۱۳۹۴ بهمن ۱۹, دوشنبه

غریبه ها و شهرها

مدت هاست داستان نخوانده ام. نه که نخواهم، چیزی ندیده ام که توجهم را جلب کند. دروغ چرا، با وجود این که سالهاست زبان محاوراتم شده انگلیسی، با اینکه حتا گاهی توی خواب ها هم فارسی حرف نمی زنم ولی هنوز لذت خواندن یک داستان وقتی فارسی است برایم هزار برابر می شود. وقتی داستان ها را به انگلیسی می خوانم انگار اتفاق نمی افتند. نمی فهمم چرا؟! شاید غربت است بین من وقتی دارم داستانی را به زبانی غیر از فارسی می خوانم و من آن طور که دوست دارم راوی برایم راویت کند.
گاهی اوقات وقتی از کنار خانه های مردم اینجا می گذرم وقتی می بینم مثلن دارند برای رفتن به یک پیک نیک حاضر می شوند، وقتی دارند با تلفن حرف می زنند و سرشان را از پنجره کرده اند بیرون وقتی دارند قدم می زنند و حواسشان به بچه هایشان هست، هرگز احساس نمی کنم می توانم یکی از آن ها باشم. انگار آن ها برای من مثل فیلم هایی هستند که دیده ام. هنوز انگار باور نکرده ام من هم می توانم یکی از این آدم ها باشم. انگار غریبه ام. انگار ندارد من غریبه ام.

ما آدم های غریبه ی ریزه میزه از این کشور به آن کشور می رویم و ساده از کنار آدم هایی می گذریم که هرگز درک نمی کنند ما چقدر وقتی از کنارشان می گذریم احساس غربت می کنیم. احساس اینکه به جایی که هستیم تعلق نداریم. شاید باید یک داستان تازه بنویسم. اگر این زمان کوفتی کش بیاید. اگر بشود، شاید به زودی توی یک از روزهای خوب آفتابی در جایی که نمی دانم کجاست! 

۱۳۹۴ آبان ۲۱, پنجشنبه

نوسازی

یکم
نوشتنم می آید. چند روزی هست. دلم کاغذ و قلم می خواهد یک بعد از ظهر آفتابی با کلاه و کرم ضد آفتاب کنار دریا. شاید همین آخر هفته بار و بنه بردارم و بروم یک جایی همین اطراف. مشکل بزرگ ملبورن این است که مدام باد می آید. آدم هایی که با کاغذهای سرگردان و دسته نشده سر و کار دارند خوب می فهمند باد چطور دشمن جانسوزی ست.
باید کمی استراحت کرد و بعد بنا کرد به نوشتن. چطور می شود نوشت از همه چیز نمی دانم.

