درست همون جایی که باید باشه با ترتیبی مشخص و منظم که کار تورو در تماشای این فروختنی های زیبا ساده تر می کرد. 
بین همه ی چیزهایی که توی فروشگاه شهریار بود یک چیز بود که من هر چند دقیقه یک بار مادامی که توی مغازه بودم بر می گشتم و تماشاش می کردم، خودم رو تصور می کردم که دارم باهاش کار می کنم . صدای فشرده شدن دکمه هاش توی گوش ذهنم می پیچید تق تق تق  ولی هیچ منطقی حاکم نبود که مثلن از کسی خواهش کنم اون وسیله ی رویایی رو برام بخره. 
ماشین تحریری نقره ای رنگ، با دکمه های سیاه، کمی از ماشین تحریر های معمولی بزرگ تر بود و شاید همین بود که جذبه اش رو بیشتر می کرد. اون سال ها مدام با خودم می گفتم اگر روزی نویسنده شدم، ولو پول کمی داشته باشم حتمن ماشین تحریری برای خودم می خرم. 
حالا زمان گذشته، من نویسنده نشدم، و جای ماشین تحریر یک لپ تاپ نقره ای دارم که به چشم بعضی زیبا می آید ولی هر بار می خوام پشتش بشینم و یک متن برقی بنویسم، یاد روزهایی می افتم که توی رویاهام من خانم نویسنده ای خوش لباس بودم که در عصرهای پاییزی داستان های غم انگیز می نویسد. رویاهای محقق نشده ی من اونقدر زیادند که نمی تونم تنهایی بشمارمشون.