اغلب وقتی راه می افتیم یادمون می ره بنزین بزنیم، اینه که توی را برگشت، حتماً چراغ بنزین روشن می شه. امروز دیگه دم دم های بهارستان که بودیم دیدیم این بمیری از اون تو بمیری ها نیست و اگه خودمون رو نرسونیم به پمپ بنزین دیگه باید با چهار لیتری – اگه داشته باشیم البته- وایسیم سر اتوبان و منتظر یه جوونمرد بمونیم تا یه کمی بنزین به ما بده. سر پیچ قلعه شور سر ماشین رو کج کردیم که برسیم به پمپ بنزین بهارستان، کنار دستی من گفت، این جاده رو تا حالا این جوری ندیده بودم، همیشه از ما از اون سر بهارستان وارد می شیم، از این یکی خارج، دکتر که تمام مسیر متمایل به عقب نشسته بود از صندلی جلویی سرش را چرخاند عقب و گفت همیشه همین طوره زاویه دیدت رو که عوض کنی دنیات عوض می شه.
سهشنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۹
زاویه دید
دوشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۰۹
من هیچ چیز ویژه بانوان نمی خواهم...
تقدیم به مریم نمازی و همه ی دختران ایرانی،
از صبح ctrl + N را گرفتم توی صفحه word تا بنویسم. ولی نشد، نوشتم و پاک کردم، هی نوشتم و پاک کردم، بلند شدم از پای این جادوی هزاره ی آخر، دوبار نشستم، کتاب خواندم، ترجمه کردم، ولی نشد که بنویسم، نشد چون گاهی شُک یاد آوری زیستن انگار آدم را به خود می آورد، یادم می آید که می زیم و یادم می آید که اینجا ! و حالم از این گونه زیستن بد می شود، سر میز ناهار حرف تیتر درشت روزنامه های صبح می شود، می خندیم به تیتر سمت چپ روزنامه اعتماد امروز که پیشنهاد ایجاد محیط هایی برای ازدواج موقت را داده، می خندیم ولی واقعاً اینقدر ها هم خنده دار نیست. یادم می آید که اینجا ایرانی است که برای ما ساخته شده، یادم می افتد به فیگور مدیر تحقیق و توسعه یکی از همین کارخانه هایی که اسمی در کرده اند وقتی می گفت، "ما چی می خوایم جواب نسل بعدی رو بدیم؟ ما چی براشون ساختیم؟" همین چند دقیقه پیش یک نفر می گوید زهرا رهنورد سومین متفکر برتر سال 2009 است، یادم می آید که "بگم؟ بگم؟ بگم؟" باز یک نفر دیگر می گوید" ببین چه به روز شیرین عبادی آوردن می گن پونصد میلیون بدهی مالیاتی داشته،" از خودم می پرسم واقعاً داشته؟ گفتم" اگر شیرین عبادی شاهین عبادی بود شاید این قدر براشون درد آور نبود حالا حتماً می گن این ضعیفه چطور داره چوب لای چرخمون می ذاره ! " از جمله ی خودم خنده ام می گیرد، ولی واقعاً اینقدر ها هم خنده دار نیست. چون من به عنوان یک زن گاهی می شوم تهمینه میلانی که به ساختن پارک های ویژه بانوان اعتراض دارد و دلیلش هم این است که هر چه این فاصله بین زن و مرد بیشتر شود مشکلات هم بیشتر می شود، که می گوید هر بار که چیزی به اسم زنان ساخته می شود دلش می لرزد و گاهی می شوم آن مجری رو به روی میلانی، که به همان چند دقیقه آفتاب گرفتن راضی است، بی آن که حقوق اولیه یک انسان را طلب کند. تاکید می کنم یک انسان را!
من پارک ویژه بانوان نمی خواهم، من پیاده روی بانوان نمی خواهم، من هیچ چیز بانوان نمی خواهم، من فقط آرزو دارم به عنوان یک انسان پذیرفته شوم، وقتی علیرغم مشکلات شخصی و گاهی جسمی که شاید کم تر کسی تاب تحملش را داشته باشد، با تمام توانم برای بهتر کردن شرایط فرهنگی محیط اطرافم تلاش می کنم، فقط یک خواسته دارم، که بی آنکه برچسب بخورم پذیرفته شوم، این خواسته زیادی نیست.
یکشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۰۹
صدای آب هم ...
حصیرش را می اندازد کنار یک رود خانه ی کم آب و دراز کش می شود رویش. سایه ای می بیند که پیش می آید از آن دور ها، آرام و ساکت. سایه رنگ به رنگ می شود، از سفید به یاسی و صورتی و قرمز که می رسد، می آید پیش تر ویک دفعه سیاه می شود و همه چیز را لای حصیر می پیچد.
حالا از لای شیارهای باریک حصیر فقط می تواند سیاهی سایه را ببنید، و حتی صدای آب را همان رنگی می شنود، صدای آب هم سیاه شده است.
پ.ن : حذف شد.
چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹
متفاوت
چمباتمه زده بودم روی زمین و گره سیم های روی زمین ریخته را باز می کردم، یک نفر صدا کرد، شناختمش سلام و علیک کردیم، پرسید برای خووندن آثار باید چه کرد؟ گفتم راستش برنامه رو بستیم می شه ماه دیگه؟ گفت شاید تا دی ماه نیام. گفتم اجازه بدید ببینم چی می شه؟!
به کل یادم رفت که آن مردی که شنبه عصر وقتی از خستگی سرم را روی پیشخوان حوزه هنری گذاشته بودم تا کسی که طبق معمول همیشه باید حداقل یک ربع ساعت منتظر آمدنش بمانی بیاید، از من پرسید " نمایشنامه خوانی های اینجا چطوره؟ " و همین سوال ما را کشاند به اینکه چهار شنبه های آخر ماه ما برنامه داستان خوانی داریم، درست گوشه سالن نشسته و منتظر جواب " بله می شه داستانتون رو بخونین " ِ منه! داشتم توی گوش بغل دستیم پچ پچ می کردم که مرد آمد و دو برگه آ چهار داد دست من که اینم داستانم. بند اول را خواندم با اینکه از فرمت تایپش درست و حسابی سر در نیاوردم، ولی به دلم نشست، نگاهی انداختم رو متن ، وقتی رفتم روی سن متن دادم به مجری و گفتم آخرین نفر صدا کن ، نفر آخر همان خانمی بود که همیشه خیلی آهسته داستان می خواند هم صدایش آهسته است و هم کشیده می خواند، تقریباً 40 درصد آخر داستانش را نشنیدم، مجری متنی خواند و همان مرد را صدا کرد بالا، وقتی خواست بالای سن برود، فیگور خنده داری گرفت آنقدر خنده دار که من و خانم کناری ام نتونستیم نخندیم. دستهایش را روی هم گذاشته بود و به نشانه تشکر سرش را کمی خم کرد درست مثل هندی ها گفتم فکر کنم هندی باشه ! مرد رسید آن بالا وسط سن ایستاد انگار خیال نداشت برود پشت تریبون، و نرفت، و یک مونو لوگ بلند را چنان برایمان بدون میکروفن خواند که صدایش تا ته سالن می رسید و انگار نمایشنامه می خواند، جدای از زبان متن، شوق خواندنش خستگی یک روزم را در کرد، یادم رفت که از صبح چقدر حرص خورده ام و یادم آمد می شود به قول لیلا+ گاهی جور دیگری نگاه کرد، این مرد امشب نگاه متفاوتی بود به داستان خوانی مثل روزی که برای اولین بار ما چراغ های سالن را وسط برنامه خاموش کردیم و داستان نویس ها را روی پرده سفید نشاندیم انگار تازه بود، جمعیت کم شده بود ولی خسته دست نمی زد. می شود گاهی داستان را هم مثل نمایشنامه خواند و خستگی یک جمع را در کرد.
