۱۳۹۳ مهر ۷, دوشنبه

کلیک!

پلان صفرم
آقای پ دوست و همسایه ما بود، دوستان بسیار خوبی بودیم. این را واقعن و از صمیم قلب می گویم. مثلن اگر او نبود خدا می داند آن روز صبح یک شنبه که من موقع شستن دست و صورتم صاف روی آینه به جای ابروهام یک مارمولک دیدم، چه کسی به دادم می رسید و از شرش خلاصم می کرد.
بسیار خوش مشرب بود و اهل تفریح و البته دستی هم در هنر و فرهنگ داشت. بماند که بعد ها او یک بار بعد از کمی کدورت ها در آمد که من، نگارنده، در جواب محبت های او که مثلن چند بار من را از دم ایستگاه اتوبوس تا دانشگاه رسانده یا فلان و بهمان، کاری نکرده ام و حالی از او نپرسیده ام و دوستان تازه پیدا کرده ام، و چنان حرفهای بچه گانه ای، پس او، آقای پ، این دوستی را منقضی می داند و از رفاقت ما فقط سلام های پرتاب شده ای ماندند در هوا. (بماند که او پر بی راه نمی گفت و من واقعن چند ماهی احوال پرسی نکرده بودم ولی زمانی برای جبران تعریف نکرده بود) آقای پ یک خصوصیت اخلاقی مهم داشت، او گاهی احساس می کرد خداوند فقط و فقط روحش را در جسم او دمیده! برای همین تقریبن به همه چیز و همه کس می خندید و از هیچ انتقادی فروگزار نمی کرد.
صدایش ولی ممکن است هرگز یادم نرود، چون این دومین چیزی بود که توجه من را وقتی برای اولین بار دیدمش جلب کرد، اولین چیز ماه گرفتگی بود که روی گردنش داشت. صدایش نمی شود گفت خوب بود یا بد یا هرچه ولی تا همین چند هفته پیش فکر می کردم یک صدای منحصر به فرد است.
پلان اول
جای آقای الف، صاف پشت میز کناری من است. وقتی برای اولین بار دیدمش یادم نیست اصلن چیزی در جواب سلام گفت یا نه. ولی اولین گفت و گوی ما بر می گردد به هفته گذشته یک روز بعد از ظهر توی آشپزخانه یا همان کامان روم یا هرچه اسمش را گذاشته اند. حرف که می زد احساس می کردم آقای پ دارد حرف می زند. صدایش درست مثل صدای آقای پ بود، پرسید «خونه پیدا کردی؟» گفتم «آره. یونی لاج رو به روی بیمارستان»، درآمد «اوه اوه خیلی جای افتضاحیه.» گفتم «نه فقط کوچیکه ولی مهم اینه که تر تمیز و نزدیکه.» اما او (که حالا امر بر من مشتبه شده بود که خدا آن روز از روحش کمی هم توی جسم آقای الف دمیده) اصرار داشت جای خوبی نیست چون خیلی شلوغ است! من علیرغم این که تنها صدایی که اذیتم می کرد صدای ساخت و ساز همسایه پلاک کناری بود که به شکر خدا فعلن سر و صدایشان خوابیده، چیزی نگفتم و گذاشتم او تاکید موکد کند که یونی لاج جای زندگی نیست.
البته آقای الف که در این خصیصه ی خاص و البته شیوه ی خندیدنش یک سرتیفاید ترو کپی از آقا پ است به همان روز اکتفا نکرد و یک روز دیگر هم وقتی چند نفری توی همان اتاق سر میز داشتند ناهار می خوردند، وقتی یکی از افراد سر میز همان سوال را از من پرسید که مثلن نشان بدهد دارد راجع به یک تازه وارد کِر می کند، همان خنده های آقای پ را (البته بدون آن تکیه کلام همیشگی «که مثلن چیز هستش» ) تحویل داد و گفت جای زندگی نیست و آنقدر کوچک است که آدم می تواند با پا در را ببندد، بعدن یک جوری فیگور گرفت که من فکر کردم دارد خودش را تصور می کند که کنار زنش دراز کشیده و دارد در را با پایش می بندد که کسی سر زده وارد نشود.
البته همان روز اول آقای الف، وقتی چهار انگشتش را جمع کرده بود و به سمت شستش می آورد گفت، بچه ها اینجا کلیک دارند، می دونی کلیک چیه؟ مث باند، ولی باند نیست، گروه گروه هستن و به راحتی کسی رو توی گروهشون راه نمی دن!
منم خنده تحویلش دادم و توی دلم گفتم، حالا کسی نخواست وارد کلیک کسانی بشود که راحت و ناراحت پذیرایش باشند.
پلان دوم
باید از کارولین هاکس بپرسم این چیزی که گفته راجع به زوج های جوان هم صادق است، اصلن بپرسم ازدواج کرده؟!غذایم توی ماکرو فر داشت گرم می شد و دو تا دختر ایرانی، کلن دیپارتمان ما بخشی از دانشگده مهندسی دانشگاه تهران است گمانم، داشتند ناهار می خوردند. قبلن دیده بودمشان، یکی شان را البته. همشهری ماست که البته معتقد است لهجه ی اصفهانی من از او غلیظ تر است، هر چند همچو چیزی نیست ولی من هم وقتی او این را گفت تایید کردم و گفتم لهجه ی خوبی ست و من دوستش دارم.
همان همشهری داشت تعریف می کرد که از شوهرش می خواهد کلن کچل کند چون خوشش نمی آید که او موهایش ریخته و همسرش را توجیه کرده بود که اصل اوست و او باید خوشش بیاید برای همین آن مرد جوان که گویا در بیست و شش سالگی چنان که می گفتند داماد شده بود، باید همواره کله اش را بتراشد. من خنده ام گرفت. کمی لهجه ام را تغلیط کردم و گفتم «چی کارش داری بیچاره را؟» جوابی داد که خنده ام گرفت ولی یادم نمی آید چه گفت. گفتم « بذار راحت باشه، همون جوری که هست دوستش داشته باش» آن دخترِ دیگر که صورت زیبایی داشت ولی به نظر می رسید دماغش را زیر تیغ جراحی کج کرده است، در آمد که «شما ازدواج کردی؟» گفتم نه. او هم به سرعت به این نتیجه رسید که نظر کارشناسی من به درد نمی خورد چون تجربه ی کافی ندارم. گفتم ازدواج نکردم ولی جنس آدمی زاد رو که می شناسم. ولی او گفت این حرفها فقط برای یکی دو ماه اول خوب است بعد دیگر آدم طرف را همان جوری که هست دوست ندارد.