دوم
یکی از آن روزهای بارانی کوالالامپور بود یکی از آن ها که وقتی باران تمام می شود هوا گرم می شود چنان که انگار نه انگار تا همین چند دقیقه پیش نمی شد توی خیابان ها بدون سقفی بالای سر راه بروی. یکی از همان روزها بود. به دعوت «چوآ» پیرمرد چینی بامزه ای که ممکن است تا ابد صدایش توی ذهن من بماند، رفته بودیم به یک رستوران سنتی چینی، چیزی شبیه مهمانی شب عید ما، چیزی شبیه سبزی پلو با ماهی، با آداب و رسوم چینی. و من تنها ایرانی جمع واین مهمانی یک مهمان ویژه داشت، پیرمردی که پیشتر ها توی همین شرکت ما کار می کرده، و حالا نیوزلند زندگی می کرد. گپی زدیم و از تعداد گوسفندهای نیوزلند گفت و وا گفت. پرسیدم «چند سالی هست از مالزی رفته اید»، دستی به ریش نداشته اش کشید و گفت «دو سال»، کمی فکر کرد و گفت «دو سال و نیم». بعد گفت «هرچی سن بالا می ره سرعت عمر هم بیشتر می شه».
تکرار کردم به استفهام! گفت وقتی بیست ساله باشی دو سال ده درصد عمر توست ولی وقتی چهل ساله باشه دو سال پنج درصد عمر توست.
سوم
دارم پیر می شوم، این را از سرعت گذشت روزها می گویم. سه سال پیش بود، در خانه پدری ام،  با وجود اینکه بعد از مدت ها خارج از ایران بودن تقریبن کسی به من زنگ نمی زد، خانمی تماس گرفت. صدایش، صدایش یادم هست شبیه صدای مخملی خانم های چادری بود. درست شبیه عروس های محجبه ی آقای رمضانی، می شد تصور کرد چطور صورت سفید و ابروهای کمانی را زیر سیاهی چادر پوشانده. لابد چادرش کش هم داشت.، شاید هم صدایش نبود لحنش، بله لحنش شبیه همه ی اینها بود، کلمات بازیچه زبان ما می شوند وقتی دارند ما را از هم تفکیک می کنند. از من خواست برای مصاحبه به آدرسی بروم. مصاحبه ای برای استخدام، و من هرگز برای استخدام تقاضایی نداده بودم. وقتی آدرس را خواند احساس می کردم لابد عوضی زنگ زده، گفتم اشتباه گرفته اید و او برای اطمینان بیشتر اسم کامل من، اسم پدرم و شماره ی شناسنامه ام را خواند. من همان بودم، اما نمی دانستم این زن با صدای مخملی کیست، که دروغ می گوید!
بعدها فهیمدم این من بودم که اشتباه می کردم،  بله من عصر همان روزی که از آن مصاحبه آمدم نوشته داده بودم که اشتباه می کرده ام. من اشتباه می کردم، آن زن صورت سفید و ابروهای کمانی نداشت. آن زن خانمِ...، من حتا هنوز هم نمی دانم  اسم آن زن چه بود، تنها چیزی که یقین دارم این است که اگر بچه اش سالم دنیا آمده باشد، لابد الان سه ساله است و توی خیابان های شهری که امروز کمتر به من تعلق دارد تاتی تاتی می کند.
چهارم
بعضی شب ها کابوس هایشان شبیه واقعیت اند. همین پریروز وقتی بعد از حدود بیست ساعت کار بی وقفه (که پایانی بود بر تمام تلاش های ترم گذشته) خوابیدم. بهتر از بگویم به رختخوابم رسیدم و خوابیدم. خواب می دیدم گروهی به اجبار خانه ی پدری ما را نوسازی می کردند، قاب می کوبیدند و نقاشی می کردند و تابلو های زیبا می گذاشتند. هر چه من داد و بیداد می کردم که چرا شما دارید نوسازی می کنید کسی جوابی نداد. مرد جوان بلند قامتی آمد و گلوی من را فشار داد و به فریاد گفت «ما هر دو سال یک بار خانه ی همه ایرانی های خارج از کشور را نوسازی می کنیم. این کار لازم است».
و تو هر کدام از سوراخ های پشت قاب یکی از آن میکروفون های کوچک فسقلی جاساز می کرد.


۱۳۹۴ مهر ۹, پنجشنبه

تلقین قارچ جادویی

سخت پیش می آید حالم چنین شود. دیروز ، یعنی دیشب آنقدر انقلابات درونی داشتم که نشستم به نوشتن یک داستان کوتاه البته بعد از آن که یک سیب خوردم و پیش از آن که قلبم برود روی توربو. این اصطلاح را حامد برای قلب من اختراع کرده، اسم خودمانی همان بیماری ست که پیشتر ها راجع به آن نوشته ام.
بله توی یک سال گذشته کم پیش آمده روزهایی که این جور باردار نوشتن باشم. یک حالت هایی از انتظار، انتظاری برای دو پایان، دو جور رهایی، رهایی از بند درس های یک ترم و رهایی از تنهایی مدام. شک ندارم رسیدن بهار، همین بهار کم رمق و حال و بی حال، هم بی تاثیر نیست.
حالا برای خودم یک چای سبز درست کردم ، به یک ساعت درس جلسه دو هفته پیش گوش کردم. باقی را گذاشتم برای بعد از اینکه چند کلمه ای می نویسم. امروز با خودم فکر می کردم چطور است کسب و کار خودمان را راه بیندازیم. یعنی یکی از کارهایی که همیشه آرزویش را داشتیم. به قول حامد برای خودمان کار کنیم و مدام چشممان به دست دانشگاه ها و آموزش عالی و هیومن ریسورس شرکت ها نباشد.

