۱۳۹۲ آذر ۲۵, دوشنبه

از لنینگراد پایتخت تزارها برایت می نویسم؛*

بعد از چند سال، سرما آن هم از نوع خیلی زیاد و خشکش که صاف می رود توی ریه های آدم. پیش از آن که کار برسد به سرمای جان فرسا ما موفق شدیم علیرغم این که به این راحتی ها به دو تا زن توی این روزگار و این کشور هتلی برای یک شب نمی دهند، علی الخصوص اگر یکی شان شناسنامه هم نداشته باشد، یک جایی جور کنیم.
تهران- درکه- خانه معلم شمیران. کثیف ترین جایی که تا به حال آنجا خوابیده بودیم.
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان مدام می گفتم نکند آدم توی این اتاق مریضی چیزی بگیرد. البته من آدم وسواسی نیستم. ولی آن شب و فقط آن شب چنان وسواس به جانم افتاده بود که نقطه های ریز روی دیوار هم توجه من را جلب می کرد. هرچند آن اتاق و آن به اصطلاح هتل یا چنان چه سر درش نوشته بود، مجموعه پژوهشی فرهنگی رفاهی، آن قدری چرک بود که آدم نگران نقطه های ریز نباشد.
وقتی آدم جایی گیر می کند انگار زمان کش می آید. حالا مثلن اگر آدم با محبوبش بیرون باشد زمان مثل برق و باد می گذرد ولی در چنین شرایطی اصلن. الان احساس می کنم یک هفته آنجا بوده ام.
زنی که حجاب سفت و سختی داشت و سر میز کناری نشسته بود شروع کرد با ما اختلاط کردن انگار مدت هاست ما را می شناسد. در آمد که « اتفاقن من هم از اصفهان اومدم، اومدم که یه شبه برگردم، الان پونزده روزه اینجام!» به گانم قیافه ام ترکیبی از ترس و نگرانی و دلواپسی و البته ترحم به خودش گرفته بود که زن گفت « اونقدر ها هم کثیف نیست،» راست هم می گفت. بعد اضافه کرد «البته وقتی متوجه شدم باید بمونم برای خودم یه پتو و یه ملافه و یه بالش خریدم.» همه خندیدیم. به قول مادرم زندگی خیلی پیچیده ای داشت. و زن خوش سلیقه ای بود. مدام اخبار سیاسی و اقتصادی را دنبال می کرد و به کوه نوردی علاقه داشت. دلش می خواست هر روز برود کوه ولی سکوت و خلوت و تنهایی می ترساندش.
آدم راه و چاه یک جا را که یاد می گیرد به آنجا احساس تعلق می کند حتا اگر قبل ترش آنجا احساس غربت می کرده. مثلن حالا من و مادرم احساس می کنیم به قدر یک ارزن به آن محله تعلق داریم. مثلن به آن لواشک فروشی هوس انگیز سر میدان یا آن آش فروشی رو به روی هتل. به خصوص وقتی آدم جایی دوست هم پیدا می کند و می تواند آدم های آن محل را به اسم صدا کند. عکس پرسنلی که صبح همان روز سر میدان تجریش گرفتم یه جور هایی یادگاری شد از آن یک روز و یک شب.
آدم ها عادت می کنند به همه چیز.. به سختی ها و البته آسانی ها ..  


*بخشی از شعر «شیدایی» از «نزار قبانی» ترجمه ی «عذرا جوانمردی»: 

از لنینگراد
پایتخت تزارها
برایت می نویسم؛
دمای هوا صفر درجه است.
تو را چون تن‌پوشی از مهربانی بر تن کرده‌ام
و خودم را با تو گرم می‌کنم

۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه

اِ سوشیبل چاینیز گای !

