۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

smoking dance







کافه چی گفت،
کسی دود نکند؛
الّا دختری که می داند چطور سیگاری بنوازد
که ما باز رقصی آتش بزنیم.





۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه

فقط کمی دوره می کنیم


وقتی می شود که بنشینم و از چیزی بنویسم یعنی یک جورهایی آنقدری مرده که بشود باز توی ذهن زنده اش کرد، چیزی که حی و حاضر است را نمی توانم بازخلق کنم.
دیروز حرف یک داستان نیمه تمام بود، دیشب نشستم یک بند رویش کار کردم، حالا تمام شده، حالا چیزی خلق شده بی خطی که ربط داشته باشد به دنیای واقعی ما که می شود دست کشید و حسش کرد. یک چیزی خلق شده که وقتی می خوانی اش اگر مثلن بخندی یا پایش گریه کنی برای کسی توی دنیای واقعی نیست برای یک کسی ست یا یک چیزی ست که فقط از ذهن من بیرون جسته یک جور منحصر به فرد بودن توی آن ها موج می زند. حالا می شود کمی با دل پیچه ی این روزها کنار آمد.

« آدم دور که می شود راه حنجره اش باز می شود، دلش می آید حرف بزند، دلش می آید حرفهاش را برای کسی که فکر می کند محرم است بگوید، بگوید که یک بار عاشق شده که توی عشق جا مانده، کسی جاش گذاشته، کسی رهاش کرده و حالا هنوز جایی ته قلبش مال همان کسی است که جاش گذاشته هنوز می ترسد اگر کسی را بیشتر دوست بدارد نکند حضرت عشق بلرزد نکند دیگر در دلش خانه نکند. گفتی، تو هر چه که باید گفتی، توی جاده ای دراز که ما را در خودش می کشید تو حرفهات را زدی، و من که سیر چراغ های کنار جاده را دنبال نمی کردم، میان موسیقی و حرف های تو کلامت را انتخاب کردم، که بشنوم که بعضی چیزها انگار فقط یک بار در دنیا گفته می شوند. »
از داستان «فقط کمی دوره می کنیم»


۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

ققنوس داخلی


یک زنی پشت چهره ی من هست که دیر به دیر خبری ازش می شود، ولی همین که خبرش می شود، همچین دلش می خواهد صبح تا لنگ ظهر بخوابد، بیدار که شد دوش بگیرد، بعدن یک ناهاری سر هم کند، بعد از ظهر لم بدهد روی کاناپه ی توی هال، یک رمان یا یک کتاب شعر ورق بزند، چای بخوردی کمی با دوستش پشت تلفن حرفهای صد تا یک غاز بزند و بعد برود پیاده روی، کمی هم بدود، عرق کند و بیاید برود دوش عصرانه اش را بگیرد زنگ بزند یک پیتزای مخصوص برایش بیاورند و بعد کمی سریال های تلویزیون را زیر و بالا کند، پای تلویزیون چرت بزند و بعد مسواک و خواب. یک چنین زنی همین دم امتحانی هی دارد سعی می کند از دل من در بیاید.
اسمش را گذاشته ام ققنوس داخلی من! چون وقت رفتن خودش را آتش می زند نه انگار که چنین زنی توی من بوده!

پانوشت: قابل توجه دوستانی که دیروز کلاس خصوصی پی ال سی داشتند :)) این زن مثل یک تایمر ریست سر خود است و وقتی وقتش بشود خودش خودکشی می کند.
آخه کدوم معلم پی ال سیی براتون متن ادبی از خودش در می کنه؟ هان؟ یه همچین معلمی دارین شما! 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

شکلات

آقاجان مادرم، یک جعبه داشت، ما بچه بودیم نشانمان می داد و می گفت این ها شکلاتند، ما هم ساده بودیم بارو می کردیم. شکلاتهاش یک بویی می دادند مینا می گفت بوی خونه ی آقاجون! 

جنس خوب می کشید، نه از آن پا منقلی ها که قاطی ش کرده باشند نه، اصل جنس بود، می گفتند دایی رضا که تمام عمرش لب به سیگار هم نزده برایش جور می کند، عالم پدر فرزندی ست، یک وقت هایی هم هست که پدر خطا می کند یا ثواب پدر است باید برایش رفت سر سه پله جنس هم خرید. خدا بیامرزد سالهاست که رفته، بوی خانه اش اما هنوز توی مشام من مانده و گاهی یادش می کنم. 
امشب هم یادش کردم، بوی خانه آقاجان می آمد! باد آورده بود، یعنی بار آخری که این بو به مشامم رسید چند سال پیش بود که بعد ها فهمیدم فلان آقای همسایه مان هم بعله! ولی این دفعه عجیب بود، من اشتباه کرده ام یا واقعن همسایه های اینجا هم بعله؟!


۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

مجازات


به این فکر می کردم که آدم ها چند مدل ممکن است دست به خود کشی بزنند، نه این که مثلن بعضی ها قرص می خورند و  و بعضی ها خودشان را حلق آویز می کنند که این هم خودش البته مسئله ایست. یک بار که داشتیم راجع همین مسئله حرف می زدیم به یک حالت اپتیمم رسیدیم که متاسفنه توی مالزی نمی شود اجرایش کرد ولی خیلی روش خوب و پاک و تر تمیزی است هر کس می خواهد مسیج بزند تا برایش بنویسم.

به این فکر می کردم چرایی این کار یعنی چند دسته می تواند باشد، هر چند دسته که باشد در یک چیز مشترک است، میل به تمام کردن، به این که فکر این آدم ها یک لحظه می رود پی این که از فردا داستان حداقل این نیست، یعنی بهتر یا بدترش را هیچ کس نمی داند، که مذهبیون به قطع می گویند بدتر است چرا که خودکشی مجازات آن دنیایی اش از هر چیزی بدتر است. مذهب تا کجا ها پیش نرفته البته وقتی مذهب تا خیلی جاهای دیگر هم سرک کشیده این مسئله چندان جای تعجب نمی گذارد شما را نمی دانم ولی مذهب ما راجع به این که توی چه شبی فلان کار نکنید و توی چه شبی بکنید هم حرف زده حتی فصل ها نوشته در باب این که کیفیت  این کار چگونه باشد و البته ما یک کتاب داریم که تویش پر از صحنه پردازی هایی ست که عمرن هیچ نویسنده ی سورئالی به مخیله اش برسد اسم این  کتاب را  هم هر کس دوست داشت مسیج بدهد برایش می نویسم.
اصلن اسم مذهبیون که می آید آدم رشته ی کلام از دستش در می رود، داشتم می گفتم که بله ما باید  بسوزیم و بسازیم برای این که آن دنیا که بشود نکند خدا توبیخمان کند مثلن بگوید بیاید بروید یک جور اسطوره ای مجازات بشوید یک جورهایی که توی اون کتابه هم آمده، مثلن هی زاده شوید و زندگی کنید و بمیرید و هی زاده شوید و زندگی کنید و بمیرید و هی. همین زندگی را هم بزیید که تویش خودتان را کشته اید، یعنی من اگر خدا بودم و اگر لجم می گرفت که یک بنده ای خودش را سر خود کشته این کار را می کردم.

بعدن اگر حرصم خیلی در می آمد می گفتم یک ماه در میان ماه هایی را زندگی کن همه یک شنبه، بی آن که کسی سراغی بگیرد از تو، بی آن که تو سراغی بگیری از کسی، یک جور مجازات لجبازانه، که تو لج کنی با دنیا و دنیا با تو ولی تمام نشود، دلت خوش نشود به این جمله که فردا آغاز هفته است، نه!  دوباره فردایش که بیدار می شوی یک شنبه باشد، ولی یک جور یک شنبه ی بدِ پر ملال و خسته کننده، که تو هی دلت بخواهد خودت را مثلن از لب تراس پرت کنی وسط حیاط ولی پایت را بسته باشند به میز مذهب وسط هال.
من اگر خدا بودم یک همچین مجازاتی می گذاشتم برای آن از خدا بی خبر هایی که می روند توی تراس و شروع می کنند به مرور روزهای زندگی شان بعدن حساب کتاب که می کنند می بینند چندان هم زندگی نکرده اند، یعنی یک جورهایی اصلن زندگی نکرده اند، بعد که خوب فکرش را می کنند می بینند بعد هاش هم همین است شاید هم بدتر بعد یک دفعه تصمیم می گیرند و خودشان را می اندازند پائین شالاپ! 


۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه

Rio de Janeiro


بچه راهنمایی که بودیم یه معلم داشتیم که چهل سالی داشت و مجرد بود، یک ژیان سبز داشت و خیلی بد اخلاق بود ولی ما هر زمان می خواستیم یادی از او بکنیم با انگشت اشاره می کشیدیم پشت لبمان، بعله ایشان سبیل پر و پیمانی داشتند.  و یک سوال عجیب غریب توی امتحان ثلث اول به ما داده بودند که خیلی ها جواب نداده بودند چون از پانویس کتاب آورده شده بود، «طول و عرض جغرافیایی ریو دو ژانیرو را بنویسید و توضیح دهید چه تاثیری بر شرایط آب و هوایی این شهر دارد؟ 2 نمره» یعنی فکرش را بکنید برای یک بچه راهنمایی چه وحشتی ایجاد می شود وقتی یک اسم خیش خراشما (این کلمه به درد بازی پانتومیم می خورد) توی برگه امتحان می بیند. ما چه می دانستیم برزیل کجاست که اسم پایتختش چه باشد؟!
امروز سر کلاس ری نیو ابل انرژی وقتی داشتم پی طول و عرض جغرافیایی کوآلا لامپور می گشتم تا میانگین تابش ماه های سال رو پیدا کنم، توی جدول چشمم افتاد به ریودو ژانیرو و بی اختیار یاد خانم سلماسی افتادم.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