۱۳۹۳ مهر ۵, شنبه

کار بلدهای خیلی چیز دان!

نمی فهمم چی باعث شده نتونم مثل گذشته بنویسم. خستگی روزانه یا تازگی شهر یا غریبی زندگی که هنوز برایم تازه است. هنوز مثلن نمی دانم شبها چطور بخوابم که راحت تر باشم. فکر نکنید این یک مسئله ی ساده است. آدم ها مدت ها طول می کشد که بفهمند مثلن از کدام طرف بروند توی تخت خواب تا مناسک خواب درست انجام شود. هنوز دارم تست می کنم چطور صبحانه بخورم. چطور مواد غذایی مورد نظرم را پیدا کنم. کدام فروشنده قابل اطمینان است و کدام اهل انداختن قیمت هاست. هنوز باید پی چیزهایی بگردم.
شاید برای همین است که وقتی می خواهم یک چیزی بنویسم همین طور که دارم می نویسم احساس می کنم یک زهرای دیگری از درونم بیدار شده و دارد مثل احمق ها کلمات را ردیف می کند.
امروز وقتی از خرید برگشته بودم، داشتم به عادت معهود، روزهای هفته ای که گذشت را مرور می کردم، که چه کردم و چه دیدم و چه خواندم و چه گفتم و چه شنیدم. یک لحظه به ذهنم رسید چند بار در این پنج شش روز به این باور رسیده ام که آدم هایی که زیادی درس خوانده اند، بهتر است بنویسم، آدم هایی که فقط درس خوانده اند، ممکن است انسان های موفقی باشند ولی الزامن انسان های بالغی نیستند.
این را شاید آدم وقتی خوب می فهمد که محیطش را عوض می کند، مثلن من اگر همان دانشگاه سابق می ماندم شاید چون آدم ها را بهتر می شناختم، شاید چون می دانستم با که باید وقت گذراند و با که نه، این باور مثل سیلی مدام به صورتم نمی خورد. آدم ها گاهی ( آدم های ایرانی حداقل) بیش از آن که بالغ شود مسن می شوند و این چیزی ست که شاهدش را من بار ها و بارها توی روزهای گذشته  دیده ام، وقتی فلان کسک که مثلن بناست تا چند ماه دیگر نه یک سال دیگر برود توی یک دانشگاهی و بشود استاد دانشگاه، بشود کسی که بناست تریبون سخن وری را به دست بگیرد، و هنوز الفبای گفت و گو را بلد نیست، هنوز یاد نگرفته دنیا به اندازه همه جا دارد و هیچ کسی بنا نیست جای کس دیگری قرار بگیرد.
تا به امروز می توانم به جرات بگویم بیش از نیمی از دانشجویان ایرانی دانشگاه ما، آنهایی که دیده ام، مشکلاتی از این دست دارند. به جای آن که به هم دل گرمی بدهند امید را از هم می گیرند مبادا کسی مثلن فردا بخواهد جای آن ها را بگیرد، چرا که آن ها خیلی خیلی به کار خودشان وارد هستند و باقی همه اضافی اند.

در روزهای آتی راجع به هم آفیسی هام به شرح و تفصیل خواهم نوشت. 

۱۳۹۳ شهریور ۲۷, پنجشنبه

شهر دوم من! کوآلا لامپور!