بگذارید به حساب بی حوصلگی یا هرچه. ولی خب برای این که کرکره را کامل نکشیده باشم پایین، نوشین خانم! بله با خود شمام، گفتم روایت «کیم» رو بنویسم.
بعضی چینی ها هستند که دو سه برابر بعضی چینی های دیگر حرف می زنند و البته بامزه هم هستند و یک جور عجیبی آدم ازشان خوشش می آید. همکلاسی تپل من «کریس» یکی از آن ها بود که تقریبن شاه راه ارتباط من با بقیه بچه های لوکال بود. به واسطه ی او چند تایی دوست مالایی هم پیدا کردم و از پیدا کردن همه شان راضیم. (حیف که فارسی بلد نیستند و نمی شود این متن را برایشان فرستاد.)
بعد از «کریستوفر» پسر چینی ندیدم که به این نسبت بتواند با من حرف بزند. مثلن «تِی» انسان کم حرفی ست که جواب غالب سوال هایی که از او می شود «آیم نات شور!» است. علیرغم این که هر از گاهی لبخندی به من می زند (مثلن کشناک ترین لبخندش را همین چند روز پیش توی سالن جیم بهم زد که مثلن بگوید به به شما کجا این جا کجا)، حرفی بین ما رد و بدل نمی شود.
تا این که چند مدت پیش وقتی به آن آرایشگاهی رفتم که «نیکی»(رجوع شود به پست پیشین) آنجا کار می کرد، پسر چینی شادی دیدم. به اسم «کیم»، او یک چینی پول پرست بود. خودش هم به این مسئله اقرار کرد البته. هرچند آخرش نفهمیدم خودش صاحب مغازه ست یا برای کسی کار می کند تا تهش وانمود کرد رئیسش خواهد فهمید موهای من تا کمرم بلند بوده. (چون سی رینگت باید بیشتر می سلفیدم به خاطر بلند بودن موهام)
بعد از چند دقیقه چانه زدن گفتم اصلن می داند من چقدر راه آمده م و به شیوه ی ایرانی سعی کردم متقاعدش کنم اگر بخواهم به او پولی بدهم چیزی پول توی کیفم نخواهد ماند و چون راهم دور است باید با تاکسی برگردم. همان موقع بود که پسر خندان و بامزه ی قصه ی ما شروع کرد به پرس و جو که آدرس من را بفهمد وقتی گفتم حوالی دانشگاه یو ام گفت اِ خونه ی من هم اونجاس هیچ نگران نباش و من می رسونمت. این را گفت و شروع کرد به زیر و رو کردن موهای من.
همین طور که موهام پر بود از مواد شیمیایی و «نیکی» تایم گرفته بود. باز سر و کله ی «کیم» پیدا شد مشتری پیری را راه اندخته بود و آمده بود نکته ی نقضی از او به نیکی بگوید که یادش آمد من آنجا هستم. گفت تو که این قدر غر می زنی از گرونی و بی کاری من یه پیشنهاد برات دارم.
گفتم چی؟ در آمد که بهتره ازدواج کنی، «هی شود ساپورت یو» خندیدم و اصطلاح همیشگی محسن را تکرار کردم، «اِ هول لایف اسکالرشیپ! ها؟» کیم صندلی را کشید جلو و باز شروع کرد پیشنهاداتی راجع به این که ا زچه نژادی انتخاب کنم به من داد. آنقدر با مزه حرف می زد و سرش را تکان می داد که من نمی توانستم اصلن نخندم گاهی هم از «نیکی» تایید می خواست. سر آخر به این نتیجه رسید که اگر مرد ایرانی توی دست و بالم نیست بهترین کاری که می شود کرد این است که یک سفر به تایلند بروم بعدن آنجا (در منطقه ای که بعدن برایم توضیح داد چطور باید یک ماشین کرایه کنم و بسیار جای زیبایی به نظر می رسد) اگر درست و حسابی دور و برم را نگاه کنم و زیاد «چوزی» نباشم «شورلی آی ویل فایند اِ تای من»!
موهایم که ردیف شد و مثل آبشار طلایی توی باد سشوار «نیکی» رقصید، «کیم» گفت زود باشین زود باشین که دیر شد باید این خانوم رو برسونم. دو به شک بودم با او بروم یا نه! هیچ آدم احمقی سوار ماشین یک پسر چینی غریبه می شود؟ در کمتر از سی ثانیه تصمیم گرفتم که بروم، با احتساب این واقعیت که اصل بر اعتماد است و آدم باید به زندگی اعتماد کند.
باورتان نمی شود چقدر وقتی رفتم توی پارکینگ و سوار ماشین «کیم» ، که درست شبیه ماشین «کریستوفر» بود، شدم و «نیکی» عقب نشست ترسیده بودم. واقعن گفتم نکند این ها یک تیم آدم دزد باشند!هر لحظه فکر می کردم الان است که یک چاقو بگذارد زیر گلویم و با صدای کمی مردانه کمی زنانه اش بگوید « اشششش دونت سی انی تینگ». ولی تصمیم گرفتم ریسک کنم و صبر. فکر کنم توی نگاهم کمی ترس بود که «کیم» در آمد « دو یو الویز گو وید استرنجرز؟» آنقدر در ذهنم هیاهو بود که جواب ندادم.
وقتی داشتم پیاده می شدم، فهمیدم دنیا واقعن بر پایه اعتماد است، یک آرایشگر غریبه من را رسانده بود و توی راه برایم کلی داستان های عجیب و غریب تعریف کرده بود و جزئیات رفتن به یک سفر آسیایی را گفته بود (چطور بروم که بهم خوش بگذرد و غیره ) حتا مسیرش را طولانی تر کرده بود که توی راه مرکز خریدی را به من نشان بدهد که تویش کتاب های ارزان قیمت گیر می آید و من را تشویق کرده بود به انگلیسی وبلاگ بزنم و من بی دلیل خوشحال بودم.  

۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

اکسترا اوردیناری!

همین طور که به رد اتوی روی موهای من فوت می کرد گفت در موسسه ی اورئال در مانیلا دوره ی ریباندینگ دیده ولی میک آپ را از بس که دوست داشته خودش یاد گرفته، لیتل بای لیتل! گفتم « یو نو وات؟ یو شود گو تو مای کانتری» وقتی پرسید چطور گفتم چون آدم های آنجا خیلی به میک آپ علاقه دارند و لابد نانش می رود توی روغن. پرسیدم با حجاب اجباری مشکل نداری؟ باید روسری سرت کنی. فهمیدم که قیافه اش کمی در هم رفت، با این که از همان بدو ورود متوجه مشکلش شده بودم، با وجود این که سعی کرده بود با مانیکور ناخن و پوشیدن مینی ژوپ پنهانش کند ولی اینها هر چقدر هم مشکلاشان کم باشد و هر چقدر هم میک آپ بدانند یک چیزی توی نگاهشان هست، وقتی به شکم برآمده از حاملگی همکار دیگرشان زل زده اند مثلن، که دارد فریاد می زند هر کسی رازی در زندگی دارد.
ادامه دادم، اگر بخواهد بیاید توی کشور من پر از آرایشگاه است، فقط نمی دانم چطور باید ویزا بگیرد. فهمیدم دارد با خودش کلنجار می رود که چیزی بگوید، یک هو در آمد که، من نمی توانم بیایم ایران، مشکل دارم. پرسیدم چطور، لبخندی زد که شرمی دخترانه در آن نهفته بود در جواب گفت « بی کاز، آیم اِ لیدی بوی.»
این اولین باری بود که یک نفر راست بر می گشت و توی روی من نگاه می کرد و به این صراحت و به این سادگی و صداقت خودش را به عنوان یک دو جنسه به من معرفی می کند. شی میلی که زیاد دیده بودم، زن درشت اندام کلفت صدایی بود که گاهی شب ها توی رستوران فاز دو سیگار می کشید و با نوشیدنی روی میز لاس خشکه می زد. این یکی ولی فرق داشت هیکلش زنانه تر بود، صدایش زنانه بود، فقط استخوان های آرواره اش به مردان شبیه تر بود و کمی درشتی هیکلش توی ذوق می زد، هرچند سینه های بسیار بزرگش مدام آدم را به شک می اندخت.
 جوری که انگار من خیلی کول هستم و دَتز اوکی توی آینه نگاهش کردم، یادم آمد بهترین چیز این جور وقت ها این است که دقیقن احساست را بگویی، فهمیدم کف دستم دارد عرق می کند و استرس دارد از کف دستم خارج می شود، برای همین گفتم، این خیلی خوب است که خودش را دقیقن همان طور که هست پذیرفته.
موهای من عمومن چهار ساعت کار می برند، این بار کمی بیشتر. نیکی خیلی آرام کارش را انجام می داد و هر از گاهی لبخندی نثار من می کرد. اوقاتی هم که «کیم» (آن همکار جوانشان که باید یک پست هم مخصوص او بنویسم) می آمد و پارازیتی می انداخت و من را توصیه می کرد که یکی از پسرهایی که می شناسم را به عنوان همسر انتخاب کنم چون ممکن است وقت بگذرد. آن موقع بود که احساس می کردم چیزی توی چهره ی نیکی عوض می شود و دقیقن همان موقع بود که ماندم بین دو حقیقت و دو نیاز که آیا متنفر باشم از خودم که آن لحظه پیش خودم از خدا تشکر کردم که من را یک زن آفریده، و یا به خاطر این شکرگزاری خودم را تحسین کنم.