شاید باور نکنید، ولی همین الان که داشتم می نوشتم در آفیس باز شد و یک چینی وارد شد. می نویسم چینی چون واقعن تنها چیزی که می شود راجع به این انسان یقین کرد همین چینی بودنش است. او جدید ترین عضو آفیس ما در طبقه ی سوم است و فکر می کنم با حضور او که قدش به زور به یک متر و سی سانت می رسد و جنسیتش هیچ از طاهرش معلوم نیست. جنس مان در این آفیس جور شده است.  خواستم بگویم که دیدن او صاف در کنار «الگو» که یک ایتالیایی بسیار بلند قامت و لاغر است همین دو روز پیش به من القا می کرد، یک بست از آن قارچ های جادویی سحر آمیز* را زده ام. شاید همین تصویر شبه فانتزی موجبات نوشتن داستان هایی را فراهم کند. 


* روایت قارچ های جادویی سحر آمیزمان را به زودی خواهم نوشت.


۱۳۹۴ مهر ۸, چهارشنبه

اولین سفارش نامه ی فدایت شوم

عصر یکی از روزهای تابستون بود، نمی دونم چرا همه روزهای کارم توی فولاد مبارکه رو وقتی می خوام به یاد بیارم تابستونن؟ برای همین ممکنه گزاره نخست غلط باشه و عصر یکی از روزهای خیلی سرد زمستون بوده باشه. ژینوس که یکی از پست های وبلاگ ناکار شده م رو خونده بود (اون وبلاگ به دلایل زیادی تعطیل شد) از در وارد شد و به قسمی که نمی تونست جلوی خنده هاشون بگیره گفت «زهرا تو آدم خطرناکی هستی! آدم جلوت حرف بزنه فردا تو دنیا پخش می شه»
من داستان کله کچل یکی از همکار ها رو نوشه بودم یا شکم ورقلمبیده ی اون یکی رو که روایت بود هر روز با مادرش می رن خواستگاری نمی دونم. ولی راست می گفت، من همه چیز رو می نوشتم. اون وبلاگ بهترین دفتر مشق من برای نوشتن بود. 
دیروز توی سایتانجام می دم برای اولین بار سفارش نوشتن یه نامه ی فدایت شوم برام اومد. یه مشتری خواسته بود:
یه نامه فدایت شوم واسه یه دختر اصفهانی می خوام.
سی ساله، اهل کتاب و فیلم و مثل اکثر اصفهانی های اصیل با سلایق ساده،کلاسیک و گاها اشرافی.
من هم نوشتم. حالا از اونجایی که بنا بود یه آرشیو از نامه های عاشقانه که برای مردم می نویسم فراهم کنم گفتم چه عیبی داره اگه این آرشیو همگانی باشه. شاید به درد بقیه هم خورد.  
حاشیه: من قول می دم نامه های فدایت شومی که می نویسم برای هر کس منحصر به فرد و زیبا باشه. بنابر این نگران تکراری بودن سفارشتون نشید.
و اما بعد:
دیروز عصر داشتم توی خنکای پاییزی راه می رفتم که فکر کردم باید توی این پاییز دست به کار شوم، دست به کارِ یک کار کارستان، یک چیزی که هر وقت یادت بیاید قند توی دلت آب شود، توی دل تو که انگار خود دل من است. راستش چند شب پیش خواب می دیدم دارم برایت یک چیزهایی می نویسم. داشتم برایت می نوشتم «یادت هست توی کافه کنار پل خواجو چای و دارچین می خوردیم؟» راستی دم پل خواجو مگر کافه هست؟ صاف کنار رودخانه؟ کنار آب؟
عزیز تر از جانم، باز هم سلامم را خوردم، از بچگی همیشه سلامم را می خوردم. به خصوص وقتی دست و پایم را گم می کنم بدتر خجالت انگار مغز من را پر می کند. جای سلام را که هیچ جای همه چیز را می گیرد.
راست نیستند دیگر، همه ی آنها که  گفتم، همه مثل خواب خیالند، این که مثلن توی رودخانه تان باز آب باشد یا صاف کنار رودخانه یک کافه باشد و زنهای خوش لباس- که بی شک تو هم یکی از آن هایی- جفت مردهای نجیب زاده نشسته باشند و به کرشمه نوشیدنی بخورند اینها راست نیستند، مگر اصفهان پاریس باشد. فکر کن اگر خواب من درست از آب در بیاید، اگر اصفهان مثل پاریس بشود،(مگر نه اینکه اینها خواهر خوانده اند؟!) آن وقت ما هم راهمان را می کشیم و کنار آب قدم می زنیم. می دانم حواسمان پرت می شود من از خجالت و تو از توجهی که بناست به کرشمه هایت بسپری. داشتم فکر می کردم اگر اصفهان پاریس باشد کدام پل می شود پل عشاق؟ پل های آجری شهر شما که جای قفل و بست ندارند. لابد یکی از پل های تازه سازترش می شود پل عشاق. اگر به من باشد می گویم پل فلزی را بکنند پل عشاق. هم اینکه عشق و دنیای آهن و فولاد انگار دو روی یک سکه باشند، هم اینکه یک فیس و افاده ای توی این پل هست، می بینی پارک کنار این پل اسمش خیلی خارجی ست، پارک ژان شاردن، می بینی چقدر آدم احساس می کند دارد توی شهر عشاق قدم می زند. می رویم روی پل فلزی همین فردا یک قفل بزرگ طلایی هم می بریم با خودمان، اصلن چرا که نه؟ بیا ما  اولین زوج عاشقی باشیم که یک قفل طلایی زیبا به پل فلزی آویزان می کنند. شاید بدهم ممد آقا قفل ساز اسم هامان را بنویسد رویش. ای کاش اصفهان پاریس بود، آن وقت تو با آن لباس زیبای ابریشمی ات که توی خنکای پاییزی گاهی کمی دامنش را باد بالا می کشید آنقدر خواستنی می شدی که نمی توانستم حتا یک لحظه دست از تماشایت برداردم. شک نکن روی پل همان گاهِ بسته شده قفل بغلت می کردم. زیباترش اینجاست که غروب هم باشد. داشتم فکر می کردم اصلن چرا فردا؟