سخت می شود راجع به جایی نوشت که فقط دو هفته است آدم تویش ساکن شده. امروز اما بهتر می توانم راجع به کوآلا لامپور بنویسم. صحیح یا غلط، خوب یا بد، من این شهر را دومین شهری می دانم که به آن تعلق دارم. شاید بی راه نباشد اگر بنویسم اغلب کسانی که چند سال در کوآلا لامپور بوده اند، به آنجا احساس تعلق می کنند.
وقتی می بینم چطور مغازه های ملبورن ساعت 7 شب تعطیل می شوند، وقتی دلم برای مراکز خرید بی در و پیکر مالزی تنگ می شود، وقتی نمی شود به آن راحتی ها دل سپرد به سیاهی شب های اینجا، می فهمم آدم چه راحت می تواند به یک شهر احساس تعلق کند. به همان رستوان های کثیف، حالا دلم می خواهد باز آن رفیق چینی ام من را ببرد پیننگ، طی کند که غر و لند موقوف و بعد توی یکی از رستوران های آنجا غذایی را بخورم را که هنوز وقتی یادش می افتم دلم می خواهدش، سوتنگ با کاری! دلم می خواهد بروم پلیتا، ان زد، چیکن تیگا سفارش بدهم، خنکی شبانه بزند توی صورتم.
گاهی آدم چیزهای ساده را ندارد، مالزی برای من کشوری بود پر از زیبایی، با تمام مشکلاتی که در آن سه سال و چند ماه داشتم، آنقدر خاطره ی خوب و دوست داشتنی دارم که کمتر به مشکلاتش فکر کنم.
آدم چطور می تواند آن سواحل سفید زیبا را فراموش کند، آن لباس های تابستانی نازک را، آن منظره ی زیبایی که هر روز صبح می شد از ایوان خانه نگاه کرد.

مارمولک های هیل پارک عروسی می گیرند اگر بفهمند دلم حتا برای آن ها هم تنگ شده. شاید باور نکنید اگر بفهمید از پیدا کردن یک رستوران مالایی چنان شاد شدم که باقی ایرانی ها از دیدن یک رستوران ایرانی!
مخلص کلام، مالزی بهشتی ست که آدم ها وقتی ترکش می کنند بیشتر دوستش دارند.


۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

سرما در سرما

این پست قابل توجه کسانی که قرار است تند تند برایشان از احوال خودم بگویم  و البته باقی خوانندگان.

درآخرین ساعات حضورم در مالزی متوجه شدم دکتر چینی توی کلینیک میدولی اشتباه می کرد و این عطسه ها از آلرژی نبود و بد سرمایی خورده بودم. توی فرودگاه کوآلا لامپور، آنقدر رمق نداشتم که حتا سرپا بایستم. روی میله های کنار ستون ایستاده بودم تا گیت باز شود و بارهایمان را تحویل دهیم. دیدم که یک نفر همین طوری که کجکی می خندد دارد هی به من نزدیک می شود. فکر کردم لابد ایرانی دیده خوشحال شده می خواهد مثلن تحویل بگیرد یا هرچه. سلام کرد و دست داد و دیدم که نه، حتا من را آنقدری می شناسد که اسمم را هم می داند، عمق فاجعه این بود که درآمد «من فکر می کردم خیلی قبل تر از اینها رفته باشی» چطور ممکن بود کسی که من حتا چهره اش را به خاطر نداشتم روند حوادث زندگی من را بداند! گفت که از دانشگاه ویکتوریا بورسیه گرفته ولی فعلن نمی خواهد برود دانشگاه! و با ویزای چهارصد و نمی دانم چند دارد می رود ملبورن. لحنش زیاده دوستانه بود. من هم زیاده مریض بودم. وقتی بارها را تحویل دادیم گفتم من و بابام باید بریم یه جایی بشینیم و من یه چای بخورم یا یه نوشیدنی گرم. غیبش زد.  

(ردیف جلوی ما یک زن افریقایی و دو بچه نشسته بودند. به جرات می شود گفت، بیشتر از هشتاد درصد پرواز را این دو بچه داشتند وق می زدند، با صدای نکره و من بیچاره خواب درستی به چشمم نیامد.)
وقتی رسیدیم، هنوز گیج و ویج سفر بودم که باز دختر پیدایش شد. گفت بهتر است خداحافظی کند چون ممکن است همدیگر را نبینیم. بعدن اضافه کرد لدفن در مورد این که من رو دیدی به کسی چیزی نگو چون کسی مطلع نیست. در جواب گفتم البته در مورد من هم فکر می کردم کسی مطلع نیست ولی چنان که افتد و دانی گویا کل فکالتی در جریان بودند.
ملبورن شهر سردی ست با آدم هایی گرم (تا اینجای کار گرم و خوش برخورد). وقتی داشتم می رفتم که از سوپر سر کوچه مقداری خوراکی دست و پا کنم با خودم گفتم باید یک جوری با این سرما کنار آمد. برعکسش را سه سال و نیم پیش با خودم گفته بودم وقتی توی سراشیبی هیل پارک عرق از ابروهایم می ریخت با خودم گفته بودم باید با این گرما کنار بیایی و آمدم.
اینجا همه چیزش خوب است فقط یک خواهر کم دارد، همین و تمام.


حاشیه: همسفر عزیز اگر این پست را خواندی من را ببخش ولی من اسم شما را نمی دانم. بگذارید به حساب خنگی یا کم حافظگی یا هرچه! 

۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه

رعد و برق

بعد از مدت ها، بگو دو سال، رفتیم بیرون. دیر شده بود. اینقدری وقت نبود که از تله کابین بشود غروب رو تماشا کرد. آدم دل خوش می کند به تماشای رعد و برق از روی پل معلق و دور نمای آتشگاه. هر چه گفتیم و نگفتیم کنار.
گفتم، شاید دیگه به این زودی ها بر نگردم ایران. گفت چرا؟ گفتم بعد فاصله و خودش گفت لابد جت لگ و این حرفها، گفتم بلخره وقتی آدم شونزده ساعت پرواز می کنه دلش می خواد سه روز استراحت کنه، وقتی هم وقتش کلهم سه هفته باشه. خب! به شیوه ی معهود و قدیمی اش بی خیال جاده و فرمان و اتوبان و غیره برگشت سمت صورت من که از پنجره ی غیر خودم بیرون رو تماشا می کردم. گفت البته شاید از سر نگرفتن داستان هایی که آدم دلش می خواد تموم بشن. جواب ندادم، از پنجره ی خودم بیرون رو نگاه کردم.
هوس خوردن بلال سر دل آدم می ماند. به خصوص که هر چه توی جاده های دراز و تاریک پی یک مرد خسته ی بلال فروش بگردی و نباشد.
امروز دم دمهای ظهر به عادت قدیمی خانه ی پدری کانال های تلویزیون را زیر و رو می کردم، یکی از شبکه های گذری، داشت پل چوبی را پخش می کرد. زندگی آنقدر ها هم اتفاقی نیست. مثل رعد و برق، فقط چند لحظه یکهو همه جا روشن می شود و بعد فقط یادت می آید که روشن شده بود. 
به قول محسن آدم وقتی چند سال بعد بر می گردد ایران از اینجا مانده و از آنجا رانده است. اولش فکر کردم راست می گوید مثل تمام دوستانی که توی سالهای قبل یکی بعد از دیگری وقتی آمدم هر کدام به نحوی نیامدند و ندیدمشان و بهانه کردند و فلان. ولی بعد دیدم، گوهرهای ناب زندگی همیشه هستند. 
ما بلال نخوردیم ولی خب، خوش بودیم :) 


۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

آلوچه باغ بالا جرات داری؟ بسم الله!

امروز صبح یاد دیروزم افتادم. دیروز وقتی صبح بیدار شدم و ساعت هفت و سی دقیقه صبح یا شاید زودتر توی پاگرد طبقه پانزدهم ایستاده بودم. نگاهم افتاد به آسمانی که پر بود از ابرهایی عجیب. با خودم گفتم چه حیف که نمی شود این ابرهای زیبا را به دلخوشی نگاه کرد. دلم برای خودم سوخت و فکر کردم ای کاش ... و ای کاش...
امروز صبح فکر کردم باید کسی برای من کاری کند. توی آینه نگاه کردم و خطی به انحنا کشیدم پشت چشمم و باز با خودم گفتم امروز هم اگر همان عینک قرمز را بزنم، تاکای پیر ژاپنی من را ببیند باز یادم می آورد که یاد فیلم صبحانه در تیفانی افتاده و باز ممکن است یک چیزی بگوید و مثلن بخندیم و شاد شویم.
دستم به کامپیوتر و اینترنت که رسید، یکهو دلم هوای شنیدن شعری از فروغ کرد، یاد شعر علی کوچیکه افتادم با کوله باری از خاطره از صداهایی که این شعر را خوانده اند برای من و برای همه! شنیدن صدای حسام، به عنوان یک دوست قدیمی، یک طناز گاهی غمگین بی آنکه شاید و باید ولی حال من را بهتر کرد.
حالا تصمیم گرفتم برای خودم کاری کنم، به الوین گفتم خوب نیستم ولی باید برای خودم کاری کنم. گفت مثلن؟ گفتم مثلن شاید بروم فیل هارومونیک. با خودم گفتم حتا اگر وقتی طرف توی فلوت می دمد یا مثلن آرشه را می کشد روی ویولون حتا اگر دلم بلرزد و اشکم باز بریزد حداقل برای خودم کاری کرده ام. با خودم گفتم کسی نمی تواند یک آدم افسرده را بیشتر از یک هفته تحمل کند. بیا خودت را به معمولی بودن عادت بده. شاید این سرماخوردگی مزمن و این صدای تو دماغی ت هم بهتر شود.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۵, پنجشنبه