واقعیت


بیش از یک سال است که تنها زندگی می کنم و این تنهایی برای آدمی نیاز است. این ترک وطن و دوری گزینی و سرگرمی به دانشگاه کمی آدم را به خودش می رساند به آن خودی که چندی انگار دور افتاده بوده. یک خود با تمام عصیان های نا کرده و کرده خودی به پهنه ی هستی و زیستی.
بنا بود این جور متن ها را توی یک دفتر چهار خانه بنویسم، برای خودم نه که دیگری. اگر این را می خوانی باید بگویم مدتی است چیزی ننوشته ام ننوشتم چون حس کردم نباید بنویسم همان خلوت کردن زندگی، شاید. البته آدم زندگی اش هیچ وقت خلوت نمی شود یعنی تا آنجا که ذهنش پر است از هیاهو زندگی اش چطور باید خلوت شود.
کاش یک نفر برای من قهوه ی ترک می آورد، یا من را می برد می نشاند توی یک کافه که هنوز نشانی اش را نمی دانم. دلم هوای یک عصر زمستانی را کرده توی شهری که هیچ کس را آن جا نمی شناسم من راه بروم توی خیابانی که بار اول است پاهام روی سنگ فرشش گام بر می دارد-وقتی تیانجین بودم چنین حسی داشتم، یک خیابان که برای سکنه اش ساده و تکراری بود برای من هیجان آور و تازه بود و من مدام فکر می کردم خیابان های تکراری زندگی من برای چند نفر آیا جدید و جذاب هستند؟-  هر فصلی یک بویی دارد، زمستان ها هم برای من بوی کسی را دارند، به خیلی دورها بر میگردد ولی بو ها شاید دقیق و درست نمانند ولی یک جوری ته ذهن آدم می نشینند انگار. قهوه ی ترکی در کار نیست. اینجا هم هیچ وقت زمستان نمی شود!
واقعیت را باید همین طور لخت و عریان پذیرفت. یک جوری رفت سر وقت حقیقت که انگار هیچ عین خیالت هم نیست. روش من این است، خوب است یا بد همین است که هست. پذیرش جهان پیرامونی همان گونه که هست.
اگر اختیار این خانه به خودم بود، اگر آن مرد جوان چینی صاحب خانه نبود، دیوارها را قهوه ای می زدم، سقف را قهوه ای روشن، این پنکه های سقفی لعنتی که من را فقط یاد آن صحنه ی فیلم «گود شفرد» می اندازند و مدام پرده ها را به باد می دهند می کندم جایش دو تا پنکه معمولی می گذاشتم روی زمین و دو تا لوستر کرم قهوه ای آویزان می کردم آن بالا. ما که هیچ وقت تلویزیون نمی بینیم این تلویزیون را هم می انداختم یک کنج و گوشه ای چه می دانم؟! می رفتم سمساری مالزی می فروختم-یک جایی هست توی فیس بوک که بچه ها چیزهایشان را می برند می فروشند- این تلویزیون هم چیز ماست می شود فروختش. مبل ها را هم یک جوری که چیدنشان قانونی نداشته باشد در هم و برهم توی هال جا گیر می کردم. حالا برای خودم قهوه ی ترک می آوردم. خوردن قهوه ی ترک مراتب دارد همین جور نمی شود، باید همه چیزمان به همه چیزمان بیاید. راستی یادم رفت. عکس این ماهی های سرخ و سفید که چپ و راست به دیوار زده اند را هم حتمی عوض می کردم می سپردم مینا یه چند تایی قاب عکس از همان ها که به دیوار اتاق خودم هست برایم بفرستد.

ولی واقعیت را باید همین جوری پذیرفت، این خانه را هم.

حالا کسی قهوه ی ترک می خورد برایش بیاورم؟  

۱۳۹۱ فروردین ۲۰, یکشنبه

جهان،
در التهاب یک شمع می سوزد
و ما بی درنگ، بی نور و بی صدا
زمان را زیر بازوان یکدیگر
نفس می کشیم.
ماه،
تاوان ناله های نارسی ست
که از آسمان آویزان شده اند.
باز،
سازت را بنشان روی پاهات
چنگ بزن،
پرناله ترین بی عاشقانه های دنیا را
من هیچ کدام را به خاطر نخواهم سپرد.


زهرا میرباقری 7 آوریل 2012