بیا همین امروز عصر، زیبا ترین عصر مهرماهی مان را خلق کنیم. پل فلزی، من ، تو و یک قفل طلایی زیبا که بناست وقتی چیلیک صدا می کند یکهو تمام شهر عاشق شوند. وقتی چیلیک صدا می دهد یکهو رودخانه پر شود از آب خروشان زیبا ، کافه ها دانه دانه پدیدار شوند، و کتاب فروشی ها ردیف شوند توی حاشیه رودخانه. بیا من برای تو یک قفل جادویی هدیه می آورم، قفلی که هر زنی آرزوی داشتش را دارد. راز این که این قفل کار بدهد فقط این است که تو فقط کمی کرشمه کنی، تو فقط ذره ای ناز کن تا ببینی چطور به خاطرت شهر را عوض می کنم.


۱۳۹۴ شهریور ۴, چهارشنبه

آشپزی کوتوردی!

گفتم شاید فایل شبیه سازی آخر وقتی یک نتیجه ای بدهد و بگذارمش توی گزارشم. تا داشت کار می کرد رفتم یو تیوب و اولین فایل ویدئویی که فکر کردم دوست دارم باز کردم. گوردون رمزی داشت غذایی رو می پخت که ادعاش می شه تخصصی ترین غذایی که بلده. یعنی این غذا ناموس گردون رمزی حساب می شه. بارها شنیدم توی برنامه ی مستر شف گفته بیف ویلینگتون غذای مورد علاقه ی منه.
فایل شبیه سازی خطا می گیرد ولی من محو تماشای گردون رمزی وقتی دارد یک تکه گوشت لخم را توی روغن به قول خودش خیلی داغ سرخ می کند، به یک سیب سبز گاز می زنم و می گویم گور بابای سیمولیشن. دلم دنیای واقعی می خواهد نه اینکه توی یک دنیای مجازی گازی بزنم به یک سیب مثلن.
دلم می خواهد ساده و واقعی باشم، توی یکی از خیابان های یک شهر غریبه راه بروم، مثل آن روز ظهر که خسته و گرسنه با حامد رسیدیم به مرکز شهری در اسپانیا، بنا بود ناهار پیتزا بخوریم. و اولین رستوران هم پیتزا فروشی در آمد. حالا گردون رمزی دارد گوشت فیتیله پیچ شده توی لایه های نازک بیکن را کار می گذارد توی خمیری که انگار لامصب یک اثر هنری است.
دلم می خواهد برای کسی آشپزی کنم، از وقتی اینجا زندگی می کنم به جز دفعات معدود برای کسی غذا نپختم! چه مصیبتی! من همیشه عاشق آشپزی بودم، عاشق این که برای کسی بپزم. کسی که دوستش دارم.

