۱۳۹۲ اسفند ۵, دوشنبه

او بسیار راز دار بود!

در روزنامه صبح امروز عکس زنی بود با چشمهایی وق زده و دماغی نوک تیز که محکم دست دختر بچه ای را گرفته بود. دختر بچه چشمهایش چنان بیرون جسته و مات بود، انگار کنی پلک ها دارد از کناره ها پاره می شود. مادر پیراهن میدی گلداری به تن داشت و کناره اش، جایی که دست بچه را محکم گرفته بود، کمی بالا جسته بود. دختر بچه لباس زرد گل و گشادی داشت که به نظر چند شماره ای برایش بزرگ بود و لب هایش را روی هم زور آورده بود، انگار بخواهد بگوید حرفی نمی زنم!
تیتر خبر چنین بود«دختری که خفه شد» گفتم مادر و دختر از جایی فرار می کردند لابد، شاید مردی خفه اش کرده باشد به قصد اخاذی مثلن. کنجکاو شدم به خواندن خبر. دختر صبح سه روز پیش سکه ای طلا پیدا کرده بود، آنتیک وار، زیر سنگی که پشت در خانه شان گذاشته بودند و گاهی کلیدی چیزی زیرش قایم می کردند. مادر وقتی سکه را دیده بود، به دخترش گفته بود، سکه را توی جیبش بگذارد، مبادا به کسی چیزی بگوید. مادر که لابد آن موقع چشمهایش همین طور بیرون جهیده بوده، با صدای احمقانه و کشداری که من برایش تصور می کردم با هر زبانی که سخن می گفته به دخترک گفته « این یک راز است، نباید به کسی چیزی بگویی» و بعد سه بار به آهستگی روی جیب دختر ضربه زده که به او بفهماند چه محل امنی در لباسش هست. جایی که می شود تویش راز ها را پنهان کرد.
دختر آن روز صبح به مدرسه رفته، از ترس آن که کسی بویی ببرد، از دور به همه ی دوستانش سلام کرده، وقتی معلم از او درس پرسیده او گفته درسش نخوانده است. لابد هول برش داشته بوده که اگر برود پای تخته و یک هو سکه توی جیبش تلقی تکان بخورد و کسی بویی ببرد چه می شود.
روز بعد دختر تصمیم گرفته، با کسی حرفی نزند. صّم بکم. بی سلامی، حرفی یا نشانی، توی صورت کسی که در آسانسور را برای او باز نگه داشت زل زده و هیچ نگفته یا مثلن با دوستش موقع برگشت از مدرسه خداحافظی نکرده. آن روز وقتی به خانه رسیده، احساس بهتری داشته.
روز سوم، دختر مدرسه نرفته. اصلن چرا باید یک روز خوب را که می شود به رازداری گذراند بین عده ای بچه مدرسه ای که بویی از رازداری نبرده اند، تازه اش هیچ نمی دانند سکه چه رنگی است بگذراند. اصلن لزومی نداشته او با کسی مواجه شود. چرا که او یک سکه ی زیبای طلایی توی جیب لباس گشادی داشته که مادرش پیشتر به او گفته بوده بسیار برازنده و  زیباست.
آن روز تا عصر دختر هیچ حرفی نزده. عصر وقتی سر و صدای بچه های مدرسه را شنیده کمی ترس برش داشته، قلبش تند تند زده و نفسش به شماره افتاده. فکر کرده چقدر بد می شود اگر کسی صدای نفس زدن هایش را بشنود چرا که او یک راز دار حرفه ای ست. پس یک پارچه ی گلدار زیبا که لباس های قدیمی اش اضافه آمده بود برداشته و صاف فرو کرد توی دهانش. خیالش راحت شده. کسی رازش را نمی فهمد و او برای همیشه یک راز دار ماند. 

۱۳۹۲ اسفند ۲, جمعه

تنکس گاد! تودی ایز فرای دی!