به زوال زیبای گل ها در گلدان*

گاهی ممکن است پیش بیاید آدم احساس کند از روی بامی افتاده، بدنش درد می کند و خوب نمی شود. صد سال هم که بگذرد بدن آدمی از درد سقوط می لرزد و درد می گیرد.
نیمه شب از خواب پریدم، بی اختیار گوشی تلفنم را برداشتم و دیدم چیزی رویش نیست. ای میلی داشتم از دوستی که گاه و بی گاهِ زندگی غمخوار من می شود. بند آخر چیزی که نوشته بود، فقط و فقط یک چیز رو به خاطرم آورد، که برای داشتن قلبی بزرگ دردهایی بسیار بزرگ را باید تحمل کرد، باید نشست و این دل شکسته ی هزار تکه را، نه که به هم چسباند، که فقط تماشا کرد. او نوشته بود:
یه کاری بهت میگم، شاید قسمتی از غمت رو تسکین بده: اجازه بده این غم بزرگ درون ات رو صیغل بده. بعد بشین به این درد از نگاه یه ناظر لخت بیرونی نگاه کن و درون این غم معنا پیدا کن... به ژولی فکر کن: فیلم آبی؛ حتما یادت هست... غم بزرگ آدم رو به یه آرامش لایزال می رسونه؛ چون در قبال این درد، همه ی دردهای دیگه کوچکند و می تونی مطمئن باشی هیچ چیز دیگری به این زودی نمی تونه آزارت بده...
حق با اوست، پیش از این فکر می کردم حجم بزرگ غربت که در انتظار رسیدن من است خیلی آزارم خواهد داد، حالا ولی می دانم غم هایی بزرگ هستند که جای درد کردنشان به این سادگی ها خوب نخواهد شد.
حالا بگو چطور آن دو گلوله ی سبز کوچک، که گفتی بودی می آیی و می بری شان را، که توی شیشه ی کوچکی رو طاقچه توی آب نگه می دارم از عشقی تغذیه کنم که به اقیانوسی از غم آلوده شده؟


پانوشت، فکر می کردم نوشتن تسکینی باشد، که نبود.  
پانوشت دو، بند نمی آید این غمریزان لعنتی بند نمی آید. 

در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست / دل من / که به اندازهء یک عشقست / به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد / به زوال زیبای گل ها در گلدان / به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای /  و به آواز قناری ها / که به اندازهء یک پنجره میخوانند...
-- فروغ 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۷, چهارشنبه