توی آشپزخانه مشترک نشسته بودیم و صاف جلوی ما پسر، پسر که عرض کنم مردک دراز ییلاق شیلایی ایستاده بود به آشپزی، من پنیر را ورقه کردم و یک برش دادم به حامد، بلکه تا غذای ما حاضر می شود دل ضعفه نگیریم. مرد شیلیایی معلوم بود دوست دارد حرف بزند، بعد ها حامد گفت از زنش جدا شده یا دارد می شود، گفتم لابد از بس حرف زده سر زن بیچاره را خورده. شروع کرد به حرف زدن، من یه لایه دیگر پنیر ورقه کردم، اینکه اسم سوپروایزر فلانی کیست نه برای من جالب بود نه برای حامد، ولی ما منتظر بودیم، حامد تمام عصر را عطسه کرده بود و چندان دل و دماغ هم نداشت با میلی جوابش را می داد، غذای ما داشت حاضر می شد. مثل حالا که گردون رمزی دارد آن نان زیبای برشته را از فر در می آورد من هم غذا را کشیدم. پیش از ان آخرین برش پنیر ترافل را دادم به حامد و رفتم سر قابلمه. شب غم انگیزی بود، غذای ما خوب پخته بود، جا افتاده بود درست مثل وقتی که رمزی داشت آن کارد تیز را می کشید روی آن نان زیبای طلایی، ما هم یک غذای طلایی محلی گیلانی داشتیم. با آلو قیسی هایی که مامان حامد فرستاده بود با آلوهای هلندی که البته چون آلوی بخارا گیرمان نیامده بود و کشمش هایی که نمی دانم از کجا آورده بودیم. غذای ما خوب پخته شده بود ولی غم انگیز بود که من باز هم مدتی وقتی غذایی می پزم باید خودم به تنهایی بخورمش!
بیف ویلنگتون گردون رمزی مانده روی میز و ویدئو تمام شده، مدل شبیه سازی من هم بیپ صدا می کند که یعنی ما تمام شدیم. متلب دارد می گوید کوتوردی! می گوید تمام شد!