بعضی روزهای زندگی من چقدر بی هوده تباه می شوند. مثل امروز!
فکرش را که می کنم دلم می خواست بی آن که اغراق کنم امروز یک لباس گشاد کوتاه به تن می کردم و می رفتم کنار ساحل، شبیه عکسی که خاله ام و البته موسیو اش خیلی دوستش دارند، فرای از آن جور دوست داشتن ها که مردم توی فیس بوک ابراز می کنند. البته تصور من، اگر واقع بینانه به آن نگاه کنیم، بر خلاف عکسی که پیش از این به آن ارجاع دادم بدون حضور مردی کامل نمی شود.
«امروزِ من» حقیقتن پشت یک میز نسبتن بزرگ وقتی داشتم روش بهینه سازی مصرف یک سیستم نسبتن ساده را بررسی می کردم و مدام به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم تباه شد، چرا که به سادگی می توانست به یک روز به یاد ماندنی بدل شود. حالا مدام با خودم فکر می کنم که چطور آخر هفته را برای خودم جوری بسازم که یادم برود امروزم را آن طور که واقعن دوست داشتم سپری نکرده ام.
ای کاش ما به سالهای غار نشینی باز می گشتیم، آروزی احمقانه ی زیبایی ست. آن وقت ها درست است که برق و تکنولوژی نبود و آدم ها برای یک لقمه غذا باید با شیر و ببر و پلنگ دست و پنجه نرم می کردند، دست کمش هر وقت دلشان می خواست می توانستند بلند شوند و بروند صاف بنشینند کنار دست کسی که به حساب دوستش دارند تخمه بشکنند و قاه قاه به دنیا بخندند.
در هر لحظه از عمر چیزهای زیادی برای دل خوشی هستند، مثلن تنکس گاد تودی ایز فرایدی!

۱۳۹۲ بهمن ۲۴, پنجشنبه

مجسمه ی مرد متفکر

بعد از مدت ها سوار اتوبوسی شدم که بیش از حد معمول پر بود. عمومن از خیر سوار شدن چنین اتوبوس هایی می گذرم. امروز ولی عجله داشتم و به قدر کفایت دیر شده بود. مجبور شدم یک جوری خودم را جا کنم. تا اینجای ماجرا را داشته باشید.
آدم های ایستگاه اتوبوس غالبن تکراری اند. مثلن یک پیر زن هست که عادت دارد تا جلوی اتوبوس بدود. او لباس های رنگی رنگی عجیبی می پوشد جملگی چسبان و کشسان، دیروز یا پریروز یادم هست بلوز سبز پوشیده بود با شلوار قرمز. پسر عرب تپلی هست که عطر های عجیبی می زند. من معتقدم اگر کسی توجهش به چنین بویی جلب نشود مشکل بویایی دارد یا مثلن چیزی از دنیای رایحه ها سرش نمی شود. از بین همه یک پسر جوان هست با چهره ای شبیه به آلمانی ها، با همان صورت بی روح و نگاه های سنگین و سرد. از حیث این که چهره ای متفاوت دارد زود به چشم می آید. بعضی روزها می بینمش که دارد چیزی می خورد یا مثل متفکر های آلمانی هایدگر یا هگل مثلن دست زیر چانه زده به دنیای بی ارزش اطراف نگاه می کند. اسمش را گذاشته ام «مجسمه ی مرد متفکر» اسم طولانی برازنده ایست. درست مثل زل زدن های سرد و طولانی و سنگین خودش.
امروز اما توی صف طویل اتوبوس او نفر پشت سر من بود. آنقدر آدم ها زیاد بودند که ما مجبور شدیم از در عقب وارد اتوبوس بشویم. و حتا نمی شد دستمان را دراز کنیم و کارت بزنیم. خودتان حساب کنید مردم چطور به شکل ام پی تری یا هر تکنولوژی فشرده ساز جدید تری به هم چسبیده بودند.
خودمان را به زور به داخل اتوبوس کشاندیم، مجسمه ی مرد متفکر چند باری به ساعتش نگاه کرد، می خواست چشم پاکی اش را ثابت کند یا هرچه نمی دانم. مسئله این بود که من دقیقن توی بغلش ایستاده بودم و چنان میله ی در اتوبوس را چسبیده بودم که انگار قرار است هرگز از آن کنده نشوم. تمام آن مدت که او مثل یک جاندار بی روح بعد از آن که چند باری ساعت را نگاه کرد چشم دوخته بود به موهای من لابد برای این که جای دیگری نبوده که نگاه کند و شاید با خودش فکر می کرده رنگ موهایم مادرزادی است و حالا دوزاری اش افتاده بود که رنگ مو شیمیایی ست که چنین کرده، من داشتم زیر جلکی توی فکر خودم می خندیدم. و چقدر دلم می خواست اتوبوس یک ترمز محکم بزند و رژ لب من، که البته مبلغ گزافی بابتش پول داده ام، با پیراهن سفید او پاک شود.
در داستان هایی که من برای آدم های ایستگاه اتوبوس توی ذهن خودم ساخته ام، مجسمه ی مرد متفکر یک دوست دختر چینی دارد که لابد همکار هم هستند. این طوری ، یعنی اگر اتوبوس هرتی ترمز می زد و من می خوردم به سر شانه اش یا کمی پایین تر حتا، آن هم درست یک روز پیش از ولنتاین داستان توی ذهن من بسیار تراژیک می شد.
   