پ.ن : امشب توی مطب دکتر زن دو تا صندلی ان طرف ترم به زن کناری ام گفت انگار مریض های این دکتره پیر پاتالن!؟ بعداً پرسید بغل دستیت پیره یا جوون، زن هم برگشت نگاهم کرد و گفت ای بدی نیست، نه پیره نه جوون!!!
دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹
It was exactly five in the afternoon.
هر کدام از ما یک " فردریکو گارسیا لورکا " درونمان داریم که برای آن " ایگناسیو سانجز مخیاس" مان ترانه ای می سراید، برای آنکه آن صحنه های موحش را لحظه به لحظه بنگارد، و اگر" شاملو" ی درونی هم داشته باشیم که بیاید آن ترانه را برایمان دکلمه کند، آن وقت شاید دیگر هیچ جای شک نماند که چرا می شود گاهی درست "ساعت پنج عصر" آنقدر دلمان شور آن را بزند که نکند در نبرد بین "من" و "دیگری" ، در نبرد بین "من" و " طبیعت" در نبرد بین " من" و آن " من" دیگرم، " من" نه بازنده که انگار طلسم شده ای در حال احتضار باشد، که می دانیم این ستیز یوز و کبوتر است ولی انگار این ران چشم انتظار آن شاخ مصیب بار است.
- - این ترانه را لورکا در روزی که مخیاس در میدان نبرد گاو بازی کشته شد، سروده با ترجمه و صدای احمد شاملو بشنوید. –
جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹
پیرمرد قانع قصه ی ما!
پیر زن که مرد، پیرمرد خیلی دمغ شد.
چند ماه بعد از زیر زبانش کشیدند همچین بدش نمی آید که تجدید فراش کند، ولی اخیراً حرفهای جدیدی هم زده، گفته گاو ها رو فروخته چون نگهداری از این گاو های وحشی که زنش برای پرواربندی آورده بوده کار خیلی سختی است و از وقتی زنش مرده می ترسیده به طویله نزدیک شود، بعد هم اضافه کرده حالا هم که یه لباس شویی خریدم دیگه خیالم راحت شده. بعدا انگار که نفس راحت از گلویش در بیاید گفته که دیگه نمی خواد زن بگیره.
خب بالاخره دیگه، می شد از اولش گاو نخرند به جاش لباس شویی بخرند، دیگر مزاحم آن خانم خدا بیامرزم نشند ها؟!
خانمی پرسید،" پس هم صحبتی، هم دلی چیزی نمی خواد این پیرمرد قصه ی تو؟
خندیدم!
گفتم،" طرف حرفهاش رو میندازه توی ماشین لباس شویی، شاید ."
دو فردای دیگر هم پیرمرد یک لپ تاپ می خرد، مزرعه اش را وایر لس می کند تکیه می دهد به درخت انار لابد. و بعد توی فیس بوک با کبرا خانم توی هلند آشنا می شود،وقتی هم که چت می کنند نفس راحتی می کشد که گاوی در کار نیست تا ماغ بکشد و زهره ی کبرا خانم در هلند آب شود . و چتش که تمام بشود حتماً رخت ها شسته شدند آن وقت است که پشت وب کم برای کبرا خانم لبخند کش دار می زند و می گوید خیلی خوشحال است که علم اینقدر پیشرفت کرده.
شب ها هم جای زن گاودارش، بالش بغل می کند و هر وقت هم کسی پرسید " چطوری پیر مرد؟ نمی خوای زن بگیری؟" حکماً اشک توی چشم هاش جمع می شود می گوید" من بعد از اون خدا بیامرز ... " بعد همین طور که توی دستمال پارچه ای فین می کند یاد قرار فیس بوکی اش با کبرا خانم می افتد.
پیرمرد قصه ی ماست دیگر دلش نازک است مثل برگ شکوفه ی انار!
پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹
چاه ِ شغاد را ماننده...
چاه ِ شغاد را ماننده
حنجرهيي پُرخنجر در خاطرهی من است:
چون انديشه به گوراب ِ تلخ ِ يادی درافتد
فرياد
شرحهشرحه برميآيد.
- احمد شاملو -
