بچه راهنمایی که بودیم یه معلم داشتیم که چهل سالی داشت و
مجرد بود، یک ژیان سبز داشت و خیلی بد اخلاق بود ولی ما هر زمان می خواستیم یادی
از او بکنیم با انگشت اشاره می کشیدیم پشت لبمان، بعله ایشان سبیل پر و پیمانی
داشتند. و یک سوال عجیب غریب توی امتحان ثلث
اول به ما داده بودند که خیلی ها جواب نداده بودند چون از پانویس کتاب آورده شده
بود، «طول و عرض جغرافیایی ریو دو ژانیرو را بنویسید و توضیح دهید چه تاثیری بر
شرایط آب و هوایی این شهر دارد؟ 2 نمره» یعنی فکرش را بکنید برای یک بچه راهنمایی
چه وحشتی ایجاد می شود وقتی یک اسم خیش خراشما (این کلمه به درد بازی پانتومیم می
خورد) توی برگه امتحان می بیند. ما چه می دانستیم برزیل کجاست که اسم پایتختش چه
باشد؟!
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه
۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه
واقعیت
بیش از یک سال است که تنها زندگی می کنم و این تنهایی برای
آدمی نیاز است. این ترک وطن و دوری گزینی و سرگرمی به
دانشگاه کمی آدم را به خودش می رساند به آن خودی که چندی انگار دور افتاده بوده.
یک خود با تمام عصیان های نا کرده و کرده خودی به پهنه ی هستی و زیستی.
بنا بود این جور متن ها را توی یک دفتر چهار خانه بنویسم،
برای خودم نه که دیگری. اگر این را می خوانی باید بگویم مدتی است چیزی ننوشته ام
ننوشتم چون حس کردم نباید بنویسم همان خلوت کردن زندگی، شاید. البته آدم زندگی اش
هیچ وقت خلوت نمی شود یعنی تا آنجا که ذهنش پر است از هیاهو زندگی اش چطور باید
خلوت شود.
کاش یک نفر برای من قهوه ی ترک می آورد، یا من را می برد می
نشاند توی یک کافه که هنوز نشانی اش را نمی دانم. دلم هوای یک عصر زمستانی را کرده
توی شهری که هیچ کس را آن جا نمی شناسم من راه بروم توی خیابانی که بار اول است
پاهام روی سنگ فرشش گام بر می دارد-وقتی تیانجین بودم چنین حسی داشتم، یک خیابان
که برای سکنه اش ساده و تکراری بود برای من هیجان آور و تازه بود و من مدام فکر می
کردم خیابان های تکراری زندگی من برای چند نفر آیا جدید و جذاب هستند؟- هر فصلی یک بویی
دارد، زمستان ها هم برای من بوی کسی را دارند، به خیلی دورها بر میگردد ولی بو ها
شاید دقیق و درست نمانند ولی یک جوری ته ذهن آدم می نشینند انگار. قهوه ی ترکی در
کار نیست. اینجا هم هیچ وقت زمستان نمی شود!
واقعیت را باید همین طور لخت و عریان پذیرفت. یک جوری رفت
سر وقت حقیقت که انگار هیچ عین خیالت هم نیست. روش من این است، خوب است یا بد همین
است که هست. پذیرش جهان پیرامونی همان گونه که هست.
اگر اختیار این خانه به خودم بود، اگر آن مرد جوان چینی
صاحب خانه نبود، دیوارها را قهوه ای می زدم، سقف را قهوه ای روشن، این پنکه های سقفی
لعنتی که من را فقط یاد آن صحنه ی فیلم «گود شفرد» می اندازند و مدام پرده ها را
به باد می دهند می کندم جایش دو تا پنکه معمولی می گذاشتم روی زمین و دو تا لوستر
کرم قهوه ای آویزان می کردم آن بالا. ما که هیچ وقت تلویزیون نمی بینیم این
تلویزیون را هم می انداختم یک کنج و گوشه ای چه می دانم؟! می رفتم سمساری مالزی می
فروختم-یک جایی هست توی فیس بوک که بچه ها چیزهایشان را می برند می فروشند- این
تلویزیون هم چیز ماست می شود فروختش. مبل ها را هم یک جوری که چیدنشان قانونی نداشته
باشد در هم و برهم توی هال جا گیر می کردم. حالا برای خودم قهوه ی ترک می آوردم.