در حقیقت «نیکی» یک زن بود، با تمام روحیاتی که یک زن نیاز دارد. برای مردها جذاب بود ولی بی آن که خودش اعتراضی کند همین که از مردهای توی زندگی ش می گفت (وقتهایی که کیم می رفت بیرون دوری بزند یا برود دستشویی مثلن)  فهمیدم چقدر بارها و بارها فقط برای خاطر به قول خودش «دَت اکسترا اوردیناری پارت» خرد شده و بر زمین ریخته و چند بار از وجودش چه جسمی و چه روحی سوء استفاده شده.  

۱۳۹۲ مهر ۵, جمعه

جرویس آه جرویس!

گاهی وقت ها آدم برمی گردد به روزگار کودکی و چیزهایی برایش روشن می شود که خودش هم می ماند از روشنایی شان! مثلن همین داستان تصویب قانون ازدواج با فرزند خوانده با پیش شرط اجازه دادگاه و بهزیستی (که البته پیش از این منع قانونی نداشت و مدت ها بود به انحای مختلف انجام می شد و حالا چند روز است این دو پیش شرط به آن ها اضافه شده * ) یادم افتاد که «جودی» هم با پدرخوانده اش ازدواج کرد، و بعد وقتی یادم به جرویس افتاد آه از نهادم برآمد که «جرویس» چرا تو فقط یک اسطوره ی داستانی بودی؟
عصر یک روز پاییزی بعد از ساعت ها مباحثه از مادرم اجازه گرفتم تک و تنها بروم نمایشگاه کتاب نزدیک کتابخانه ی کانون پرورش فکری کودکان که به نحوی پاتوق ما بود در سالهای کودکی وچه عشق ها که نمی کردیم توی آن فضا، وقتی رفتم کتاب «بابالنگ دراز» را خریدم، آن سال به گمانم کارتونش از تلویزیون پخش نشده بود هنوز. از اسم کتاب خوشم آمده بود فقط، بعد ها فهمیدم کتاب خوبی هم بوده و جزء نمونه های نامه های سرگشاده (به قولی) بوده. «جان اسمیت» شخصیت پنهانی بود که مدام توی کتاب فقط از دو لنگ درازش یاد می شد. «جرویس» اما که واقعیتِ او بود. مردی بود جوان، خوش مشرب، با روحیه ای قوی، اهل سفر و تجربه های جدید، از خانواده ای نسبتن اشرافی که هیچ چیزش به اشرافی گری نرفته بود، عموی «جولیا» بود ولی فیس افاده های او را نداشت. وبستر با زبردستی تمام جرویس پندلتون را چنان نگاشته بود که انگار نمونه ی مرد مورد علاقه را.
و فاجعه همین جا آغاز شد، همان طور که اکثر دختر های نوجوان یک بازیگر مورد علاقه دارند و گاهی حتا عاشقش می شوند من هم بی اندازه «جرویس» را دوست داشتم. باورتان نمی شود، اگر می شد از توی داستان بکشمش بیرون این کار را می کردم، این طور به او علاقه مند شده بودم. مسئله این نبود که او پسر پولداری بود یا چه، مهم این بود که او به معنای کلمه مردی بود که می شود با او زندگی کرد، که می شود با او زندگی را تجربه کرد، زندگی را آن طور که من دوست داشتم البته نه آن طور که «جولیا» یا «سالی» حتی، شاید قرابت روحی «جودی» با من هم بیشتر به این مسئله دامن می زد که منجر شده بود هم دلم بخواهد «جودی» به «پندلتون» برسد و هم آن حسودی زنانه ی کشنده ام نمی خواست.
نکته ی ناامید کننده ی ماجرا اینجاست، چنان که آقای «اَش» عزیز به من گفت، جرویس مرد رویاهای داستانی ست و هرگز دقیق و درست مثل او کسی پیدا نخواهد شد، مگر در داستان ها. و متاسفانه او راست می گوید.



