عصر یک روز پاییزی بعد از ساعت ها مباحثه از مادرم اجازه گرفتم تک و تنها بروم
نمایشگاه کتاب نزدیک کتابخانه ی کانون پرورش فکری کودکان که به نحوی پاتوق ما بود
در سالهای کودکی وچه عشق ها که نمی کردیم توی آن فضا، وقتی رفتم کتاب «بابالنگ
دراز» را خریدم، آن سال به گمانم کارتونش از تلویزیون پخش نشده بود هنوز. از اسم
کتاب خوشم آمده بود فقط، بعد ها فهمیدم کتاب خوبی هم بوده و جزء نمونه های نامه
های سرگشاده (به قولی) بوده. «جان اسمیت» شخصیت پنهانی بود که مدام توی کتاب فقط از
دو لنگ درازش یاد می شد. «جرویس» اما که واقعیتِ او بود. مردی بود جوان، خوش مشرب، با
روحیه ای قوی، اهل سفر و تجربه های جدید، از خانواده ای نسبتن اشرافی که هیچ چیزش
به اشرافی گری نرفته بود، عموی «جولیا» بود ولی فیس افاده های او را نداشت. وبستر با
زبردستی تمام جرویس پندلتون را چنان نگاشته بود که انگار نمونه ی مرد مورد علاقه
را.
نکته ی ناامید کننده ی ماجرا اینجاست، چنان که آقای «اَش» عزیز به
من گفت، جرویس مرد رویاهای داستانی ست و هرگز دقیق و درست مثل او کسی پیدا نخواهد
شد، مگر در داستان ها. و متاسفانه او راست می گوید.
·
کمی در انتقادها دقت کنیم پیش از اون که واقعیت رو
دقیق و درست بدونیم.