مورد هشتم

  نیم ساعتی می شد که زیر درخت  سیب نشسته بودند . آن یکی که چشمهای گرد و سبیل پرپشتی داشت با صدای بلند گفت " اِ اکبری ـَم اومد !" و دستش را بلند کرد .
اکبری لب حوض وسط قهوه خانه ایستاد و دست و صورتش را شست. دستش را که با کناره پیراهنش خشک می کرد داد زد ." بازم که از این قلیون سوسولیا سفارش دادین ! چطوری قنبری ؟" با مرد چاقی که سمت چپ تخت نشسته بود دست داد ." احوال دکتر؟"دستش را دراز کرد به طرف مردی که عینک بی فریم زده بود . دکتر نیم خیز شد و دست داد  " ارادتمندیم قربان، بفرما که جات خالی بود ببینی این مهندس وکیلی چه معرکه ای گرفته – خواب نما شده ."
وکیلی  زانوی راست را تکیه گاه دست کرده بود ، فندک زد و پیپش را روشن کرد " خواب نما کدومه ؟"  دو زانو نشست ، دود را بیرون داد  و پیشتر آمد " خواب رسولی را می دیدم ." پاکت توتون را روی سوختگی قالی گذاشت.
 اکبری چشمهایش را تنگ کرد " کدوم رسولی ؟"
"مدیر عامل شرکت پویا ، صنعت ، کاوش دیگه ."  قنبری و دکتر زدند زیر خنده . اکبری  با اخم پرسید "همون که چند ماه پیش تو همین قهوه خونه چپقشا کشیدیم ، که می گن زده به سرش؟ –"
وکیلی تسبیحش را دست به دست کرد " آره همون ، خوابشو دیدم. دور حیاط تیمارستان دنبال یه گربه کرده بود. صداهای ناجوری هم می اومد ، یه صداهایی ازدور، مثِ هم همه دم در ورودی . خیلی وحشتناک بود . رسولی برگشت توی چشمام نگا کرد . اولش شکل اون پسره بود که تو شرکتش کار می کرد، یادت هست ؟"
قنبری [1] رو به دکتر پرسید"همون که بعد کله پا شدنشون گریه زاری را اِنداخته بود ؟ " وکیلی رو به دکتر جواب داد" آره همون.  شکل اون شده بود." پاکت توتون را جا به جا کرد ، سوختگی قالی روی یکی از گلهای درشتش بود .
 اکبری سری تکان داد و نیش خند زد" چه خواب سوزناکی ! عین فیلمایِ هندی بوده پس؟ بریم بدیم حاج منصوری تعبیرش کنه " وکیلی چشمهایش گرد شده بود " تازه آخر خوابم رسولی  شکل یه گربه شده بود !" قنبری زد زیر خنده " یا اَبلفَض ! آره  اکبری برو بده براش تبیر کنه ، تو که باش خیلی جوری ظُرا با هم دس نماز می گیرین صف اول نماز وایمیسی " ریش تنکش را خاراند و دستش را سر شانه وکیلی گذاشت " قربونی خواب دیدند، عنتر.  این چه طرز خواب دیدنه ؟ البته ما ریقوای مثی تو نمی خوایم که شب خواب می بینن و صپ بدنشون مثی بید –" شروع کرد به لرزاندن خودش . " صپ اِگه می دیدَند !... سر و رو پف کرده ، پا هر چشش چار تا خط افتاده بود . فک کردم خوابِ خانوم صالحیا دیده، نگو خوابِ این مرتیکه دیوونه این جوریش کرده . حقا که اکبری راس می گه –"
مرد سیبیل کلفت قل قل قلیان جلویش را راه انداخت " بسه دیگه قنبری "  نگاه پر جذبه ای به وکیلی کرد و بعد رو به دکتر گفت " کی برنامه داره ؟" دکتر دستی بین موهای لختش برد" هر کس پیشنهاد بدیعی داره ، شما چی می گی افخم؟ ... عجله داری ؟"  دوباره قل قل قلیان را در آورد و زیر لبی گفت " کسی حرفی نداره ؟" دود از بین لبهایش خارج شد.اکبری کش و قوسی آمد ، دراز شد و لوله قلیان را گرفت " این کریمیان—" افخم سر تکان داد.
دکتر لبش را تر کرد " کارشناس ابزار صفر چهار رو می گی ؟ " اکبری با سر تائید کرد . دکتر ادامه داد " چنگی به دل نمی زنه . به علاوه خیلی برش داره ." با شست وسبابه زیر لبش را خاراند." کارِت بهش گیره ؟ " به پیش خدمت اشاره کرد که قلیان را ببرد ." مثل همیشه ."  یک اسکناس دو هزار تومانی گذاشت توی جیب پیش خدمت .
اکبری که تازه کفشهایش را کنده بود ، چهار زانو نشست و موبایلش را از جیب در آورد " بلوتوثا روشن تا بفرسّم ."قنبری همین طور که با موبایلش کلنجار می رفت گفت " تو گوری این موبایلا جدید—"افخم موبایلش را گرفت " شما از اون مهندسها هستی که از مهندسی فقط دو تا چیزش رو دارند." اکبری پوز خند زد " که دومیش ذات خرابه – آقا فِرِسّادم ، برو حالشو ببر ." قنبری و افخم ریز ریز می خندیدند و به صفحه موبایل زل زده بودند "اَی ناکِس !" دکتر پرسید "خودشه ؟" اکبری دو زانو نشست تا پیش خدمت سینی چای را جلویش بگذارد " نه برادر ، یکی شکلشه "افخم لبخند زد و به کناره تخت تکیه داد.
 قنبری سرش را زیر انداخت وگفت " تفریحِ خوبی نیس . بیاین تمومش کنیم."وکیلی با پشت دست ضربه ای به بازوی قنبری زد" والّا آره عاقبت خوشی نداره ."قنبری به خنده افتاد " کره خر به قول اکبری خیلی سوسولی. فیلمد کردم. اتفاقن من که با این مورد موافقم. بیا، اصن خوابد تعبیر شد – اکبری ، فیلم مالی کوجاس ؟" اکبری که هنوز داشت توی موبایلش پی چیزی می گشت جواب داد" اتفاقی پیداش کردم. حالا به درد می خوره ؟ " یک استکان چای برای خودش ریخت و یکی از شیرینی های نارگیلی را گاز زد و گفت " منظورم اینه که کاری ازش میاد؟"دکتر خرده شیرینی هایی که روی شلوارش ریخته بود را تکاند . " هر کاری یه راهی داره ." موهایش را از پیشانی کنار زد، و با چشم به اکبری اشاره کرد و بعد استکان چای را دست گرفت .