۱۳۹۴ خرداد ۲۰, چهارشنبه

خانم دکتری از مچّد لنبون*

دکتر زن میان سال چاقی بود که وقتی در را باز کردم داشتم یک ملحفه را تا می کرد. یعنی اگر قبلن  عکسش را ندیده بودم فکر نمی کردماو دکتر  باشد. یکهو آمد جلو و مثل پیرزنهایی که توی کوچه و خیابان می بینید و زیاده با شما احساس نزدیکی می کنند، دستش را دراز کرد سمت یقه کتم و گفت «خیلی کتت قشنگه. بذار ببینم جنسش چطوره.» این اولین مکالمه ما بعد از سلام بود، دقیقن اولین مکالمه، بعد گفت «آره جنسشم خوبه. خیلی خوشگله از کجا خریدی؟ حتمن آن لاین؟ آره؟ از کدوم سایت؟»، بعد دو بار اسم سایتی که گفتم را تکرار کرد، بار اول اشتباهی گفت زوزولی، بار دوم گفت نه زولیلی!
خیلی تند تند حرف می زد، از تلفظ حرف «ر» شک کردم که باید اسپانیایی یا ایتالیایی باشد. گفت چند دقیقه باش تا برگردم، ده دقیقه من بد بخت توی مطب خسته کننده یک پزشک چاق که نمی دانستم واقعن حقش هست آن همه پول را هُلُپی بریزم توی حسابش یا نه نشسته بودم. برگشت و شروع کرد راجع به همه چیز حرف زدن جز اینکه بپرسد چرا اینجایی. تلفنش زنگ زد و شروع کرد ایتالیایی حرف زدن، وقتی گفت «چاو» و قطع کرد پرسیدم ایتالیایی هستی؟ گفت نه برزیلی ام. بعد گفت «می دونی موضوع پایان نامه پسرم چیه؟» گفتم نه! درآمد که «تحقیق راجع به شرایط ایران بعد از انقلاب اسلامی!» خب نشد جلوی خنده ام رو بگیرم. گفت یه سوال جدی بپرسم؟ گفتم بفرمایید، با حالتی که انگار دلسوزی را ترکیب کرده باشد با امیدواری گفت «واقعن فکر می کنی وضع ایران خوب می شه؟» گفتم «وضع ایران اونقدر هم فاجعه نیست.» در جواب گفت «مردم ایران خیلی باهوشن» گفتم مثل بقیه مردم دنیان. داشتم فکر می کردم چرا یک پسر با ریشه ی برزیلی توی استرالیا باید این همه موضوع هیجان انگیز را برای بررسی ول کند و بیاید شرایط ایران بعد از انقلاب را بررسی کند و خیلی دلم می خواست به جای اینکه از مادرش نوبت گرفته بودم او را به یک کافه دعوت می کردم و می پرسیدم خب حالا چی کشف کردی؟ (این طوری حتمن خرجم هم کمتر می شد)
احساس می کردم پیش یکی از پیرزن های محله های قدیمی اصفهان رفته ام دکتر مثلن رفته ام توی مچّد لنبون کنار مادی یک از پیرزن ها را دست چین کرده ام و جواب آزمایش های قبلی را نشان می دهم، پیرزنی که پسرش هم راجع به انقلاب دارد تحقیق می کند، فکرش را بکنید مثلن شاگرد زیبا کلام باشد. به خصوص وقتی گفت شما که ایرانی هستی و مجرد و خب سکس نداری، پس لازم نیست فلان آزمایش رو انجام بدی با خودم گفتم فقط یک چادر گلگلی کم داری دکتر! او بعدن برای اینکه خیالش راحت شود باز هم جوری که فقط انتظار داشت بشنود «نه» گفت نداری که نه؟ سرم را که تکان دادم، گفت آره من ایرانی ها رو می شناسم. خیلی رفیق ایرانی دارم. نه که پسرم کارش با ایرانه. بعد شروع کرد راجع به زندگی عشقی م پرسیدن و برام آرزوی کامیابی کرد.
توی همان چند دقیقه تا من را معانیه کرد فهمیدم که دوبار دماغش را عمل کرده و موی تمام بدنش را با لیزر برداشته. گفت ما بک گراندمون خرابه، بدنمون پر مو می شه اینا ربطی به هیچی نداره. بعد هم تاکید کرد که تا قبل از نتیجه آزمایش نمی شود دارو تجویز کرد. و برای همین مکالمات من رو دویست و پنجاه هزار تا شارژ کرد و فرستاد پاتولوژی و البته گفت من مطمئنم که هیچ مشکلی نیست. «گو اند اینجوی».

-----
* مچد لنبون، یا همون مسجد لنبان اسم یکی از محله های خیلی قدیمی اصفهان است، که حتمن می شود عصرهای روزهای تابستان و بهار هر وقت هوا گرم است، پیرزنها را دید که گله به گله دم خانه ها ایستاده و نشسته دارند اختلاط می کنند. 

۱۳۹۴ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

سرخوشانگی

اخیرن کمتر دچار این حالت شده ام. شاید چون کمی پیر شده ام. حالا چپ و راست اشاره می کنند که هنوز پیر نشدی و مانده تا پیری. ولی خب یک چیزهایی هم باید احساس شوند.
بله اخیرن کمتر دچار این حالت شده بودم. چه حالتی؟ حالت سرخوشانگی. یک جوری حالتی که انگار دل توی دلت نیست و فقط با چند چیز محدود می شود که دل بیاید به دلت. اگر داری از توی پوستت ترک می خوری و می زنی بیرون. از عوامل بسیار خصوصی که بگذریم آخرین مورد و البته موردی که حالا و اکنون برای من قابل دسترس ترین مورد هم هست. خواندن یک رمان است. (فکر کنید باقی چقدر دور از دسترس ند حالا)
نه هر رمانی البته. رمانی شبیه یک چیزی که نشود به این راحتی ها از پایش بلند شد. گاهی سرشار از میل به خواندن می شوم. آن وقتها که ایران بودم چاره اش این بود که راهم را بکشم و بروم کتاب فروشی. روبه روی هتل عباسی یا کتاب فروشی محبوبم کتاب فروشی آقای سپاهانی یا این اواخر شهر کتاب توی چهار باغ . اینجا ولی باید مدام توی اینترنت بالا و پایین بکنم و آخرش به سختی راضی شوم که از روی پی دی اف بخوانم. (اضافه کنم دلم کتاب فارسی می خواهد، هنوز آنقدر با انگلیسی رفیق نشدم که همان قدری از خواندن یک رمان انگلیسی توی چنین شرایطی حالم رو خوب کنه.)

