سخت پیش می آید
حالم چنین شود. دیروز ، یعنی دیشب آنقدر انقلابات درونی داشتم که نشستم به نوشتن
یک داستان کوتاه البته بعد از آن که یک سیب خوردم و پیش از آن که قلبم برود روی
توربو. این اصطلاح را حامد برای قلب من اختراع کرده، اسم خودمانی همان بیماری ست
که پیشتر ها راجع به آن نوشته ام.
بله توی یک سال
گذشته کم پیش آمده روزهایی که این جور باردار نوشتن باشم. یک حالت هایی از انتظار،
انتظاری برای دو پایان، دو جور رهایی، رهایی از بند درس های یک ترم و رهایی از
تنهایی مدام. شک ندارم رسیدن بهار، همین بهار کم رمق و حال و بی حال، هم بی تاثیر
نیست.
حالا برای خودم
یک چای سبز درست کردم ، به یک ساعت درس جلسه دو هفته پیش گوش کردم. باقی را گذاشتم
برای بعد از اینکه چند کلمه ای می نویسم. امروز با خودم فکر می کردم چطور است کسب
و کار خودمان را راه بیندازیم. یعنی یکی از کارهایی که همیشه آرزویش را داشتیم. به
قول حامد برای خودمان کار کنیم و مدام چشممان به دست دانشگاه ها و آموزش عالی و
هیومن ریسورس شرکت ها نباشد.
* روایت قارچ های جادویی سحر آمیزمان را به زودی خواهم نوشت.