۱۳۹۲ بهمن ۱۰, پنجشنبه

بکن ای گل با من هر چه توانی ناز ...

من آدم عجیبی هستم. نمی دانم این حقیقت چه ربطی به خاطره ای دارد که گم است و پر رنگ. من دارم از بین سی دی های یک کتاب فروشی نسبتن بزرگ در شهر زیبای اصفهان (بعد ها توضیح می دهم چرا زیبا) پی یک سی دی می گردم برای دختر بچه ای که حافظه اش مثل یک هارد درایو یک ترا بایتی کار می کند، دقیق و جا دار، هیچ چیز یادش نمی رود.
نمی شود کتمان کرد آن لحظه ودرست همان لحظه حالم خوب بود، صد بار هم پایش بیفتد می گویم خوب بود و این خوب بودن را مدیون چند نفرم. درست در روزهایی که همه دلواپس بودند و ما هم و یک پایمان بیمارستان بود و آن یکی خانه ی مادر بزرگ یک پنجره ی خوشایند (چقدر کلمه ی خوشایند مناسب این اتفاق است، و چقدر دلم می خواهد هی پشت سر هم بنویسم خوشایند، یک پنجره خوشایند... پنجره ...) باز شد و من کمی نفس کشیدم.
بله داشتم یک سی دی پیدا می کردم، بین کارتون هایی که غالبشان را دیده بودم و مدام می پرسیدم این رو دیدی؟ و مدام می شنیدم نه، من اهلش نیستم. یک دفعه نمی دانم چه شد، دختر پشت پیشخوان دلش گرفت یا چه که یک باره این صدا بلند و رسا (جوری که بی برو برگرد آن شب را آن لحظه را  آن حس را و آن عطر را برای همیشه ماندگار کند)، پیچید توی سالن « شد خزان گلشن آشنایی... بازم آتش به جان زد جدایی...» دستم سست شد روی سی دی ها و دلم می خواست کسی چیزی بگوید مثلن شوخی کند یا بزند به شانه ام یا هرچه،که مرد جوان بلند قامت جذابی که در کنارم ایستاده بود درآمد: «من عاشق این آهنگم.» آدم سبک می شود وقتی کسی حرف دلش را می زند. سلب مسئولیت می شود از آدم انگار. گفتم «منم همین طور».  خواننده همچنان داشت تصنیف را می خواند« آفت خرمن مهر و وفایی... نو گل گلشن جور جفایی...» یادم نیست کاپشن سیاه داشت یا سرمه ای، یادم هست وقتی این را گفت چشمهاش دیگر مثل قبل نبود. شادی چهره اش انگار به غم گنگی بدل شد که چهره اش را مهربان تر کرده بود.
فردای آن روز، روز بعدش حتا، یا امروز بعد از چند مدت هنوز دلم که می گیرد یادم می افتد به تصنیفی که اول بار وقتی شنیدمش که چیزی از آن نمی فهمیدم. دو روز بعد زیر برفی که موسیو اش پیغام داد زیرش راه نروم چون لابد اسیدی است، مثل احمق ها راه می رفتم، دست می کشیدم به نرده های پارک هشت بهشت و می خواندم «تو و نی چون ناله کشیدن ها ... من و چون گل جامه دریدن ها... ز رقیبان خواری دیدن ها...» تا رسیدم به کتاب فروشی آقای سپاهانی و درست وقتی کتاب «دوست بازیافته»ی  «فرد اولمن» را روی پیشخوان کتاب دیدم پیش از آن که «مهرنوش» برسد با تمام وجود حس کردم چقدر اصفهان شهر زیبایی ست.


۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

پرواز شماره صفر هشتاد و چهار یا همچو چیزی

پرواز های ایران ایر سوای از تاخیرها و ترس های حاصل از تجربیات تلخ گذشته گاهی صحنه ی هنرنمایی دوستان هم هست. پریشب مسافر یکی از همین پرواز ها بودم. همین که به اتاق انتظار رسیدم یک زن میان سال و یک دختر دیدم که داشتند با هم تخمه می شکستند و پوست تخمه ها را همان طور وسط سالن ول می کردند. وقتی سه چهار نفر دیگه به سالن وارد شدند نمی دانم تخمه ها تمام شد یا چه شد که بی خیالِ تخمه شکستن شدند و دختر که صدای گرفته ای داشت و بفهمی نفهمی تپل مپل بود دوره افتاد بین مردم؛ که خانم، آقا من بار دستی م زیاده و اگر می شه یکی از کیف های دستی من رو برام بیارید! و این تقاضا چنان عجیب بود و بی موقع که  هیچ کس زیر بار نمی رفت. بعد از آن که به بهانه ی دست شویی رفتن جا به جا شدم و چند ردیف عقب تر نشستم و دیدم هنوز دختر دارد با مرد نسبتن مسنی، که قبلن همسرش کنار من نشسته بود و گفته بود توریست هستند و بار اول است به مالزی سفر می کنند، مباحثه می کند و لابد دارد متقاعدش می کند بارش را بگیرد خدا خدا کردم این دختر کنار دست من نباشد. راستش را بخواهید ترسیده بودم، مثل چی!  از بس که این روزها از رادیو و تلویزیون و غیره ذالک می شنوم که کسی چیزی برای دیگری حمل کرده و یک جور غریبی تویش مواد بوده یا حتا مثلن حوله آغشته بوده به مخدر فلان و بهمان می ترسیدم نکند این دختر چیزی توی بارم بگذارد.

دعاها کارساز شد و صندلی کنارم خالی بود و کلن دیگر دختر را ندیدم. ردیف کنارم سه دختر داف، که حتمن می دانید چه تعریفی برای دافیت وجود دارد، نشسته بودند و یک پسر کم سن و سال. آنقدر از سفر اصفهان به تهران خسته بودم که دلم می خواست این هواپیما راه بیفتد و چراغ ها خاموش شود و من خوابم ببرد. پیش از خاموشی ها دیدم دختری که کنارم بود لاک آبی چند روز مانده ای داشت و رژ گونه اش بفهمی نفهمی پاک شده بود. نگاه کردم سه تا شان مثل هم دماغ ها را عمل کرده بودند، مثل هم گونه گذاری کرده بودند و مثل هم لب ها را پروتز. دیگر چیز زیادی نمانده بود که چهره ها مثلِ مثل هم بشود. چشم ها را که همه با مداد چشم پدر مادر داری کشیده بودند و از اصل چشم ها چیزی پیدا نبود و پوست صورت و دستها و جاهای دیگری که پیدا بود هم برنزه بود، هر سه تقریبن هم قد بودند و درست از جایی که بازو ها تمام می شد مقادری چربی طبقه بندی شده توی آن لباس های تنگ نمایان بود، رنگ موها بود که فرق داشت فقط.
چنان خوابم برد که نفهمیدم چه شد شام سرو شد و جمع شد. فقط گاهی بیدار می شدم و کیفم را محکم توی بغلم می گرفتم. صبح که من با سر و کله ی آشفته بیدار شدم و دیدم گیسوهای سیاهم مثل خونه ی کلاغ به هم ریخته دختر ها مدام اسپری می زدند و خودشان را توی آینه وارسی می کردند. حین سرو صبحانه آقای مهماندار تکه هایی به دختر ها انداخت به خصوص به آن یکی که لاک ناخن هاش صبح دیگر زرد فسفری بود نه آبی. تکه ها از آن دسته تکه هایی بود که تهرانی ها می فهمیدند و من به عنوان یک شهرستانی فقط می توانستم درک کنم جملاتی بین این ها رد و بدل می شود که به من مربوط نیست ولی خب صدای مکالمه جوری ست که انگار به همه مربوط است.

