مدت هاست داستان
نخوانده ام. نه که نخواهم، چیزی ندیده ام که توجهم را جلب کند. دروغ چرا، با وجود
این که سالهاست زبان محاوراتم شده انگلیسی، با اینکه حتا گاهی توی خواب ها هم
فارسی حرف نمی زنم ولی هنوز لذت خواندن یک داستان وقتی فارسی است برایم هزار برابر
می شود. وقتی داستان ها را به انگلیسی می خوانم انگار اتفاق نمی افتند. نمی فهمم
چرا؟! شاید غربت است بین من وقتی دارم داستانی را به زبانی غیر از فارسی می خوانم
و من آن طور که دوست دارم راوی برایم راویت کند.
ما آدم های غریبه
ی ریزه میزه از این کشور به آن کشور می رویم و ساده از کنار آدم هایی می گذریم که
هرگز درک نمی کنند ما چقدر وقتی از کنارشان می گذریم احساس غربت می کنیم. احساس
اینکه به جایی که هستیم تعلق نداریم. شاید باید یک داستان تازه بنویسم. اگر این
زمان کوفتی کش بیاید. اگر بشود، شاید به زودی توی یک از روزهای خوب آفتابی در جایی
که نمی دانم کجاست!