اکبری دماغش را خاراند و با انگشت ریش پر پشتش را شانه زد " مهندس قمبری پیشکسوت مان –"قنبری نیشش  تا بنا گوش باز شد، دندانهای ریزش که نمایان شدندگفت " تا مهندس افخم چی چی بفرمان !؟" افخم دَم سبیلش را پیچ داد و به وکیلی نگاه کرد . وکیلی با تسبیح چوبی اش بازی می کرد . دکتر گفت " اُکی بده مهندس . یه خرده اذیتش می کنیم . فاز می ده ."
قنبری گفت " آی پوزش بخورِه ، آی پوزش بخورِه. دخِتره پر مدعا ، با اینکه فک نمی کنم این دفه دری از کسی وا شه ولی به اذیت کردنش میرزه " ابروی راستش را بالا انداخت.
وکیلی سرش را پائین انداخته بود و  با دانه های تسبیح بازی می کرد.
" اِگه تا سی ثانیه دیگه جواب ندی انگار می کونم رفتی گل بیچینی .. می گن عاشقش شدی ! راسّه؟" افخم استکان چای را برداشت و با دست دیگر یک حبه قند پراند داخل دهانش " دهن مردمو باید بعضی وقتا پُر کرد ." وکیلی تسبیح را مشت کرد " چرا خانم صالحی؟ "
دکتر استکان را زمین گذاشت . " به همون دلیلی که  بقیه ،رسولی بنده خدا، عابدی . برای همون که استکی خدابیامرز. بار اول نیست که بار هشتمه هر دفعم یه دلیلی داشته ، یکی خورده حساب داشته ، یکی طلب داشته ، یادت نرفته که روز اول که دور هم جمع شدیم گفتیم خورده حسابها رو تسویه می کنیم ، خورده حسابای همه رو ، یادته عابدی قضیه اش چی بود ؟ " افخم رو به وکیلی گفت " برا قنبری زده بود. که خواسته بودنش گفته بودن تو اختلاس کردی، یادته که ؟ " دکتر ادامه داد" گمونم یادش باشه ما می گیم آدم زیر آب زنو چی ؟  باید زیر آبشو زد ؟!" سرش را تکان داد و منتظر تائید ماند.
وکیلی هنوز سرش پائین بود " آخه این بنده خدا یه دفتر دار سادس!" دکتر عینکش را برداشت گوشه چشمهایش را فشار داد " همین دفتر دارای ساده خیلی راحت زیر آب می زنن همچین می زنن که نفهمی از کجا خوردی ، یادته پارسال برای اکبری توبیخی اومد ؟ همون موقع که از ایتالیا برگشت ؟می دونی واسه چی بود ؟ " وکیلی سر تکان داد . هنوز سرش پائین بود و به سوختگی قالی نگاه میکرد .
دکتر عینکش را زد . دستش را گذاشت روی زانوی اکبری " خودت بگو قضیه اون نامه ای که از ایتالیا برات داده بودند . همه که شنیدن ." اکبری عرق دستش را با گوشه پیراهنش پاک کرد " خب والّا، قضیه اون سالا که " قنبری تکیه داد به کناره تخت و پای راستش را دراز کرد  " همون قضیه اون شرکته که براد نامه داده بود؟ که رفتی اِز امکاناتشون استفاده کردیا پولشا ندادی؟ " دکتر قاطع گفت "بله همون " قنبری پای راستش را جمع کرد " بابا دیگه اینام خیلی گُندِش کرده بودن ، همه کارخونه فَمیدن که تو رفتی یه شب تو یکی از این مغازه خارجیا حال و حول کردیا و پول ندادی . می گم او وخ صیغم جاری کردین یا" دکتر روی پیشانی اش خط انداخت " کافیه دیگه قنبری." افخم رو به دکترگفت " رو بهش بدی می خواد تا رنگ شورت طرفم بگه . توام اونجا بودی مگه؟ یادمه اون سال توام جز کسایی بودی که فرستادن دوره ببینی ، اکبری که دوره َش کامل شده ."
" من یه مّا بدش رفتم اونم تازه یه شَری دیگه رفتم –"  گونه هایش قرمز شده بود. دکتر در آمد که " القصه همه این اطلاع رسانی ها از حوزه خانم صالحی بوده ، یادت نرفته که اون موقع مسئول کجا بود ؟"
وکیلی تسبیح را داخل جیبش گذاشت و دوباره بیرون آورد "دلم راضی نمی شه . الان دفتر داره خودمه ." دکتر گفت " یه خرده از اون توتون به من بده – قربون دلت ، راضی ت می کنم ." وکیلی پاکت توتون را هل داد طرف دکتر . دکتر همین طور که پیپیش را پر می کرد گفت "  اول از همه این دختره که بزنه به چاک می تونی پسر خواهرتو بیاری جاش"
 افخم سرش را به گوش وکیلی نزدیک تر کرد و آهسته گفت " حالا بگو با چی راه می افتی؟ یک هفته ویلاهای چادگان خوبه ؟ --نه  ؟" سرش را تکان داد . " ویلاهای شمال ؟--خوبه دیگه سور و ساتم با قنبری ، جورش می کنه . همین فردا زنگ می زنم و  ردیفش میکنم."
رو به قنبری گفت " راضی ش کنی یه میز بیلیارد مهمون من ! " قنبری ماچ آبداری به وکیلی کرد. " خر نشو ، قبول کون می ریم صفا . من تا لا رفتم، فکرشا نمی کردم ، مثی بهشت می مونه. با همه مخلفاتش ، حوریا  شرابی لعلا و خلاصه همه چی"
وکیلی تسبیح را داخل جیب شلوارش گذاشت .
------------------------------------------------------------------------