صبحانه که سرو شد و جمع شد آقای مهمان دار که انگار می خواست حسن نیتش را ثابت کند یک سینی حاوی یک کوکا کولای زیرو و یک آب پرتقال برای دختر ناخن زرد فسفری آورد و دختر درست مثل عروس های دهاتی قدیمی پشت چشمی نازک کرد و سینی جلوی صندلی را باز کرد و حتا تشکر هم نکرد.
آقای مهمان دار که البته بنده مشاهده کردم حلقه ی طلایی رنگ نازکی توی انگشت انگشتری دست چپش داشت. دم دم های رسیدن بود که چند تا دستمال لوله شده! برای دخترها آورد، آن ها هم مثل کلاغ ها که آشغالی پیدا کرده باشند کله ها را کردند توی هم و لای دستمال ها را باز کردند. به نظر می رسید چیزی نوشتند و باز لوله شان کردند. آقای مهمان دار درست به همان جنتلمنی که وقتی من وارد هواپیما شدم سلام داده بود با سینه ای سپر کرده از انتهای راهرو آمد و لوله ی سفید دستمال ها را با دست راست گرفت و از کنار من رد شد.

۱۳۹۲ آذر ۲۵, دوشنبه

از لنینگراد پایتخت تزارها برایت می نویسم؛*

بعد از چند سال، سرما آن هم از نوع خیلی زیاد و خشکش که صاف می رود توی ریه های آدم. پیش از آن که کار برسد به سرمای جان فرسا ما موفق شدیم علیرغم این که به این راحتی ها به دو تا زن توی این روزگار و این کشور هتلی برای یک شب نمی دهند، علی الخصوص اگر یکی شان شناسنامه هم نداشته باشد، یک جایی جور کنیم.
تهران- درکه- خانه معلم شمیران. کثیف ترین جایی که تا به حال آنجا خوابیده بودیم.
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان مدام می گفتم نکند آدم توی این اتاق مریضی چیزی بگیرد. البته من آدم وسواسی نیستم. ولی آن شب و فقط آن شب چنان وسواس به جانم افتاده بود که نقطه های ریز روی دیوار هم توجه من را جلب می کرد. هرچند آن اتاق و آن به اصطلاح هتل یا چنان چه سر درش نوشته بود، مجموعه پژوهشی فرهنگی رفاهی، آن قدری چرک بود که آدم نگران نقطه های ریز نباشد.
وقتی آدم جایی گیر می کند انگار زمان کش می آید. حالا مثلن اگر آدم با محبوبش بیرون باشد زمان مثل برق و باد می گذرد ولی در چنین شرایطی اصلن. الان احساس می کنم یک هفته آنجا بوده ام.
زنی که حجاب سفت و سختی داشت و سر میز کناری نشسته بود شروع کرد با ما اختلاط کردن انگار مدت هاست ما را می شناسد. در آمد که « اتفاقن من هم از اصفهان اومدم، اومدم که یه شبه برگردم، الان پونزده روزه اینجام!» به گانم قیافه ام ترکیبی از ترس و نگرانی و دلواپسی و البته ترحم به خودش گرفته بود که زن گفت « اونقدر ها هم کثیف نیست،» راست هم می گفت. بعد اضافه کرد «البته وقتی متوجه شدم باید بمونم برای خودم یه پتو و یه ملافه و یه بالش خریدم.» همه خندیدیم. به قول مادرم زندگی خیلی پیچیده ای داشت. و زن خوش سلیقه ای بود. مدام اخبار سیاسی و اقتصادی را دنبال می کرد و به کوه نوردی علاقه داشت. دلش می خواست هر روز برود کوه ولی سکوت و خلوت و تنهایی می ترساندش.
آدم راه و چاه یک جا را که یاد می گیرد به آنجا احساس تعلق می کند حتا اگر قبل ترش آنجا احساس غربت می کرده. مثلن حالا من و مادرم احساس می کنیم به قدر یک ارزن به آن محله تعلق داریم. مثلن به آن لواشک فروشی هوس انگیز سر میدان یا آن آش فروشی رو به روی هتل. به خصوص وقتی آدم جایی دوست هم پیدا می کند و می تواند آدم های آن محل را به اسم صدا کند. عکس پرسنلی که صبح همان روز سر میدان تجریش گرفتم یه جور هایی یادگاری شد از آن یک روز و یک شب.
آدم ها عادت می کنند به همه چیز.. به سختی ها و البته آسانی ها ..  