·        کمی در انتقادها دقت کنیم پیش از اون که واقعیت رو دقیق و درست بدونیم. 

۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه

دهکده ی بزرگ دنیا...

کم مانده بود بپرم در چشم های طرف را بگیرم وبپرسم «من کیم؟» بس که از پشت سر شبیه تو بود، دلم برای خودت تنگ شده همانی که گاهی می خندید، و حتی گاهی من را می خنداند. دلم گرفت وقتی دیدم طرف تو نیستی. انگار باورم شده بود دنیا دهکده ی بزرگی ست که آدم های آن چندان فاصله ای با هم ندارند! 
بچه که بودم همیشه فکر می کردم نکند وقتی ما از اصفهان خارج می شویم و مثلن می رویم تهران وارد یک منطقه دیگر از شهر می شویم که قبلن نرفته ایم. فقط یک دوری توی بیابان ها می زنیم. فکر عجیبی بود که حتا وقتی بزرگ تر شدم و فهمیدم فاصله یعنی چه، فهمیدم دوری یعنی چه هنوز توی ذهنم بود و مسخره بودن خودش را به رخ می کشید. مثل بعد که فکر می کردم آدم ها نمی میرند فقط حال نمی کنند بین ما باشند می روند و برای خودشان یک جای جدید پیدا می کنند یک خانواده ی جدید دوستان جدید و عجب صبری دارند که هرگز بر نمی گردند! همیشه منتظر بودم که یک بار اتفاقی توی کوچه ای خیابانی جایی خاله عفت را ببینم که مثلن با یک پسر بچه دارد می رود خرید. تصور من از مرگ همچو چیزی بود و از دوری چنان چیزی!  

۱۳۹۲ مهر ۲, سه‌شنبه

PMS!

پی ام اس مخفف یک روش کاربردی برای پیشبرد و بهینه سازی سیستم های انرژی نو نیست. مخفف یک واقعیت نسبتن مزخرف است، حالتی در زنان که گاهی خودشان از آن غافل ند. وقتی چندین سال پیش برای اولین بار با این عبارت آشنا شدم یک هو انگار معمای بزرگی را حل کرده باشم. راز کج خلقی و بی حوصلگی های دوره ایم مثل یکی از بزرگ ترین مسئله های تاریخ ریاضیات حل شد و متوجه شدم مشکل از من نیست. مشکل از ساز و کار سیستم عجیب بدن یک زن است که مع الاسف (این دیس کیس آی مین) من هم در همین گروه جای گرفتم.
حالا وقتش که می رسد می فهمم ممکن است آدم افسرده و بدخلق و زود رنج باشد ولی این ممکن است تا هفت روز دیگر به حالت عادی برگردد. برای خودم یکی از آن دمنوش های مخصوص دم می کنم و آرزو می کنم عمل کند و حالم را بهتر کند. ولی چه می شود کرد یک دمنوش هرگز دوای واقعی چنین دردی نیست. 