افخم مثلث دور توپها راکه برمي داشت، باانگشت سبابه سیگارش را تکاند، خاکستر سیگارش را که روی میز ریخته بود فوت کرد. "بزن دکتر" قنبری دست به سینه کنار میز ایستاده بود." پیتوک [2]  نشه جیگر " دکتر بی اعتنا ضربه زد . " می دونی چیه ؟" به سمت ضلع دیگر میز رفت .
افخم نوک سیگارش نارنجی شد و چند لحظه ای نارنجی ماند" چیه؟ به درد وکیلی دچار شدی؟ " دود از دماغش بیرون می آمد. دکتر نوک چوب را گچ می زد" بابا اون که شور اخلاقو در آورده بود . نه ! من فقط یه خرده هضم قضیه برام سخته ، تو این چند مدت که – قنبری یه خرده کنار بایست— توی این چند مدت که این سسیتمِ تسویه حسابُ راه انداخته بودیم – خب برو کنار تر دیگه چوب می خوره تو شکمت – این هشتمی با اون هفتا خیلی فرق داشت، قبول نداری؟"
افخم سیگارش را روی جا سیگاری سطل له کرد. " قنبری ! سه تا تگری می گیری؟" صدای به هم خوردن توپها آمد .قنبری شانه بالا انداخت "نُچ ، تا آخر بازی باید وایسم کنار میز ، یه وخ جا توپا عوض میشه"
" می دونی چرا ؟"دکتر زل زده بود به توپ شماره دو یک رنگ ، قنبری گفت " سگ مصّب چه گیریم کرده ." دستش را دراز کرد و گفت " قبلنا بازید بهتر بودا . شارل سفیدا زد تو سوراخ ، بدِش من ." توپ سفید رنگ را نزدیک یکی از توپهای دو رنگ گذاشت.
" شمام انگار دچار تاریِ دید شدی . چوبو از روی شارل رد کردی. " توپ سفید را کاشت . افخم نیش خند زد ." آره می دونم چون طرف دختربود ."
دکتر با دقت چوب را عقب جلو می کرد" بله چون زن بود ."راست ایستاد، دکمه پیراهنش را باز کرد." ولی کی فکرشو می کرد ؟" ضربه زد و ایستاد، موهایش را از روی پیشانی عقب زد و زیر لبش را خاراند. دوباره خم شد."هـــــوف ! بیا قنبری ، هی توی دلت نفرین نکن توفکرشو  میکردی ؟!" افخم پائین را نگاه می کرد و انگشتش را می کشید لبه میز " اِی – همچین  " صدای به هم خوردن توپها آمد. قنبری گل از گلش شکفت " بازی افتاد رو دور " سعی کرد چوب را با دقت به توپ سفید بزند . دکتر گفت " نه انگار اومد پائین !" چوب را گرفت و خم شد، موهایش را گذاشت پشت گوشش ." اکبری خیلی پستِ، کار دختره رو ساخت، بعدم وقتی رسوا شد،گفت برنامه تو بوده ! خوشم میاد که همه میشناسنش ." ضربه زد.  "قرار شد اذیتش کنیم ، خستش کنیم، تا کم بیاره ، که دمشو بذاره رو کولش !" عرق روی پیشانی اش را با دستمال کاغذی پاک کرد. نوک چوب را گچ می زد " قرار نشد که بزنیم ناقصش کنیم " آرنجش را بالاتر از لبه میز گرفته بود، چوب را جلو عقب کرد و ضربه زد ." دوباره شد حکایت اون بدبختی که سال قبل –"به توپها نگاه می کرد . " –اون قدر اذیتش کردن که خودشو کشت . اون بار اون طور، این دفعم اینجور" خم شد و ضربه زد.
قنبری چوب را گرفت . دکتر عرقش را پاک کرد ." اون سالَم اگه درست حالیه اون کارگر نفهم کرده بود، استکی اونقدری متضرر نمی شد که از ترس خودشو نفله کنه . یه کارگاهو آتیش زد، نفهم. من همه اینا رو از چشم اکبری می بینم . اون بار خودشو تبرعه کرد ، گفت مقصر کارگره بوده " قنبری ضربه زد . توپ سفید سه تا از توپها را جا به جا کرد . یکی از توپهای دو رنگ خورد  به دیواره ی سمت راست و کمی عقب برگشت . دکتر چوب را گرفت . قنبری گفت " استِکیا ول کون بابا بدنشا تو قبر می لرزونی" دکتر راست ایستاد " بله، منم جای تو بودم همینو می گفتم ، یادته اون سال آخرش کیا برنده شدن؟" قنبری جواب داد " اکبریا – خب یُختم من " دکتر چوب را زد کف دستش " یُختـــــَم شما ! ؟ اکبری که قبل اینکه طرف خودشو بکشه دخترشو گرفت ، گفت قرضاتو می دم ، که عین سگ دروغ می گفت، جنابعالی ام که پوزیشنشو گرفتی . یادت رفته ؟ من که یادمه ."  به افخم نگاه کرد و خم شد. توپ شماره هفت یک رنگ افتاد داخل یکی از  سوراخ های وسطی.
افخم گفت " وگول بالایی سمت راست " دکتر به توپها نگاه کرد " سمت چپی ساده تره ، ولی باشه ." ضربه زد. " نه بابا تا قنبری اینطوری زل زده به میز ، من به این راحتیا برنده نمی شم."چوب را داد به قنبری و عقب ایستاد .صورتش قرمز شده بود .  "ولی هنوز از دستش داغم ، حقش بود اون دوتا کشیده آبداری که بهش زدم." افخم زل زده بود به توپهای روی میز . یکی از توپهای دو رنگ رفت داخل سوراخ. قنبری چشمهایش را ریز کرد و ضربه زد.
 افخم تکیه داده بود به دیوار" حقش بود یا نبود تو زیادی سخت می گیری . این مسائل تو این جور کارا پیش میاد اگه نتونی تاب بیاری " سرش را تکان داد . قنبری چوب را داد به دکتر . افخم گفت "بزن سِرِدیه راست" دکتر  ضربه زد . توپ سیاه رنگ به دیواره خورد و وسط میز ماند. قنبری نیشش باز شد. چوب را گرفت. ضلع رو به روی دکتر که حالا راست ایستاده بود رفت و ضربه زد . کمی جلوتر آمد و گفت "سردیه چپ". خم شد ، دکتر عینکش را برداشت و گوشه چشمهایش را فشار داد . صدای به هم خوردن توپها آمد . دکتر عینکش را زد و با هم دست دادند.
  

زهرا میرباقری
مرداد ماه 1387 
این داستان در مجموعه داستان استان اصفهان به اسم «باران خاکی مانده روی کاشی آبی»  در سال 1390 به چاپ رسید. 




[1] دیالوگهای مربوط به این شخصیت با لهجه اصفهانی نوشته شده اند .
[2] خطایی در بازی بیلیارد