*بخشی از شعر «شیدایی» از «نزار قبانی» ترجمه ی «عذرا جوانمردی»: 

از لنینگراد
پایتخت تزارها
برایت می نویسم؛
دمای هوا صفر درجه است.
تو را چون تن‌پوشی از مهربانی بر تن کرده‌ام
و خودم را با تو گرم می‌کنم

۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه

اِ سوشیبل چاینیز گای !

بگذارید به حساب بی حوصلگی یا هرچه. ولی خب برای این که کرکره را کامل نکشیده باشم پایین، نوشین خانم! بله با خود شمام، گفتم روایت «کیم» رو بنویسم.
بعضی چینی ها هستند که دو سه برابر بعضی چینی های دیگر حرف می زنند و البته بامزه هم هستند و یک جور عجیبی آدم ازشان خوشش می آید. همکلاسی تپل من «کریس» یکی از آن ها بود که تقریبن شاه راه ارتباط من با بقیه بچه های لوکال بود. به واسطه ی او چند تایی دوست مالایی هم پیدا کردم و از پیدا کردن همه شان راضیم. (حیف که فارسی بلد نیستند و نمی شود این متن را برایشان فرستاد.)
بعد از «کریستوفر» پسر چینی ندیدم که به این نسبت بتواند با من حرف بزند. مثلن «تِی» انسان کم حرفی ست که جواب غالب سوال هایی که از او می شود «آیم نات شور!» است. علیرغم این که هر از گاهی لبخندی به من می زند (مثلن کشناک ترین لبخندش را همین چند روز پیش توی سالن جیم بهم زد که مثلن بگوید به به شما کجا این جا کجا)، حرفی بین ما رد و بدل نمی شود.
تا این که چند مدت پیش وقتی به آن آرایشگاهی رفتم که «نیکی»(رجوع شود به پست پیشین) آنجا کار می کرد، پسر چینی شادی دیدم. به اسم «کیم»، او یک چینی پول پرست بود. خودش هم به این مسئله اقرار کرد البته. هرچند آخرش نفهمیدم خودش صاحب مغازه ست یا برای کسی کار می کند تا تهش وانمود کرد رئیسش خواهد فهمید موهای من تا کمرم بلند بوده. (چون سی رینگت باید بیشتر می سلفیدم به خاطر بلند بودن موهام)
بعد از چند دقیقه چانه زدن گفتم اصلن می داند من چقدر راه آمده م و به شیوه ی ایرانی سعی کردم متقاعدش کنم اگر بخواهم به او پولی بدهم چیزی پول توی کیفم نخواهد ماند و چون راهم دور است باید با تاکسی برگردم. همان موقع بود که پسر خندان و بامزه ی قصه ی ما شروع کرد به پرس و جو که آدرس من را بفهمد وقتی گفتم حوالی دانشگاه یو ام گفت اِ خونه ی من هم اونجاس هیچ نگران نباش و من می رسونمت. این را گفت و شروع کرد به زیر و رو کردن موهای من.