۱۳۹۲ شهریور ۲۷, چهارشنبه

دختری از جنس ایران

بیش از سی ثانیه بود که من گفته بودم «سلام زهرا هستم، از دیدنتون خوش وقتم.» و دستم توی هوا مانده بود. منتظر بودم خانمی که رو به روی من ایستاده بود دستم را بفشارد. زن جوانی بود و به نظر می رسید از من چند سالی بزرگ تر باشد. شالی روی سرش انداخته بود و آرایش داشت، توی همان چند ثانیه احساس کردم فاصله ای بین من و زنی که برجستگی لبهایش به نظر غیر طبیعی می رسید هست، دستم را انداختم ولی گفتم  شاید بی ادبی باشد و باز درازش کردم و او جوری که انگار از چیزی چندشش شده باشد با من دست داد.
-         دانشجوی جدید و ایرانی هستین گفتم سلامی کنم.
:        مرسی.
-         میجرتون چی هست؟
:       انرژی های نو.
-         خب همه اینجا انرژی های نو هستن، فیلدتون چیه؟
:         سولار.
احساس کردم دارم با طرف مصاحبه می کنم، کسی که هنوز خودش رو هم معرفی نکرده بود، فقط گفته بود دانشجوی پست دکتراس و البته استادش کس دیگری ست ولی روانه آزمایشگاه ما شده. من که حس کردم دیگر وقت رفتن است و این دوستمان هیچ از دیدن یک هم جنس توی آزمایشگاه شاد نشده گفتم «هوای اینجا خیلی گرمه»، گفت «بعله»، محسن که تا اون موقع ساکت و بی حرکت و مات مانده بود گفت «البته این ایرکاندیشنر روشن هم می شه»، همه به کولر بالای در نگاه کردیم محسن جست و ریموت کنترلر رو برداشت دختر که احساس می کرد دو نفر به قلمرو شخصی اش حمله کرده اند با دست پاچگی در آمد که نه من علاقه ای به روشن کردنش ندارم.
ما هم خداحافظی کردیم.
بدین ترتیب تنها هم جنسِ هم وطنِ موجود در آزمایشگاه تمایلی به دوست شدن با من نشان نداد. 

۱۳۹۲ مرداد ۸, سه‌شنبه

از پروست تا موراکامی برای فیلسوفی بی حوصله


« تاویل این نقل قول ها صرف نظر از کاربردشان در متن اصلی ست. چه بسا جملات به جایگاهی دیگر نشسته اند  حتا به جایگاهی مقابل آن چه نگارنده شان قصد کرده.»