دل تو دل آدم که نباشد باید کسی پیدا بشود و یک کتابی چیزی به آدم هدیه بدهد. یک کتاب واقعی. 

۱۳۹۴ خرداد ۱۵, جمعه

استخوان سبک می کنیم!

چند وقتی هست چیزی ننوشتم. دیروز عصر،( البته اینجا توی زمستان امیدی به تجربه عصر نیست یکهو ناغافل بعد از ظهرها شب می شود. ساعت حدود پنج و ربع اینها می بینی تاریک شد) خلاصه دیشب بود. هنوز توی این دفتر بی خاصیت نشسته بودم، وقتی می نویسم دفتر بی خاصیت می دانم حالا بیشتر از نصف کسانی که مدام نوشته ها من را می خوانند می آیند و به من پیام می فرستند که هوی چقدر غرو لند می کنی و فلان ولی وقتی من حدود یک سال است که نشسته ام پشت یک کامپیوتر و دارم همه چیز را شبیه سازی می کنم انتظار نداشته باشید خاصیتی برای این دفتر قائل باشم. (مثلن شما تصور کنید از کسی بخواهید نور چراغ های خانه تان را پر نور تر کند، و او بعد از چند ماه بیاید و بگوید بفرما این فایل کامپیوتری به شما نشان می دهد وقتی چراغ ها پرنور تر می شوند دقیقن چه میشود! و من یک سیستم کنترلی توی این فایل طراحی کرده ام که نشان می دهد چطور می شود نور چراغ ها را بیشتر کرد ولی از من نخواهید نمونه ی واقعی نشان شما بدهم چون خیلی دانشمند هستم!)
بعله، دیشب بود، باران هم می بارید. حوصله نداشتم زیر این باران های گاه و بیگاه پاییزی بلرزم و ندانم چتر توی کدام دستم است و کیفم توی کدام. نشستم، نه که فکر کنید دفتر ما گرم است، ها نه! استرالیایی ها اعتقادی به این ندارند که وسایل گرمایشی توی فضاهای سر بسته بگذارند. این را همان پارسال وقتی رسیدم فرودگاه فهمیدم. پارسال سرمای شدیدی خورده بودم، می لرزیدم و بنا بود ماشین دانشگاه دم دم های صبح بیاید دنبال ما چرا که بنا بود حامد سر صبح خانه را تحویل من بدهد. دلم خوش بود وقتی توی سالن انتظار فرودگاه بنشینم لابد هوا گرم است. ولی هوا خیلی سرد بود، آنقدری سرد که باورتان نمی شود، حاضر بودم از دستشویی بترکم ولی توالت نروم! ولی رفتم چون آدم نمی ترکد کلیه درد می گیرد!
بله می گفتم، نشسته بودم و فایل شبیه سازی من هم خیلی خوب کار می کرد، جای تعجب است ولی خیلی خوب کار می کرد، بهتر از قبل شده بود یک سری تغییرات جزیی داده بودم و داشت فرت و فرت نقطه ماکزیمم را پیدا می کرد. من مدام تابش را عوض می کردم قاب های سلول های خورشیدی را سایه آفتاب می کردم، مثل گل حسن یوسف که اگر فقط زیر آفتاب بماند می پلاسد، مدام قاب را سایه آفتاب می کردم. و می دیدم عجیب دارد کار می کند و روی تپه های نمودار سینه کشان می رود بالا. گفتم بد نیست چیزی بنویسم. قلم برداشتم و شروع کردم. بماند، بنا بود داستانی بشود ولی از آن داستان ها شد که مثل بچه ی معلول به دنیا می آیند. کج و ناقص و بی جان. ولی حتا یک داستان کج و ناقص و بی جان هم می تواند حال من را بهتر کند.
حالا امروز صبح داشتم فکر می کردم چطور است از هفته آینده بروم به استقبال تعطیلات؟ و سعی کنم هر روز چیزی بنویسم درست مثل قبل. می خواهم هفته آینده بروم ملبورن گردی. البته وقت چندانی ندارم و باید بیایم روزها توی همین دفتر کار بی خاصیت! ولی باید کمی باید استخوان سبک کنم.