همین طور که موهام پر بود از مواد شیمیایی و «نیکی» تایم گرفته بود. باز سر و کله ی «کیم» پیدا شد مشتری پیری را راه اندخته بود و آمده بود نکته ی نقضی از او به نیکی بگوید که یادش آمد من آنجا هستم. گفت تو که این قدر غر می زنی از گرونی و بی کاری من یه پیشنهاد برات دارم.
گفتم چی؟ در آمد که بهتره ازدواج کنی، «هی شود ساپورت یو» خندیدم و اصطلاح همیشگی محسن را تکرار کردم، «اِ هول لایف اسکالرشیپ! ها؟» کیم صندلی را کشید جلو و باز شروع کرد پیشنهاداتی راجع به این که ا زچه نژادی انتخاب کنم به من داد. آنقدر با مزه حرف می زد و سرش را تکان می داد که من نمی توانستم اصلن نخندم گاهی هم از «نیکی» تایید می خواست. سر آخر به این نتیجه رسید که اگر مرد ایرانی توی دست و بالم نیست بهترین کاری که می شود کرد این است که یک سفر به تایلند بروم بعدن آنجا (در منطقه ای که بعدن برایم توضیح داد چطور باید یک ماشین کرایه کنم و بسیار جای زیبایی به نظر می رسد) اگر درست و حسابی دور و برم را نگاه کنم و زیاد «چوزی» نباشم «شورلی آی ویل فایند اِ تای من»!
موهایم که ردیف شد و مثل آبشار طلایی توی باد سشوار «نیکی» رقصید، «کیم» گفت زود باشین زود باشین که دیر شد باید این خانوم رو برسونم. دو به شک بودم با او بروم یا نه! هیچ آدم احمقی سوار ماشین یک پسر چینی غریبه می شود؟ در کمتر از سی ثانیه تصمیم گرفتم که بروم، با احتساب این واقعیت که اصل بر اعتماد است و آدم باید به زندگی اعتماد کند.
باورتان نمی شود چقدر وقتی رفتم توی پارکینگ و سوار ماشین «کیم» ، که درست شبیه ماشین «کریستوفر» بود، شدم و «نیکی» عقب نشست ترسیده بودم. واقعن گفتم نکند این ها یک تیم آدم دزد باشند!هر لحظه فکر می کردم الان است که یک چاقو بگذارد زیر گلویم و با صدای کمی مردانه کمی زنانه اش بگوید « اشششش دونت سی انی تینگ». ولی تصمیم گرفتم ریسک کنم و صبر. فکر کنم توی نگاهم کمی ترس بود که «کیم» در آمد « دو یو الویز گو وید استرنجرز؟» آنقدر در ذهنم هیاهو بود که جواب ندادم.
وقتی داشتم پیاده می شدم، فهمیدم دنیا واقعن بر پایه اعتماد است، یک آرایشگر غریبه من را رسانده بود و توی راه برایم کلی داستان های عجیب و غریب تعریف کرده بود و جزئیات رفتن به یک سفر آسیایی را گفته بود (چطور بروم که بهم خوش بگذرد و غیره ) حتا مسیرش را طولانی تر کرده بود که توی راه مرکز خریدی را به من نشان بدهد که تویش کتاب های ارزان قیمت گیر می آید و من را تشویق کرده بود به انگلیسی وبلاگ بزنم و من بی دلیل خوشحال بودم.  

۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

اکسترا اوردیناری!