زمان هرآنقدر که سازنده است، نابودگر هم می تواند باشد، بعضی جمله ها را وقتی اول بار می خوانی چندان نمی فهمی شان، بعد ها که همین «زمان» می گذرد و آن روی سازنده اش را نشانت می دهد، وقتی باز بخوانی شان نه که بخوانی و بفهمی که با گوشت و پوست حسش می کنی. نیاز نیست واژه به واژه اش را حس کرده باشی، زمان حالا مثل چیزی از جنس سلول های بنیادی واژه های تجربه نشده را میان تجربه هایت جا می کند و می سازد. حالا اگر من چشمم به یک جمله از پروست بیفتد که شاید چند سال قبل، آنقدر قبل که جمله را نمی فهمیده ام، دیده بودمش حالا هیچ چیز این جمله برایم غیرقابل هضم نخواهد بود، ولو این جمله گویای استعداد نابودگر زمان باشد!
«آیا ميان تو و زني كه ديگر دوست نداري و پس از سالها دوباره مي بيني ، به همان اندازه مرگ حايل نمي شود كه ميان تو و او اگر از دنيا رفته بود ، زيرا چون ديگر عشقي ميانتان نيست اوي آن زمانها يا خود تويِ آن زمانها ديگر مرده ايد؟ /  در جستجوي زمان از دست رفته: مارسل پروست»
فکر می کنم پر بیراه نیست که می گویند خلوت است که آدم ها را می سازد. نه که بودن میان جمعیت سازنده نباشد، نه! همین که سالی چند هفته ، مثلن، آدم با خودش باشد کافی ست. منتها، مسئله ی حیاتی اینجاست، آدم ها غالبن به وقت سکوت است که فکر می کنند و به وقت سکوت است که این استعداد سازندگی زمان به روحشان رخنه می کند، فکر می کنم پر بیراه نیست اگر ساراماگو، که یک روز یادم آورد در حقیقت مردمان دارند میانه ی کوری و بینایی زندگی می کنند، انسان را نه به جزیره که به سکوتش منحصر کند.
« می گویند هر فردی مثل یک جزیره است. ولی این درست نیست. هر فردی مثل یک سکوت است.  بله، یک سکوت. هر کس باید به سکوت خود بچسبد و آن را حفظ کند./ دخمه :ژوزه ساراماگو»
بچه گرگ هایی که شکار را یاد گرفته اند، بر فرض، یا حتا بچه جغد ها یا هر جانور شکارچی دیگری خوب می داند در روشنایی چیزی نصیب شکارچی نمی شود. بهتر است جمله را چنین گفت، هنرمند کسی ست که در تاریکی بنشیند و چیزی قیمتی را بیابد. زمان آدمی را همه چیز فهم کرده، کشانده به سکوت، حالا یادش می دهد همان طور که فهمیده دنیا چیزی را به سرعت نمی بخشد و لحظات سکوت است که آدمی خلق می کند، بفهمد از تاریکی نباید ترسید، باید به تاریکی خو کرد. نه که نفس تاریکی آدم را بخواند، که چیزی هست توی نگاه آدم که از آن بازتاب نور توی چشم های گرگ و جغد و غیره تابنده تر است. این است که مثلن گلشیری وقتی حرف از نبود نور می شود آدم را یاد خواب می اندازد، خواب که برادر مرگ است، مرگی که البته پایان کبوتر نیست.
« وقتی آدم به تاریکی نگاه می کند، به آنجا، می داند که چه چیزها می تواند باشد، اما نمی داند چه ها می گذرد. برای همین است که در تاریکی خیلی خبرهاست. شب هایی که دیر وقت می آمدم می دانستم کنار پنجره نشسته است، توی تاریکی... به تاریکی نگاه می کرده و ... و شاید اصلا در تمام آن مدت فخرالنساء چشم هایش را بسته بوده و یا خواب بوده و... و توی خواب.../ شازده احتجاب: هوشنگ گلشیری»
آدم گاهی فکر می کند، اینجایی که رسیده آخر تمام رسیدن هاست، آخر تمام فهمیدن هاست، آخر تمام سکوت هاست، آخر تمام تاریکی هاست، همین است که دلش می خواد برود سراغ یک چیزی که آخر نباشد، برسد به اول یک چیزی، تجربه ای که اولین باشد، که برای خودش تنها باشد، دلش می خواهد این سکوت و بی زمانی و تاریکی را از نو به جنسی دیگر تجربه کند، خواب کم است، باید از عقد خواب درآید و به حجله ی برادرش برود، شاید همین است که موراکامی یاد آدم را از رخت خواب به رخت مرگ می رساند.
« کارم که تمام می شود و می روم تو رختخواب، همیشه با خودم می گویم کاش از خواب بیدار نشوم.کاش همانطور بخوابم. / پس از تاریکی : هاروکی موراکامی »

زهرا
مرداد سال های خستگی