خوردن قهوه ی ترک مراتب دارد همین جور نمی شود، باید همه چیزمان به همه چیزمان
بیاید. راستی یادم رفت. عکس این ماهی های سرخ و سفید که چپ و راست به دیوار زده
اند را هم حتمی عوض می کردم می سپردم مینا یه چند تایی قاب عکس از همان ها که به
دیوار اتاق خودم هست برایم بفرستد.
ولی واقعیت را باید همین جوری پذیرفت، این خانه را هم.
حالا کسی قهوه ی ترک می خورد برایش بیاورم؟
۱۳۹۱ فروردین ۱, سهشنبه
سال نو مبارک
آدم ها بزرگ می شوند، یک سال که می گذرد ما قدر یک سال بزرگ نمی شویم، گاهی کمتر و گاهی بیشتر رشد می کنیم.سخت است اگر بخواهیم اشل بگذاریم و اندازه کنیم. ما بزرگ می شویم و قدر این بزرگ شدن از زندگی سهم داریم، هرچه بزرگ تر کم تر.
یک سال دیگر گذشت، برای من این سال خیلی ساده نگذشت، انگار همین دیروز بود، سال نو شد، توی همین خانه سالم نو شد، زمان نمی گذرد لامذهب پرواز می کند و ما را جا می گذارد میان هزار توی زندگی هامان. گاهی می مانیم توی یک روز گرم میان یک خاطره ی خوب، گاهی تند تند رد می شویم و نمی خواهیم درجا بزنیم میان خاطره هایی که رنگ غم دارند.
سال 90 گذشت، فردا همه چیز مثل قبل است، فقط کمی سال نو می شود، برای ما که کوبیده ایم آمده ایم این گوشه ی شرقی شرجی اما همان هم رخ نمی دهد، اینجا نه بهار می شود نه عدد سال عوض می شود، فردا هم سال 2012 است فردا هم تابستان است مثل یک ماه پیش مثل یک ماه بعد، ما ولی می خواهیم خودمان را جا بدهیم توی تقویمی که دیگر انگار ما را نمی خواهد.
به قول نیلوفر سخت است این بی هویتی، راست می گوید سخت است، سخت است آدم سال که نو می شود، دلش خوش نباشد به عیدیی که باجش یک بوسه ی خشک و خالی است که به گونه پدر می چسبد، خب سخت است که آدم یک گوشه کز نکند انگار انه انگار که هر سال نوروز که می آمد، مادرمان بود که سفره ی عید را می چید، خب سخت آدم اگر همیشه اگر کفشی می خرید، کیفی لباسی همه اش شبیه دختری بود که خواهرش است.
ما ایرانیان جا مانده از نوروز می رویم توی کنسرت ها عربده می کشیم و خودمان را می زنیم به شادی ولی خب ته دلمان ، آن ته ته اش انگار هیچ وقت شاد نمی شود. هیچ چیز جای آجیل شب عید بابای آدم را نمی گیرد. برای ما که دور افتاده ایم نوروز غم غریبی غربت است، دلمان را خوش می کنیم انگار که نه انگار، ولی راستش این است که آدم دلش حتی برای کشمش های توی آجیل خانه ی پدر بزرگش هم تنگ می شود.
ممنون از تمام کسانی که در سال گذشته مرهمی بودند بر دردهام، دوستی بودند در کنارم، وقت خوشی ها و نا خوشی ها، گاه بیماری ها و سلامتی ها. امسال گذشت و من دلم برای روزهای خوبش تنگ می شود، دلم برای خیلی از آدم ها پر می کشد.
زهرا میرباقری
کمی مانده به نوروز 1391
کوآلا لامپور
۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه
۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه
کرفسیدگی
والله من دیشب نه خیلی سیر بودم نه خیلی گرسنه. ولی خب خواب می دیدم که توی خیابون داشتم می رفتم یه بچه ای با ترولی هی می زد به من از پشت سر، من یه بار به روی خودم نیاوردم، دوبار به روی خودم نیاوردم، یه بار گفتم بچه عقب وایسا تا این که بار آخر زدم پس کله اش، کله اش که از ته تراشیده بودند دینگ صدا داد.
در صحنه بعد من بودم که پسر بچه رو که حالا به شکل یه کرفس در اومده بود توی دستم گرفته بودم. کرفسی که برگهاش رو تراشیده بودند.