همین طور که به رد اتوی روی موهای من فوت می کرد گفت در موسسه ی اورئال در مانیلا دوره ی ریباندینگ دیده ولی میک آپ را از بس که دوست داشته خودش یاد گرفته، لیتل بای لیتل! گفتم « یو نو وات؟ یو شود گو تو مای کانتری» وقتی پرسید چطور گفتم چون آدم های آنجا خیلی به میک آپ علاقه دارند و لابد نانش می رود توی روغن. پرسیدم با حجاب اجباری مشکل نداری؟ باید روسری سرت کنی. فهمیدم که قیافه اش کمی در هم رفت، با این که از همان بدو ورود متوجه مشکلش شده بودم، با وجود این که سعی کرده بود با مانیکور ناخن و پوشیدن مینی ژوپ پنهانش کند ولی اینها هر چقدر هم مشکلاشان کم باشد و هر چقدر هم میک آپ بدانند یک چیزی توی نگاهشان هست، وقتی به شکم برآمده از حاملگی همکار دیگرشان زل زده اند مثلن، که دارد فریاد می زند هر کسی رازی در زندگی دارد.
ادامه دادم، اگر بخواهد بیاید توی کشور من پر از آرایشگاه است، فقط نمی دانم چطور باید ویزا بگیرد. فهمیدم دارد با خودش کلنجار می رود که چیزی بگوید، یک هو در آمد که، من نمی توانم بیایم ایران، مشکل دارم. پرسیدم چطور، لبخندی زد که شرمی دخترانه در آن نهفته بود در جواب گفت « بی کاز، آیم اِ لیدی بوی.»
این اولین باری بود که یک نفر راست بر می گشت و توی روی من نگاه می کرد و به این صراحت و به این سادگی و صداقت خودش را به عنوان یک دو جنسه به من معرفی می کند. شی میلی که زیاد دیده بودم، زن درشت اندام کلفت صدایی بود که گاهی شب ها توی رستوران فاز دو سیگار می کشید و با نوشیدنی روی میز لاس خشکه می زد. این یکی ولی فرق داشت هیکلش زنانه تر بود، صدایش زنانه بود، فقط استخوان های آرواره اش به مردان شبیه تر بود و کمی درشتی هیکلش توی ذوق می زد، هرچند سینه های بسیار بزرگش مدام آدم را به شک می اندخت.
 جوری که انگار من خیلی کول هستم و دَتز اوکی توی آینه نگاهش کردم، یادم آمد بهترین چیز این جور وقت ها این است که دقیقن احساست را بگویی، فهمیدم کف دستم دارد عرق می کند و استرس دارد از کف دستم خارج می شود، برای همین گفتم، این خیلی خوب است که خودش را دقیقن همان طور که هست پذیرفته.
موهای من عمومن چهار ساعت کار می برند، این بار کمی بیشتر. نیکی خیلی آرام کارش را انجام می داد و هر از گاهی لبخندی نثار من می کرد. اوقاتی هم که «کیم» (آن همکار جوانشان که باید یک پست هم مخصوص او بنویسم) می آمد و پارازیتی می انداخت و من را توصیه می کرد که یکی از پسرهایی که می شناسم را به عنوان همسر انتخاب کنم چون ممکن است وقت بگذرد. آن موقع بود که احساس می کردم چیزی توی چهره ی نیکی عوض می شود و دقیقن همان موقع بود که ماندم بین دو حقیقت و دو نیاز که آیا متنفر باشم از خودم که آن لحظه پیش خودم از خدا تشکر کردم که من را یک زن آفریده، و یا به خاطر این شکرگزاری خودم را تحسین کنم.

در حقیقت «نیکی» یک زن بود، با تمام روحیاتی که یک زن نیاز دارد. برای مردها جذاب بود ولی بی آن که خودش اعتراضی کند همین که از مردهای توی زندگی ش می گفت (وقتهایی که کیم می رفت بیرون دوری بزند یا برود دستشویی مثلن)  فهمیدم چقدر بارها و بارها فقط برای خاطر به قول خودش «دَت اکسترا اوردیناری پارت» خرد شده و بر زمین ریخته و چند بار از وجودش چه جسمی و چه روحی سوء استفاده شده.