پدر و مادر بچهه از من شکایت کردند که من زدم توی سر پسرشون و پسرشون به شکل کرفس در اومده و من که مدام توی دادگاه ها با یه بوته کرفس کچل توی دستم بالا و پایین می رفتم.
سرآخر، توی یه دادگاه کلی گریه کردم که باور کنین من قصد نداشتم پسر شما کرفس بشه، بالاخره اونا از شکایت خودشون صرف نظر کردند و همون لحظه کرفس که مونده بود روی میز دادگاه به پسر بچه تبدیل شد.
نتیجه اخلاقی: ترولی رو دست بچه ندید. اگر هم دادید منتظر عواقبش باشید. حالا کرفس خوبه بچه اگه یه جور سبزی دیگه از آب در بیاد باید چه کرد؟
نتیجه مهم تر: سر به سر من نذارید چون ممکنه کرفستون کنم.
۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه
امروز روز جهانی زن است. روز تمام زنان جهان.
روز زنانی که درس خوانده اند، زنانی که درس نخوانده اند. زنان متاهل، زنان مجرد، زنان دست فروش، زنان ثروت مند. روز تمام زنان جهان.
این سالها ولی بیشتر رایج است، روز زن که می شود می رویم سراغ زنانی که نام آورند، می رویم پلاکارد می بریم بالا و از حقوق زنانی حرف می زنیم که خودشان حقوق داندند، فعال اجتماعی اند، فعال سیاسی اند، پی اهدافشان تاخته اند، پی اهدافشان زمین خورده اند. باز ایستاده اند.
8 مارس روز همین زنی است که صبح ها کنار ایستگاه مترو غذا می فروشد، کسی حواسش هست؟ روز زنی است که سر کوچه ی ما گل می فروشد، کسی حواسش هست؟ روز همان زنی است که توی خیابان بوکیت کنار مغازه های ماساژ ایستاده است. روز تمام زن هاست. این که یک روز را تمام اسم های آشنا را علم کنیم شاهکار نمی کنیم. اگر فلان خانم پی اهدافش گرفتار شده این که ما مدام شعار بدهیم که آهای فلانی را آزاد کنید دردی دوا نمی شود.
امروز روز زنان ایرانی هم است آن ها که فراموش کرده اند زن هستند، یادشان رفته زن بودن یعنی چه، که خودشان را غرق کرده اند توی کاری که «زنانگی» نیست. توی درس، کار، سیاست، توی خانه داری، توی بچه داری، توی همسر داری حتی، یادشان رفته «زن» بودن خودش وظیفه ی دشواری است.
۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه
تو چه نزدیکی به من، ببین چگونه از قلبم سر می روی و از چشمم فرو می ریزی!؟
چشم هام بهانه می گیرند و قلبم به بهانه شان بی تاب. گاهی دلت می خواهد چیزی را ابراز کنی، غمی را بنویسی، اشکی را ماندگار کنی. چطور باید این غم وامانده را نوشت که مثل باران های استوایی مدام توی دل شتک می زند؟ باز ابر می شود و هی؟ بگو چطور باید این حزن را رقم زد؟ حالا من مانده ام و دیوارهایی که غمم را می فهمند. من و اشک هایی که بوی غم هایم را می دهند بی آن که دستی برای پاک کردنشان دراز شود.
گفته بودم غروب های اینجا دل گیر ترین غروب های دنیا ند، و من چه محزون غروب دیروز را پشت این پنجره به شب رساندم و چه بی تاب شب را به صبح. حالا صبحی دیگر است بی آن که اشتیاقی برای خوردن یک لیوان شیر داشته باشم و اشکهام که مدام صورتم را خیس می کنند.
باید بزرگ بود، باید دل را بزرگ کرد، باید غم دل را گذاشت کنار اتاق، دورش حصار چید که نیاید، نرسد که این اشک ها را نریزاند بیرون از این چشم های قرمز ورم کرده، من همه ی این باید ها می شناسم، مثل خیلی باید های دیگری که می شناختم.
و جهان من این گونه آغازی دیگر داشت، آغازی شاید محزون که امیدوار. امیدوار روزی که غم هایمان کم رنگ شوند و دل هایمان پر قوت. امیدوار روزهای خوب.
اشتراک در:
پستها (Atom)
